Lair
امیدوارم هیچوقت دچار اضطراب نشید ، دچار کمالگرایی نشید ، دچار تنهایی مطلق نشید ، دچار خشک شدن قلم نش
تعداد سین ها از تعداد ممبرا بیشتره ، جالبناک
یه متن کوتاه ، و یا شاید داستان کوتاه و شروع کردم .
با بدترین نوع نثر ، با نامرتب ترین جمله ها و با کمترین کیفیت ...
اما اینا نتونستن ناراحتم کنن ، چون من نوشتم ...
بعد مدتها نوشتم ، شخصیت خلق کردم ، بهش روح دارم ، تصورش کردم و باهاش لبخند زدم .
و برای امروز همین کافی بود ....
یهو از وایب اینجا خوشم اومد ،
شاید بخاطر اینه که رفته سمت شهر خرس و شخصیت های مختلفش و تین ولف و نوشته هام ، نمیدونم .
ولی هرچی که هست هنوز حس میکنم موندگار نیست.
Lair
یهو از وایب اینجا خوشم اومد ، شاید بخاطر اینه که رفته سمت شهر خرس و شخصیت های مختلفش و تین ولف و نوش
از اثرات دوباره نوشتنه، توجه نکنید .
یه مقدار همچین عاشق ماشق پسرم شدم .
( وی پسرش هنوز اسمم نداره )
میفهمم چارلی ...
که فرو رفتن تو تنهایی ای که هرچند قبلا تنها رفیقت بوده ، اما حالا برات مثل یه خلسه ملال آوره چقدر سخته .
که زندگی با کتاب هایی که تو شب خونده میشه و موسیقی هایی که هیچکس الا خودت نمی فهمتشون چطور میگذره .
که نشستن پشت پنجره و خیره شدن به ناکجا آباد چه حسی داره .
که منزوی بودن فقط به خاطر متفاوت بودن چیکار باهات میکنه .
بعد از اینکه بیخیال متن اولم از پسرم شدم و شروع کردم به نوشتن یه متن اول دیگه براش ، یه مقدار همه چی پیچیده شده .
چون درحالی که حالم با نوشتن راجب این پسر خوبه اون قسمت کمالگرای وجودم هی داره ردش میکنه و من مدام دارم سعی میکنم نادیدش بگیرم و همین کار خیلی سختیه .
نادیده گرفتن صدایی که همیشه پس ذهنم وجود داره واقعا سخته .
ولی تونستم .
و نوشتهم.
هرچند که تکمیل نشد ولی نوشتم .
نسخه اولیه رو که دیروز نوشته بودم رو که تموم کردم متوجه شدم خیلی دارم شبیه به سبک نویسنده کتاب مزایای منزوی بودن می نویسم .
و تعجب کردم ، چون اراده خودم نبود ، یه چیز اتفاقی و ناخودآگاه.
و امشب وقتی نسخه اولیه رو تغییر دادم به طور ارادی سعی کردم از سبک محاوره ای و قلم این نویسنده استفاده کنم و هرچند که نه خیلی اما موفق شدم .
باید بگم حتی همین حالا ام دارم زمزمه های اون کمالگرایی و پس ذهنم میشنوم و سعی دارم نادیدش بگیرم اما خیلی سخته .
چون نمی زاره اونجوری که باید از نوشتن لذت ببرم .
و خوشحالم چون وقتی درحال نوشتن هستم صداش و نمیشنوم ، و فعلا همین کافیه .
میتونم یه راهکار برای وقتی متن و مجدد میخونم و زمزمه های کمالگراییم شروع میشه پیدا کنم .
حتی نمیدونم چرا دارم اینارو اینجا میگم .
و میدونم خیلی در هم و گُنگ حرف زدم .
اما یه نیاز یهویی بود .
همین .
شب بخیر .
Lair
جمع کنید برگردید مکزیک ، داشتم باهاش حال میکردم .
به نظر میرسه تو بیکن هیلز واقعا هیچکس نمی میره ، د کم مونده بود مادر بزرگ لیدیا برگرده که اونم برگشت .