Willi
« لكِ سهمٌ مِنْ دُعائي قبلَ التّمرةِ الأولیٰ.. »
از دعایم برایت سهمی است،
قبل از خرمایِ اول..
حالا که دارد از آسمان آتش میبارد، بیا در آغوشم، دنیا آنقدرها هم ارزش ندارد که ما از هم جدا باشیم.
حالا که نمیدانم مرگ چهقدر نزدیک است، مرا سخت در آغوش بگیر؛ بگذار تپشهای قلبمان یکی شود، بگذار صدای انفجارها در پس تپشها گم بشود.
از ظلم گلایه کرد، از ارباب نگفت
دشنام به خون گفت، به قصاب نگفت
تا دید هوا پس است گفت از میناب؛
از قاتل دختران میناب نگفت!
ـ عباس تافته
هدایت شده از .مأوایِ من.
یک ماه گذشت،
چندين کودک بی گناه بدون اینکه بدانند امروز برای آخرین بار مادر خود را بوسیدند، برای آخرین بار به آغوش پر از امنیت پدر رفتند، برای آخرین بار خندیدنُ بازی کردن، برای آخرین بار دوست های خود را در آغوش کشیدند و برای آخرین بار زندگی کردند.