فردا عرفه است:)
دست کم نگیریمش!
یه روز بزرگی که میشه توش برای ماه عزای ارباب سخت آماده شد:)))
خب همونطور که اطلاع دارید
دیروز اینترنت بین الملل تقریبا وصل شد
و خب chatgpt هم برگشت😁
این شد که امروز یه چالش بین خودمون گذاشتیم و نتیجهاش قسمت اول یه داستان بلند شد.
گفتم بذارم شما نظرتونو بگید:)
دمتون گرم
نمیدانم چقدر گذشته، فقط صدا نفسهای تندم و عرقی که بر پیشانیم نقش بسته گواه میدهد که این وضعیت را نمیشود زیاد ادامه داد! وقتی مثل همیشه در کافه مشغول درست کردن ایسلاته و قهوه بودم هیچ وقت فکر نمیکردم یک پیام قادر است مرا به همچین وضعی برساند! پاهایم دیگر قادر به دویدن نیستند اما تپشهای نامنظم قلبم هشدار میدهند که بهتر است از پادرد بمیرم تا استرسی که در وجودم رخنه کرده! یعنی میشود تمام اینها رویا نباشد؟
همه چیز از صدای زنگ خندهدار گوشی شروع شد! با شنیدن صدای جیغ خندهام گرفت و به یادآوردم که هنوز صدای هشدار پیغام را که اترینا با شیطنت تغییر داده بود درست نکردم. گوشی را برمیدارم و با دیدن خط اول پیام خشکم میزند و لیوان ایس لاتهای که با زحمت آماده کرده بودم از دستم میافتد و با صدای بدی میشکند:
سلام میترا. منم رُهام...نمیدونم با دیدن پیام چه واکنشی نشون بدی اما...
باورم نمیشود! چشمانم را چندبار باز و بسته میکنم اما صفحه گوشی تفاوتی نمیکند. این...این پیام معنیش چیه؟ مگه...مگه رهام...
با صدایی که اسمم را صدا میزند به خودم میایم و چهره پریشان اترینا را میبینم که با نگرانی دستش را روی شانهام قرار داده: میترا، خوبی؟ چند بار صدات زدم اما جواب ندادی!
سرم را تکان میدهم و اشکهایم را در چشمانم مهار میکنم و میگویم: اترینا من... من یه کاری برام پیش اومده. شرمنده میتونی این...این گند کاریارو جمع کنی و امروز به جام وایستی؟ برات جبران میکنم. یه نهار مهمون من! باشه؟
اترینا ارام دستم را فشار میدهد و با تکان دادن سرش موافقتش را اعلام میکند. لبخند عجیبی میزنم و به سرعت به پشت کافه میروم و در اتاق کارکنان لباسهایم را عوض میکنم و همزمان پیام مرموز را میخوانم: « اما من زندهام. میخوام ببینمت تا بتونم برات همه چیزو تعریف کنم اما وقتی به خونمون سر زدم دیدم از اونجا رفتی. برای همین ناچار شدم به شمارهای که قبلا ازت داشتم پیام بدم و بخوام همدیگرو ببینم تا همه چیزو توضیح بدم. اگه میتونی امروز ساعت ۱ بیا همون جای همیشگی! فکر کنم بدونی کجا رو میگم..»
نفسم را حبس میکنم و ناباورانه دوباره و دوباره و دوباره پیام را از اول میخوانم. خدایا...چطور ممکن است! من...من رهام رو ۷ سال پیش از دست دادم...من خودم دیدم که چطور وردی زیر لب گفت و من رو از خودش جدا و به دل اتش زد...من...من دیدم...
اشک چشمانم را میسوزاند و بغض گلویم را فشار میدهد. ساعت را نگاه میکنم و تلو تلوخوران کیفم را بر میدارمو به خیابان میدوم و تمام مسیر را با پایم طی میکنم.
حدود ساعت یک به دریاچه چیتگر نگاهی میاندازم و خاطراتم برایم زنده میشود. من و رهام اینجا با هم آشنا شده بودیم! وقتی در کودکی به اشتباه وردی زیر لب گفته بودم و باعث شدم موجی به سمتم هجوم بیاورد و بعد...پسرکی با چشمانی مشکی و موهایی که از پرکلاغ هم تیره تر بود روبرویم ایستاد و سعی کرد جلوی اب را بگیرد اما در آخر باعث شد از هر دویمان قطرههای آب چکه کند و بعد...بعد به هم نگاه کردیم و بلند بلند خندیدیم و... رهام شد پسری که به کرات قصد نجاتم را داشت اما با دست و پا چلفتیاش همیشه یک جای کار را خراب میکرد و در آخر...در آخر هم موفق شد به هدفی که در اولین دیدارمان داشت برسد اما...به اشتباه گمان کرد که با نجات جسمم، روحم نیز نجات پیدا میکند.
صدای اشنایی مرا از خیالم بیرون میاورد و میخکوب میکند. چشمانم را میبندم و آرام برمیگردم و زیرلب فقط دعا میکنم تمام اینها خیال نباشد و بعد...بعد پسر چشم مشکی و مو پرکلاغیم را درست روبرویم میبینم که لبخندی میزند و میگوید: آمدهام اینبار روحت را نجات دهم...
#مواجّـالروح
اگر در آن دیدار دانشجویی کذا اتمام حجت شفاف رهبر با بعضی رفقا بود که خود را در نقطه ی تقابل با مسئولین تعریف نکنند(و متاسفانه عمده عزیزان نشنیده گرفتند و تجدید نظر نکردند و تقریبا با همان حالی که قبل از شنیدن اون تذکرات رهبر داشتند ادامه دادند.)
امروز را هم بنده اتمام حجت رهبر با بعضی دیگر از رفقا می دانم که در خوشبینی به مسئولین مذاکره را تئوریزه نکنند. خدا کند که این گروه از رفقا نشنیده نگیرند و تجدید نظر کنند.
سلام بر هر کسی که خدا مقدر کرده است نوشته مرا بخواند
قرآن می گوید اگر وسط جنگ با مشرکین ، یکی از مشرکین گفت من می خواهم با شما حرف بزنم و استدلال شما را بشنوم به او مهلت بدهید حرف بزند بعد از آن که حرف های شما را شنید او را اسکورت کنید به جمع دوستان و هم جبهه ای هایش برگردانید تا خودش تصمیم بگیرد. ( سوره توبه آیه ۶ )
بنده به دعوت برادر عزیزم آقا محسن مقصودی دعوت شده بودم که در برنامه خیابان انقلاب جلوی مردم به شکل زنده و نفس به نفس جلوی چشم مردم بنشینیم و درباره شرایط کشور گفتگو کنیم و مردم بعد از شنیدن استدلال ها خودشان قضاوت کنند چه کسی دارد نسخه درست تری برای سرنوشت خودشان و کشورشان می پیچد.
باخبر شدم با فشار برخی افراد و نهادها برنامه را تعطیل کرده اند و اجازه حرف زدن به کسی که موافق مذاکره با آمریکا نیست نمی دهند.
حتی وقتی دعوت می شوند که خب! برنامه دو تا صندلی دارد شما هم بیا جلوی مردم مبعوث حرفت را بزن نمی آیند.
قضاوت درباره این رفتار را هم به همین مردم باشعور و فهیم و بالاتر از همه تاریخ اسلام جز برهه ای از صدر اسلام می سپاریم.
کسی که کار بدی نکرده ، یا برای کاری که کرده حرفی برای گفتن داشته باشد از حرف زدن نمی ترسد.
آقایان! نترسید حرف زدن و فکر کردن درد ندارد.
۱۵ خرداد ۱۴۰۵
شیخ اسماعیل رمضانی
🏷 @sheykhramezani