eitaa logo
پَرسه.
45 دنبال‌کننده
63 عکس
8 ویدیو
0 فایل
• نامه هارا می‌نویسم ، بایگانی میکنم... • Private
مشاهده در ایتا
دانلود
{ خونی که از شکم گرگ جاری بود ، روی برف پخش می‌شد. }
{ خاکستری پانسمان را پس زد و لرزید. فئو تا به حال ندیده بود گرگی بلرزد. }
{ گرگ از درد غرّید. منظرهٔ وحشتناکی بود ؛ مثل تماشای سوختن جنگل ، مثل تماشای سقوط یک سپاه . }
{ خاکستری با نفس های آرامش حرکت چندانی نمی کرد ولی پوزه اش را نزدیک‌تر آورد تا کنار چانهٔ فئو باشد. }
{ خاکستری هیچ‌وقت از اشک خوشش نمی آمد . باران را هم دوست نداشت ؛ فقط برف! }
{ آرام آرام به طرف حاشیه جنگل رفت و همان جا افتاد . پنجه های بزرگش را در جهتی گذاشت که به سوی شمال باشند . صورتش که مثل سربازی سرسخت بود ، رو به روشنایی و سفر پیش رو بود . سینه اش یکبار بالا رفت و فرو افتاد ، ولی دوباره بالا نیامد . }
{ مشکی و سپید طوری زوزه کشیدند که قندیل درخت ها از صدایشان فرو ریخت ؛ سر‌سخت تر و خشن‌تر از همهٔ زوزه هایی که فئو تا آن زمان شنیده بود ؛ صدای آنچه از دست رفته و باز نخواهد گشت . }
{‌ طول کشید تا لرزش ایلیا آرام شود و از تکرار « با تیر زد ؟ خاکستری رو با تیر زد ؟ » دست بردارد. }