Willi
چرا مویِ مرا دیگر نمی بوسی، نمی بافی؟ يقين دارم دلت خون است از اوضاعِ گیسویم..
دستهايم آنقدر لرزيد بعد از رفتنت،
در نبودت، عكس سلفى هم گرفتم تار شد ..
Willi
روزگاری هم اگر میشناختمت و آنچنان عزیز بودی که خود فراموش شده بودم؛ دیگر تمام شد. عزیزم، دیگر برای
نه غریبه بود که نشناسمش و نه حالا میشناختمش؛ فقط میدانم روزگاری، دنیایِ همدیگر بودهایم.
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فاش میگویم و از گفتهی خود دل شادم،
چهارده قرن گدایِ نجفاند اجدادم..