هدایت شده از شبهایحوّا.
ساعت چهار صبح از خواب پریدم. بدنم از عرق سرد و اضطراب میلرزید. سکوت خونه غلیظ بود و تیرگی آسمان بیرون هم. رفتم توی بالکن، نسیم روی تن راجل و فرسودهام دست کشید. لرزیدم. اشکهام نرم و خفیف میریختن. درد مثل مایع روان شربتی زهرآگین میان ذراتم میخزید. به اندک نشانههای سحر و تلاشهای پرندگان چشم دوختم. به ماه گفتم روزگارم شبیه نخستین روزهای بعد از مرگ هابیله. نخستین سحر. بدن نحیف مامان حوّا و دستهای لرزانش. حس کردن ضعف و سستی معده. گریستنهای پیدرپی. بهت. اضطراب. امروز اولین سحر پس از مرگ هابیله.
بیستوهشتهزاروخوردهای
سطلی الان خودمو از پنجره میندازم پایین سطلی تروخدا آدم باش سطلی روانیم کردی سطلی😍😍😍