Willi
میدانم چرا هیچگاه یاد من نیستی. من زخمی بر روحت به یادگار نگذاشتم که با هر تلنگری یادم بیفتی، انس
دوستت داشتم؛ با وجود اینکه تورا بهآغوش نکشیدم و تورا همیشه نمیبینم.
دوستت داشتم ..
چون برایت نوشتمو برایت خواندمو بهخاطرت خندیدم و بهخاطرِ تو، تغییر کردم!
تورا دوست داشتم ..
در حالیکه دور بودی ولی نزدیکترین بهقلبم.
Willi
دوستت داشتم؛ با وجود اینکه تورا بهآغوش نکشیدم و تورا همیشه نمیبینم. دوستت داشتم .. چون برایت نوشتم
میخواهمت!
نمیدانم که بودم،
که خواهم بود و؛
چه میشوم ..
اما میخواهمت،
تا نهایتِ ویرانی ..
«نظن أننا نسيناها، تعود بعد زمن على هيئة بكاء بلا سبب أو ضيق أو حزن أو وحشة بلا توقيت.»
فکر میکنیم فراموشش کردهایم، اما پس از مدتی، به شکل گریهی بیدلیل یا دلتنگی و اندوه وترس گاه و بیگاه برمیگردد.