هدایت شده از غروب خیال؛
اسم تو در جهان موازی:
لِئا Lea
شغل یا نقش اصلیت در آن دنیا:
دخترِ پنجرههای روشن؛ کسی که در شهری پر از آدمهای خاموش زندگی میکند و با چند کلمه، چند عکس و چند حسِ کوچک، یاد آدمها میاندازد که هنوز چیزهای قشنگی برای دوست داشتن وجود دارد.
پایان داستانت در آن دنیا:
هیچ پایان غمگینی برایت نوشته نشد.
فقط یک روز، وقتی شهر دیگر به تو احتیاج نداشت، آرام از میان کوچهها گذشتی و رفتی. نه برای اینکه خسته شده باشی؛ برای اینکه کارت را تمام کرده بودی.
سالها بعد، هر وقت کسی وسط یک روز معمولی بیدلیل احساس آرامش میکرد، یا ناگهان دلش میخواست دوباره به رؤیاهایش فکر کند، میگفتند:
«لِئا از اینجا گذشته.»
و تو تبدیل شدی به همان حسِ قشنگی که آدمها نمیتوانند توضیحش بدهند؛
حسی شبیه نورِ یک پنجره در تاریکیِ شب.
از غروب خیال برای https://eitaa.com/joinchat/3048474136Cb40510ea78 🧚🏼♀️