با اعصاب خراب ریاضی و فیزیک و هندل کردم .
چایی بم نرسیده ، مضطربم ، عصبیم و خسته .
منتها نمیدونم چی میتونه حالا وضعم و روال کنه...
دیشب بم کتاب کادو داد ؛
همون کتابی که بهترین کتاب عمرش معرفیش کرده بود و بارها و بارها خونده بود...
کتابی که صفحه اولش یادداشت داشت و صفحه دوم شعر ...
و من فقط مات و مبهوت بودم .
نمی دونستم بایست در این مواقع چی گفت .
پس فقط نگاش کردم ؛
به این امید که از چشام بخونه هرچی حرفه ناگفتنیه .
و اون فهمید ...
مثل همیشه ...
همونطور که همیشه می فهمه ....
اهمیتی هم نداشت ؛
که آخرین دیدار برای دو سه سال پیش بوده ،
چون اون هنوز میفهمه ....