تو اونجا خوابیدی.
از اینجا که من هستم، پیدا نیستی، ولی میدونم اونجایی.
چند دقیقه پیش گفتی چراغ دستشویی رو خاموش کنم.
به مامان سپردی کاری رو برات انجام بده.
در تراس رو بستیم چون هوا خیلی سرده، تو سرما رو دوست نداری.
_خواهرم_ سر به سر مامان میذاره، همه میخندیم، تو هم میخندی.
صدام میزنی که بیام پیشت. از جام بلند میشم…
سکوت. همه جا تاریکه.
چشمام یه جای خالی رو میبینه.
مغزم پیغام میده:
«اون دیگه نیست.»