Willi
گفت: بهار هم زودتر از شما رسید. بهار هم آمد، اما شما؟ نه.
نوشت:
میدانم پیش از آنکه تنی باشی، غمی بودهای.
هدایت شده از تیام
ای فکر هایِ لعنتیِ احمقانه ام !
اینوقتِ شب به من چه که او در خیالِ کیست؟
Willi
یک نفر در همهدنیاست که بیعشق خوش است، منِ بیچاره گرفتارِ همان یکنفرم.
شبی بارانیو غمگین، شبی از هرشبم شب تر ..
مرا میکُشت دلتنگی، ولی او را نمیدانم.
Willi
و تو؛ عزیزِ هزاران نفر میشوی اما، عزیزِ دلِ عزیزت نیستی! و این غم انگیز است ..
میدانی [ عزیزِ قلب ِهجران دیدهام ]، هیچکدام از این آدمهایی که در اطرافم
نفس میکشند، نمیدانند و نمیفهمند که من بدونِ تو، چگونه روزهایم را سپری میکنم ..