Willi
آیا بهتر نبود که میرفت و در قبر خود میخوابید و میگذاشت رویش خاک بریزند؟ بدونِ وحشت از خدا میپرس
«از خودم شرمنده شدم وقتی فهمیدم زندگی یک جشنِ بالماسکه بود، در حالی که من با چهرهی واقعیام در آن شرکت کرده بودم.»
- فرانتس کافکا | یادداشتها.
هدایت شده از ٫ مَهجور ٫
روزی که رفتی باید همه چیزت را با خود میبردی.
الهی غمت به دل عزیزت نشیند.
نه منی که عزیزت نیستم.
- ویان.
بخشیدهام. شما هم اگر بخواهید میتوانید ببخشید، آدم کوه نیست که بتواند بارِ همهی این تلخیها را به دوش بکشد.
ما زنها رسم خوبی داریم. زمان سختی شروع میکنیم به کوتاه کردن؛ کوتاه کردن ناخنها، موها، حرفها و رابطهها.
خستهام. از همهچی، از مردم، از نقش بازی کردن، از اینکه مجبورم بخندم وقتی دلم فریاد میخواد.
زندگیه دیگه. گاهی خستهت میکنه، خیلی خسته؛ اونقدر که دوست داری خودکارتو بذاری لای صفحاتش. یهمدت بری سراغ خودت. هیچکاری نکنی، با هیچکی حرف نزنی، حتی نفس هم نکشی. اما مشکل اینجاست بعد که برمیگردی، میبینی یهنفر خودکارو از لای کتاب زندگیت بیرون کشیده و توهم یادت نمیاد کدوم صفحه بودی. گم میشی، و هیچی تو دنیا بدتر از این نیست که ندونی کجای زندگیتی.
گل پاسخ داد:
ابله! گمان میکنی شکوفا شدنِ من، برای دیده شدن است؟ من برای خود میشکفم و نه برای سایر افراد. شکوفایی، مرا خوشحال می کند. منشا شادی من، در وجود و شکوفایی خودم است.