Willi
سایهام گفت: دگرخسته شدم، خوددانی؛ تو بمانو قدمو گریهو شب، من رفتم..
تو مثلِ فتح خرمشهر، تو شوقِ بوسهای پنهان؛
تویی خوشحالیِ بعد از شکستِ حصرِ آبادان!
گفت: یه آرزو بکن.
گفتم: کاش بالاخره یه جایی خوشبختی از نفس بیوفته و دستامون بهش برسه.