به خودت میآیی و میبینی دیگر از هیچچیزی نمیترسی و حتی از این نترسیدن نیز نمیترسی. یک تکهسنگ رها در سقوط بیانتهای زندگیای و برایت اهمیتی ندارد چه زمانی و چگونه به پایان میرسی.
ترسیدهای؟ از که؟ از جهان؟ من جهانت. از گرسنگی؟ من گندمت. از بیابان؟ من بارانت. از زمان؟ من کودکیت. از سرنوشت؟ من هم از سرنوشت میترسم.
حتی تو نیز دیگر برایم نمینویسی. همه رفتند، کلمات، قلم، رمق انگشتانم و تو.
همان "تو" ای که هیچگاه ماندنی نیست و بله آقای فاضل نظری، من هم: [ بههر دل بستنم، عمری پشیمانی بدهکارم. ]
Willi
امروز هم روبه پایانه و یه ۲۴ ساعتِ دیگه از عمرمون گذشت. ارزش نداره، بهخودش قسم که این لجنزارِ دنیا
" نشونه "
و من در تمامیِ عمر، بهدنبال کلمه میگشتم تا حروفِ کنارهم چیدهشده، نشانهای از تو را بهدلِ مهجور و خستهی من برساند.
* شاید نوری که باید بهمن بتابه، تو دستای توعه. پس ازم دریغش نکن.
https://daigo.ir/secret/81377014177
Willi
- اینها که گفتند روزهای خوبی در راه است. یادت نیست؟ خودشان گفتند، توی چشمهایمان زل زدند و گفتند رو
باید یاد بگیرم تا وقتی از عشقِ کسی مطمئن نشدهام، با او خاطرهای نسازم؛ چرا که تاوانِ خاطرات جنون است و بس.
- گابریل گارسیا مارکز.
در خیابانهایی که هرگز آمدوشُد نداشت، در ساعاتی که میدانستم مشغولِ کار است، در خانههایی که اصلا صاحبانِ آنهارا نمیشناخت، همیشه منتظرش بودم.