هدایت شده از تو یهروز دیگه
بعضی آدمها نمیروند؛ فقط آرامآرام از خاطرههایشان دست میکشند. یک روز میبینی دیگر هیچ انتظاری از دنیا ندارند، دیگر برای آمدن کسی ساعت را نگاه نمیکنند، دیگر از شنیدن اسم بعضیها قلبشان تند نمیزند. انگار همهچیز همانجا، میان یک «کاش» قدیمی جا مانده است.
آدم گاهی نه از رفتن خسته میشود، نه از ماندن؛ از امیدی خسته میشود که هر بار لباس تازهای میپوشد و دوباره در میزند. و چه درد عجیبیست وقتی میفهمی بعضی پنجرهها هیچوقت قرار نبوده رو به روشنایی باز شوند؛ فقط آمده بودند تا یادت بدهند هر نوری، خورشید نیست.
بعد از آن، آدم زندگی میکند؛ میخندد، چای مینوشد، کتاب میخواند و با همه عادی به نظر میرسد. اما جایی درونش، اتاق کوچکی هست که هنوز چراغش خاموش است و هیچکس آدرسش را بلد نیست.
امشب زادروزِ کسی رو جشن گرفتیم
که با تمام وجود و از اعماق قلبم میپرستمش
شاید خیلی وقتا خیلی جاها به حرفش گوش نکردم
اما رسیدم به چیزی که میگفت...
من همیشه خیالم راحته چون میدونم
در سخت ترین شرایط اگر همه پشتم رو خالی کنن
هست ، هست تا مثله کوه پشتم باشه
باید فریاد بزنم و بگم عاشقتم مامان
عاشقتم موجوده بهشتی که اشتباه فرستاده شدی زمین
وجودت همیشه باعث آرامش بوده و هست
🙃❤️🍰
#شوکا_نوشت
نَجوای شوکا.
امشب زادروزِ کسی رو جشن گرفتیم که با تمام وجود و از اعماق قلبم میپرستمش شاید خیلی وقتا خیلی جاها ب
هوش مصنوعی چرا نصفه هلو هارو خورده، شلیل هم شکله پرتقال کرده🤣🤣