دیشب بم کتاب کادو داد ؛
همون کتابی که بهترین کتاب عمرش معرفیش کرده بود و بارها و بارها خونده بود...
کتابی که صفحه اولش یادداشت داشت و صفحه دوم شعر ...
و من فقط مات و مبهوت بودم .
نمی دونستم بایست در این مواقع چی گفت .
پس فقط نگاش کردم ؛
به این امید که از چشام بخونه هرچی حرفه ناگفتنیه .
و اون فهمید ...
مثل همیشه ...
همونطور که همیشه می فهمه ....
اهمیتی هم نداشت ؛
که آخرین دیدار برای دو سه سال پیش بوده ،
چون اون هنوز میفهمه ....
و مرگ مردن نیست ؛ و مرگ تنها نفس کشیدن نیست !
من مردگان بی شماری را دیده ام
که راه می رفتند ،
حرف می زدند ،
سیگار می کشیدند
و خیس از باران ،
انتظار وُ تنهایی را درک می کردند...