eitaa logo
DΞMIGØD II
63 دنبال‌کننده
320 عکس
59 ویدیو
1 فایل
بیاید با شورولت ایمپالای مدل1967مان از بزرگراه ویل راجرز به کانزاس برویم تا سینک‌هول سم اختصاصی خودمان را به بند بکشیم و با ابرپست هرمسی به طبقه ششصدم امپایر استیت پیشکش کنیم... باشد که ایزدان ما را به سمت کمپ دورگه راهنمایی کنند! (If you know,you know)
مشاهده در ایتا
دانلود
آرچی‌ِ موزی‌ِ گیتاریست و درامز💥
برای میلیاردمین بار در زندگیم: کاش متولد تابستون بودم🗣
DΞMIGØD II
حالا نمیدونم اگر بذارمش کسی حوصله میکنه بخونش یا نه،بیاید بگید همینطوری بذارمش یا همینو دو پارت کنم
افراد زیادی نیومدن بگن،پس میذارم(به عکسش توجه نکنید،چاتی‌جاپاتی دیوانه شده)
دفترچه خاطرات نداشته عزیزم که اگر امروز زنده ماندم،حتما به شکرانه‌اش باز هم چیزی در تو نخواهم نوشت! وقتی توانستیم بادبان های کشتی(یعنی ارابه‌مان را،آه ایزدان!!!)،بالاخره سرهم کنیم و در زاویه مناسب قرار دهیم،رودانته دو دستش را بر زانو گذاشت و نفس‌نفس زد:《لطفا بگو که بلدی باهاش کار کنی...》 روی عرشه کشتی ایستاده بودم و تلاش می‌کردم افسار پگاسوس هایمان را،در حلقه های کنار مجسمه بیریخت هرمس،متصل کنم:《البته که بلدم...فقط هنوز یاد نگرفتم...》 رودانته نفس عمیقی کشید و با دست موهایش را آشفته کرد:《از لحاظ فنی این دو جمله همدیگه رو خنثی میکنن》 یکی از پگاسوس ها با بالش در صورتم سیلی میزند.پرهایش را تف میکنم:《بستگی داره از چه زاویه‌ای بهش نگاه کنی》 پگاسوس دیگر پوزه‌اش را به گونه ام کشید و به نشانه محبت،شروع به جویدن قسمتی از موهایم کرد،آرام سرش را کنار می‌زنم:《نه آلن‌دلون،الان وقتش نیست》 رودانته اخم کرد:《...وایسا،الان بهش گفتی آلن‌دلون؟》 یال های آلن دلون را نوازش میکنم:《خب آره!》 رودانته به دومی اشاره کرد:《پس...اون یکی...؟》 -آره،اسمش تافی‌عه -و...اون یکی؟ -اوهوم،پگی -پگاسوسی به نام پگی؟ -خلاقانه‌ست،نه؟ همان لحظه صدای تق‌تقی به گوش رسید.رودانته با نگاهی به منظره پشت سرم گفت《دوست داشتم این بحث رو ادامه بدم اما انگار یک مشکلی داریم...》 روی پا چرخی زدم تا صاحب‌صدا را شناسایی کنم. برادر زنجبیلی ام،نئو،لنگ‌زنان به طرف ما می‌دوید و دست هایش را دیوانه‌وار تکان می‌داد(دوست دارم فکر کنم از تکان دادن دست هایش منظور خاصی نداشت،چون جملات دلگرم کننده‌ای را القا نمی‌کرد).ویل،با تکیه بر فنون پیچیده تجویز پزشکی،بانداژ را دور فک و دهان او پیچیده بود تا مبادا نئو حرفی بزند،حق هم داشت؛در این باره به نئو اعتمادی نبود. نئو،یک لوله‌ فلزی غول‌پیکر را روی شانه‌اش گذاشته بود کیفی زیر بغل داشت و با هرقدم،قانون جاذبه زمین را زیرسوال می‌برد. -اوه عالیه! از روی عرشه ارابه،روی زمین می‌پرم و قولنج انگشتانم را میشکنم:《به نظرت برای تلافی وقت مناسبیه؟》 رودانته دست به سینه شد:《البته که آره...》 نئو که هول شده بود،به جلو شیرجه زد و مثل یک ستاره دریایی روی زمین جلوی پایمان،به پهنا افتاد.سایر بازیکنان مسابقه که مثل ما درحال آماده سازی ارابه‌هایشان بودند،خندیدند و پچ‌پچ کردند. با حالتی کلافه دستش را میکشم تا به او کمک کنم روی پایش بایستد:《این سبک جدید رقص گروه تشویقه؟》 رودانته لب به طعنه گشود:《خیلی دلمون میخواست ازت تشکر کنیم،اما حیف که کلی آدم اینجاست و ما زیادی مودبیم...》 لحنش بیشتر شبیه به کسی بود که می‌گوید"خیلی دلم می‌خواست کله‌ات را بین زانوانم خرد کنم و از دندان هایت به عنوان مهره های گردنبند جدیدم استفاده کنم،اما حیف که چنین کاری در جمع، دور از ادب است"(این دختر کارش را خوب بلد است) نئو سرش را به چپ و راست تکان داد و کتفش را باز و بسته کرد.سپس به دیواره ارابه اشاره کرد و لگد زد.رودانته با چهره‌ای مبهوت پرسید:《یک...مرغ روی عرشه‌ست؟وایسا،نکنه منظورت منم؟!》 رودانته طوری به سمت من برگشت که صدای شلاق موهای کوتاهش به وضوح شنیده شد:《منظورش من بودم!؟》 نئو دوباره در هوا لگد زد و با دهان بسته نعره کشید. رنگ از رخ رودانته پرید،گوش نئو را کشیدم:《هوی،همینجا ترمز کن رفیق...》 سپس به رودانته اطمینان دادم:《منظوری نداشت،فقط داره میگه که...خب...چی گفتی نئو؟》 نئو اخم کرد. سپس به ارابه اشاره کرد،با دودست حرکت انفجار را نشان داد.سپس به من و رودانته اشاره کرد و روی یک پا ایستاد و محکم زمین خورد،کمی فکر کردم... 《عا،منم دوستت دارم؟》 نئو به قوزک پایم لگد زد:《آخ!》 رودانته دست به سینه شد:《فکر کردم می‌فهمی چی میگه...!》 -هی،تقصیر من نیست که توانایی‌هام با اختلال پیش از سانحه مواجه شدن! نئو غرولند کرد و چنان پیشانیش را برخاک کوبید که دلم به حال زمین سوخت. -آها!داره میگه اسلحه نداریم،وایسا چی؟!! رودانته با چشم هایی خون گرفته به نئو نگاه کرد:《داری میگی ارابه...هیچ سلاحی نداره!!؟؟》 نئو از جای جهید و پیش از حرکت رودانته او را متوقف کرد،سپس لوله بزرگش را در بغلم پرتاب کرد،سنگین بود و زانوهایم را کمی خم کرد اما طاقت آوردم:《این یک...لانچره؟》نئو با شور و حرارت سرش را تکان داد. -آه...باشه،پس تیرهاش کو؟ نئو با لبخند،کیف مچاله شده در دستش را به سینه رودانته کوبید،رودانته با صداهایی که حاوی شکوه و شکایت بودند،زیپ کیف را به آرامی باز کرد. داخل کیف،دقیقا دوازده شیشه کوچک مربا قرار داشت.هردوی ما همزمان به نئو نگاه کردیم.نئو به لانچر و بعد به شیشه مرباها اشاره کرده و ادای شلیک درآورد.رودانته شقیقه‌هایش را مالش داد و گفت:《آرچی،لطفا بگو که...منظورش همونی نیست که من فکر میکنم》
پرهای پشت گوشم دچار اسپاسم شدید میشوند:《همونه رودانته،دقیقا همونه...》 این همان نتیجه‌ای بود که وقتی عقلتان را دست برادر کوچک‌ زنجبیلی‌تان می‌سپارید،به دست می‌آوردی(لطفا از این ماجرا درس گرفته و هرگز این‌کار را در خانه انجام ندهید بچه‌ها!فقط برای ادامه نسل بشر) نئو با افتخار سینه‌اش را جلو داد،ناگهان صدایی سکوت معذب‌کننده بینمان را از بین برد و مرا از افکار "مهاجرت به تارتاروس،آن هم به طور داوطلبانه" بیرون کشید. -خانم ها و آقایان،دخترها و پسر ها،نیمه‌ایزد ها!!بدین وسیله اعلام می‌کنم که مسابقات ارابه‌رانی کمپ،بالاخره در حال برگزاریه و من،ابیگیل باس افتخار اینو دارم که به عنوان گزارشگر این رویداد بی نظیر اینجا و در کنار کایرون حضور داشته باشم،هرچند که شکی نیست در نهایت این کابین شونزدهه که برنده مسابقات خواهد شد اما به هرحال-...آخ!باشه،باشه کایرون...داور بی‌طرف،درسته...داشتم میگفتم...من ابیگیل باس،گزارشگر محبوب و آینده‌ی رسانه‌های یونان،امروز در کنار جناب کایرون حضور دارم،طبق هشدار های ایشون بهتره ایندفعه چیزی رو منفجر نکنید بچه ها! اخم میکنم:《کدوم احمقی اون گوساله رو گزارشگر کرده؟》 از میان تمام فرزندان دوست داشتنی نمسیس،ابیگیل باس همیشه آخرین گزینه‌ام برای یک گردش دوست‌داشتنی در زمین‌های توت فرنگی و گندمزار ها بود.در واقع اصلا در لیست گزینه‌هایم جای نداشت،چون که برخلاف خواهر و برادر هایش،او یک احمق دهن‌گشاد بود که به سندروم لاعلاج "احساس بامزگی مضاعف"،گرفتار بود. .(از همینجا،بابت تمام توهین هایی که به جامعه گاوها و گوساله‌ها در چندسطر پیش وارد کردم،پوزش می‌طلبم) صدایی با نفرت پاسخ داد:《غیر از اینه که خودش،خودش رو سِمَت‌دار میکنه؟》 به سمت صدا برمیگردم و با رین جکسون مواجه میشوم که افسار اسب های ارابه‌شان را مانند من در دست گرفته بود،درواقع اگر می‌شد به آنها گفت اسب. به ارابه رین جسکون و کاساندرا بلک،موجودات چهارپا و بلندقامتی بودند که شیهه‌کشان سرهایشان را تکان می‌دادند و آب یال‌هایشان را به اطراف می‌ریختند.منظورم این نیست که اسب ها خیس بودند،منظورم از آب یال‌هایشان،یال های آبیشان است...آه،چطور میتوانم بگویم؟ خب جسم یک اسب را تصور کن،حرکات و رفتارهای او را در نظر بگیر....حالا تصور کن این اسب زیبا،تمام از آب تشکیل شده باشد،انتهای یال‌ها و دمش مانند کف هایی که هنگام برخورد آبشار با آب رودخانه ایجاد میشود،در حرکت باشد و با هر تکان موج دار شود.تصور کن که می‌توانی از ورای آب زلال بدن این اسب،چهره کاساندرا بلک را ببینی که نوک بینیش را با انگشت شست می‌فشارد و چشمانش را به طرز مسخره ای کج می‌کند.بله،احتمالا ابهت صحنه می‌ریخت اما باور کنید ارزشش را داشت. کاساندرا از پشت اسب آبی(آه،آب اسبی؟) بیرون پرید و گفت:《دارارام!کاساندرا بلک با افتخار تقدیم میکند،آرچی!نظرت درباره ارابه‌مون چی-》 کاساندرا مکث کرد و به کشتی چرخدار ما،خیره شد. از نگاه به چهره‌اش سرباز میزنم و به ارابه آنها نگاه میکنم،خب...زیبا بود.زیبا و خطرناک...چه انتظار دیگری می‌شد از همکاری دختران پوسایدون و آپولو داشت؟بدنه ارابه آبی تیره بود،با سپرهای طلایی رنگ و چرخ‌های فلزی محکم و میخ دار،ظاهر گول زننده‌ای داشت که حواس شما را از انواع اسلحه‌های متصل به قسمت انتهایی آن،پرت میکرد.تیر و کمان،گرز،نیزه سه شاخ حتی یک پتک بزرگ که چهره آپولو روی آن حکاکی شده بود! به مجسمه هرمس،و سپس به چهره‌ ظریف آپولو خیره می‌شوم. صدای خنده‌های خفه ای از جانب رین شنیدم که دست هایش را بر دهان می‌فشرد و شانه هایش آنقدر می‌لرزید که افسار اسب‌هایش به شدت بالا و پایین می‌شد.کاساندرا هم لب پایینش را به شدت می‌گزید و چهره‌اش شدیدا سرخ شده بود،بیچاره داشت با تمام وجود برای حفظ وقارش می‌جنگید. آنها نگاهی با هم رد و بدل کردند و بعد اولین خنده از گوشه لب دختر ایزد خورشید،فرار کرد:《پففف...!هاهاهاهاهاهاها!!!》 سرخ می‌شوم و به رنگ موهایم در می‌آیم،دهنم را باز کردم تا توهینی را نثار آن دو کرده و آتش درونم را آرام کنم،اما کلمات در ذهنم از هم پاشیده شده و در گردبادی از شرمساری گم شده بودند.پس به درگاه ملکه رپ متوسل شده و نگاهی مخدوش به او انداختم.رودانته که گونه‌هایش به رنگ صورتی درآمده بود،پیام را گرفت و گلویش را صاف کرد:《اره،هاها...ما هم اولش کلی خندیدیم》 و با چشمان طلایی رنگش به نئو فهماند "که به همین دلیل است می‌خواهم تو را به صلابه بکشم". کاساندرا اشک گوشه چشمش را زدود و و بی‌نفس گفت:《ب...باور کن...منظوری نداریم...فقط...فقط اون...اون.‌.》و به مجسمه بابا،اشاره کرد.
آه دفتر عزیز،به رود استیکس قسم می‌خورم که تا همین دیروز این دونفر صمیمی‌ترین دوستان من محسوب میشدند،همراهانم در شرایط سخت و خانواده‌ام...و حالا داشتند به من می‌خندیدند. به کشتی من. به کار برادر من. از همه مهمتر به آلن دلون،که گویی او هم از چنین شرایطی راضی نبود و با دلخوری شیهه می‌کشید و تلاش میکرد دم خیس اسب‌های رین را گاز بگیرد. جنگ واقعا آدم ها را عوض میکند. بازوی رودانته را میکشم:《بیا بریم رودی،باید برای برای برنده شدن آماده بشیم》 رودانته با چشمانی گشاد گفت:《تو مطمئنی که ما...؟》 آب دهانم را قورت می‌دهم:《دیگه برای تظاهر به تماشاچی بودن دیره،پس اره؛ما می‌بریم》 ابیگیل از پشت میکروفون نعره کشید:《همگی سرجای خود!مسابقه تا دقایقی دیگه شروع میشه!برو کابین شونزده،برو!》 کایرون میکروفون را از دست او قاپید و آه کشید:《فقط...آماده باشید》 روی عرشه می‌پرم و لانچر را بالای سر مجسمه هرمس نصب میکنم.سرش را نوازش می‌کنم:《اشکالی نداره بابا،خودم بهشون نشون میدم》 رودانته به نشانه محبت ضربه ای به پیشانی نئو زد و سوار شد:《مصمم به نظر میای》 نمی‌دانستم معنی کلمه "مصمم" چیست،اما سرم را به نشان بلی تکان دادم.بعدا در دیکشنری به دنبالش خواهم گشت:《بیا برنده بشیم رودی...》 رودانته پشت لانچر قرار گرفت و دسته‌اش را امتحان کرد:《قبوله،آرچی...》 به رین نگاه میکنم که به کاساندرا کمک می‌کند سوار ارابه شود:《شنیدی رین؟!ما نمی‌بازیم!ما قرار نیست ببازیم پس همین الان سر راهمون برو کنار!》 کاساندرا خندید و شکلک درآورد:《الان کله‌ات دود میکنه،تهش می‌بازی دیگه》 رین کمرش را صاف کرد و لبخند زد:《هنوز یادم نرفته،تو دیروز شرطمونو باختی،به توت‌فرنگی هشتاد و هشتم نرسیده بودی که-》 افسار تافی و آلن‌دلون رو محکم می‌شوم و فریاد میزنم:《بله،و چون قبلا باختم الان انگیزه‌ام برای بردن بیشتره!》 کاساندرا نیزه‌های طلاییش را به خط کرد و در نور آفتاب گرفت:《محض نور آپولو،پسر هرمسی!آروم باش،خودتم میدونی کی می‌بره مگه نه؟》 به عرشه لگد زدم:《البته!ما! و طوری رفتار نکن که انگار ازمون نمی‌ترسی!بوی ترستون از اینجا میاد!》 کاساندرا و رین از خنده منفجر شدند. نفس عمیقی کشیدم و افسار پگاسوس ها را در دست فشردم،ابیگیل با استفاده از تمام آدرنالینی که در وجود داشت،فریاد زد:《آماده...!》 رودانته سرجایش وول خورد. -سه... یال های تافی را نوازش میکنم:《سربلندم کن،پگی پگاسوس!》 -دو... نئو پشت حصارها پرید و انگشتانش را به نشانه پیروزی،از میان تماشاچیان تکان تکان داد. -یک...! شانه هایم منقبض میشوند،صدای شیپور یکی از ساتیر ها با تمام توان در محوطه می‌پیچد. -بــــــــــوووووووووووق! برای لحظه‌ای،سکوت می‌شود.صدای دورگه های تماشاچی خاموش شده و تنها صدای موجود،شیهه اسبان،کوبانده شدن سم ها بر زمین و صدای غژغژ ابتدایی چرخ ها بود... و بعد..‌. جهان منفجر شد. ارابه آرس مثل گلوله منجنیق به جلو پرتاب شد.خاک در هوا چندمتر بالا رفت و ارابه آتنا نیز به جلو پرتاب شد و همزمان،سه تیر بی‌نقص به چرخ جلوی ارابه آرس فرستاد.در همین حین،اولین انفجار از سمت ارابه هفائستوس بلند شد و بوی دود با خاک،مخلوط شد.بارنی برایان،با صورتی دوده‌ای از ارابه پایین پرید و سرفه کرد:《گفتم اون اهرم قرمز رو نکش!》 -فکر کردم ترمزه -چرا ترمز باید قرمز باشه،اصلا چرا باید الان ترمز رو بکشی احمق؟! انفجار دوم،رخ داد.ابیگیل باس با هیجان جیغ کشید:《خانم ها و آقایان هنوز دودقیقه از آغاز مسابقه نگذشته و ما دو انفجار و سه تخلف احتمالی داشتیم،برو کابین شونزده!!!》 کایرون میکروفون را از دست او کشید و فریاد زد:《ابیگیل،گفتم داور بی طرف!!!》 ابیگیل که از فرط هیجان روی نوک پنجه بالا و پایین می‌شد سرش را تکان داد عذرخواهی کرد. رین شلاق افسارش را محکم بالا برد؛با خنده فریاد زد:《اونور خط پایان می‌بینیمت،آرچی!》 و همانند موجی عظیم،به سرعت از آنجا دور شدند. فریاد کشیدم:《بله،منتظر رسیدنتون میمونیم!》 دفتر خاطرات عزیز،حتما می‌پرسی چرا از خودمان چیزی نمی‌گویم؟خب راستش... -آرچی؟ -بله،رودی؟ -قرار نیست حرکت کنیم -آه،چرا؟ -پس...؟ لرزه‌ی خفیفی کردم،هنوز کمی خشمگین بودم. -دارم از لحاظ روحی خودم رو آماده می‌کنم رودانته با ناوری به من خیره شد،سپس به مسیر مسابقه نگاه کرد.لانچر را رها کرده و یقه‌ام را گرفت و فریاد کشید:《همین الان حرکت کن،لعنتی!》 با هراس فریاد کشیدم:《باشه،باشه!》 و افسار پگاسوس ها را محکم کشیدم،آلن دلون با لجاجت شیهه کشید و تافی با علاقه‌ای مفرط،با پوزه‌اش به پروانه ای اشاره میکرد.تنها پگی بود که دو قدم برداشت.
رودانته چشمانش را مالید:《میشه همینجا تسلیم بشیم؟》 لبم لرزید:《من-》 -هوممممففففف صدای نعره های خفه نئو از میان تماشاچیان توجهمان را جلب کرد که با دستش چیزی را می‌کشید و با دستانش بال‌بال می‌زد.مکث کردم،و بعد با کف دست بر پیشانیم میکوبم:《هرمس من،حق با اونه!من چقدر احمقم!》 رودانته سرش را کج کرد:《چی؟اون داره چی میگ-》 اما قبل از اینکه بتواند جمله‌اش را تمام کند و سه بار بگوید"پگی پگاسوس"با تمام قدرت افسار را کشیدم و نعره زدم:《پرواز!》 پگاسوس ها وحشیانه شیهه کشیدند و بال‌هایشان را باز کردند،عرشه به لرزه درآمد و اگر رودانته به موقع،به دکل چنگ نزده بود احتمالا به انتهای آن،پرتاب می‌شد. رودانته جیغ کشید:《آآآآآآآآرررررررچیییییی!》 تما قدرتم را در بازوهایم به کار بردم تا افسار از دستم رها نشود:《تحت کنترله!》 پگاسوس ها رم کردند و دماغه کشتی به سمت جایگاه تماشاگران،پیچید. دورگه ها جیغ کشیدند و از نیمکت ها پریدند،کایرون از جای برخاست و بتاخت،به سمت آن ها رفت،افسار را مثل دیوانه ها به چپ راندم.پگاسوس ها به یک جهت پیچیدند و بالهایشان را هماهنگ باز کردند،بادبانمان به حرکت درآمد و کشتی از زمین کنده شد و با جهشی بلند شروع به حرکت کرد و وارد مسیر مسابقه شد.بدنه کشتی با وجود سرعت دیوانه‌وار پگاسوس ها به ناله‌ افتاد و صدای تق بلندی آمد.با وحشت نعره کشیدم:《رودی،اون صدای چی بود!؟》 رودی به دکل تکیه داد و زه کمانش را تنظیم کرد:《نمیدونم!فقط امیداورم قسمت مهمی نبوده باشه!》 صدایش در باد،اندکی مبهم بود:《منم همینطور!》 پس بدون حرف دیگری،تصمیم گرفتیم دیگر درباره‌اش حرفی نزنیم.رودانته از دکل بالا رفت و فریاد زد:《بپیچ سمت چپ!》 افسار را دوباره کشیدم و تافی سرکش را به مسیر هدایت کردم -نه احمق،اون یکی چپ! نعره زدم:《منظورت چیه!؟》 -فقط بپیچ چپ! -الان وقت آموزش جغرافی نیست! و با این حال،کشتی را در جهت مخالف دفعه قبل پیچاندم. در نتیجه کشتیمان با اختلاف اندکی از ارابه دمیتر پیشی گرفت و به راحتی از حربه‌های جنگی آن ها در امان ماند(هرچند که چند شاخه پیچک سمی کوچک به بادبانمان گیر کرد). رودانته بالاخره برکمانش مسلط شد و تیری را به سمت ارابه آپولو،پرتاب کرد.پسری که تیر،گوشش را خراشیده بود از درد نعره کشید و فریاد زد:《خائن!》 رودانته با ناراحتی،زیرلب کفت:《ببخشید،جان...》 و تیر دیگر را به میان یکی از چرخ ها پرتاب کرد،در نتیجه تیر گیر کرد و ارابه آپولو به طرز خطرناکی تلو‌تلو خورد.فریاد کشیدم:《برید پسرا!》 آلن دلون شیهه کشید و سریع تر تاخت و کشتی را جلو انداخت. فریاد کشیدم:《ترکوندی رودی!》 رودانته پیروزمندانه لبخند زد و جایگاهش در بالای دکل را،مطمئن کرد:《قابلی نداشت،داداش》 مثل دیوانه‌ها خندیدم. ابیگیل باس به گزارش محشرش ادامه داد:《و اووووههه،ایزدان!بین کابین آرس و پوسایدون درگیری بزرگی سر جایگاه اول پیش اومده،کابین آتنا به کل جا مونده و با آفرودیت درگیر شده،هاها!یک صحنه تراژدی خارق‌العاده!》 افسار را در هوا تکان دادم:《سریع تر،پگی!خودتو تکون بده!》 رودانته که با کابین آیریس درگیر شده بود و تلاش میکرد از اشعه‌های رنگین کمانی(واقعا آسیب می‌رسانند؟اصلا چنین چیزی وجود داشت؟)جا خالی بدهد جیغ کشید:《تیرهام داره تموم میشه!》 با وحشت به او نگاه کردم،رنگ به رو نداشته،موهایش در باد تکان می‌خورد و چشمان طلاییش گشاد شده بودند،از زیرپوستش،رگ‌ها به رنگ طلایی میدرخشیدند و نور طلایی به سمت بازوانش راه یافته بود.هرلحظه امکان داشت منفجر شود.اوه نه...او به کمک نیاز داشت. فریاد کشیدم:《رودانته،از دکل بیا پایین!همین الان!》 رودانته لبش را گزید و بی معطلی روی عرشه پرید و غلت زد. همان لحظه اشعه دیگری به دکل برخورد و آن را منفجر کرد. با هول و هراس نعره زدم:《حالا تافی،وقت دیوونه بازیه!》 تافی اطاعت کرد،شیهه بلندی کشید و سرش را محکم به بدنه ارابه آیریس کوباند.دختر آیریس مهاجم،از ارابه برتاپ شد و روی زمین خاکی فرود آمد.کورتیس دانلدز،پسر آیریس جیغ کشید و موهای بلند طلاییش را که از زیر سربندش بیرون زده بود، به عقب راند:《داری چه غلطی میکنی!؟》 دلسوزانه فریاد زدم:《شرمنده کورتیس،یکی طلبت!جمعه وقت داری؟》 اما قبل از اینکه کورتیس بتواند به دعوت صمیمانه‌ام پاسخ بدهد،آلن‌دلون به تافی پیوست و با ضربه ای محکم ارابه آنها را از مسیر خارج کرد. پگی شیهه کشید و توجه همراهانش را دوباره به مسیر اصلی،جلب کرد. کشتی به تزلزل درآمد.افسار را به یک دست دادم و با دست دیگر رودانته را روی پا کشیدم:《رودی!》 رودانته ایستاد و خودش را به مجسمه هرمس تکیه داد:《من خوبم!ادامه بده!》 دندانش را به هم سابید،رگه های طلایی حالا به گونه‌هایش رسیده بودند.
روادنته موهایش را پشت گوش زد و لانچر نئو را از شانه هرمس برداشت:《آرچی،ازت میخوام به حرفم گوش بدی!》 -چیکار کنم!؟ -فقط گوش بده! رودانته لانچر را بین زانوانش قرار داد و از کنار پایم،کیسه مرباها را برداشت:《تا موقعی که من لانچر رو تنظیم میکنم،تو روی سرعتمون تمرکز کنم!این لکنده سریع تر از این پیش نمیره و پگاسوس ها هم نمیتونن سریع تر از برن!》 آلن دلون شیهه کشید،رودانته ظرف های مربا را با دقت در لوله لانچر گذاشت:《دقیقا،آلن‌دلون!منم همینو میگم!آرچی!سرعتت رو به ارابه انتقال بده!》 پرهای پشت گوشم دوباره دچار اسپاسم میشوند:《چی؟!》 -بهم اعتماد کن!فقط برای یک مسافت کوتاه!تا جایی که به ارابه پوسایدون برسیم! -این منو میکشه! -تو اون دفعه اون کلاغه رو فراری دادی! با استفاده از تمام حنجره‌ام میگویم:《اون یک اتفاق بود!》 -بهم یکی بدهکاری! -لعنت!باشه!محکم بچسب به یک جایی! رودانته سریعا به سمت دکل نابود شده رفت،به مجسمه هرمس نگاه میکنم و نفس عمیقی میکشم.و دقیقا همانجا بود که تک‌تک مولکول‌های بدنم به حرکت در می‌آید،انگار به یک منبع پرانرژی با ولتاژ شدیدا بالا متصل شده باشم،پاهایم بی اختیار به کف چوبی عرشه لگد می‌زند و پرهای پشت گوشم،سریع تر از هر زمان دیگری به حرکت میفتند.به رعشه و تشنج میفتم و کف در دهانم جمع میشود،لعنت! رودانته از پشت سرم فریاد کشید:《حالا آرچی،برو!》 ... تا به حال بولینگ بازی کرده‌اید؟ خب،انتقال نیرو تقریبا شبیه به چنین چیزی‌ است. نیرو را به دست هایتان منتقل و بعد توپ را با استفاده از پیچش مچ و قدرت بازو،به جلو پرتاب می‌کنید و منتظر می‌مانید تا ببینید آیا توپ به ثمر می‌نشیند و تمام پین‌ها را پخش زمین میکند یا نه.هیچ چیز قطعی نیست (مگر اینکه باتجربه و خوش‌شانس باشید و مطمئنا میدانید که در فرم استخدامی یک بولینگ‌باز حرفه‌ای،من واجد هیچ‌کدام از شرایط درج شده نبودم،حتی اگر پسر ایزد شانس باشم) پگاسوس ها به طور همزمان شیهه کشیدند،بدنشان و تمام کشتی جزوی از بدن من شدند و یکی شدیم.چرخ ها جیغ کشیدند و سریع تر به چرخش درآمدند،پگاوسس ها بر زمین سم زدند و بادبان‌ها برافراشته شدند. ارابه با تمام قدرت به جلو پرتاب شد. رودانته لانچرش را به سمت ارابه هایی که با سرعت از کنارمان عبور میکردند نشانه گرفت گرفت فریا کشید:《ادامه بده آرچی!》 رگه‌های طلایی حالا صورتش را پوشانده بودند و چشمانش از خشم و استرس می‌درخشید.تمرکز روی صدایش حالا خیلی خیلی سخت شده بود و با هر متری که می‌گذراندیم،احساس می‌کردم تکه‌ای دیگر از وجودم نابود می‌سد.بدترین قسمت وقتی بود که زبانم را برای بار سوم گاز گرفتم. وقتی بالاخره به ارابه زمخت آرس،که بیشتر شبیه به یک تانگ جنگی بود رسیدیم،رودانته لانچر را بالاخره به کار گرفت:《نوش جونتون،بی‌کله‌ها!》 و ماشه را کشید؛فووووومپپپ! شیشه مربا مثل،مثل گلوله‌ای از کنار صورتم عبور کرد و دقیقا در صورت پخش پسر آرسی که هدایت ارابه را بر عهده داشت،درهم شکست. مربای صبحانه تمام صورت او را پوشاند.پسر افسار پگاسوس ها را رها کرد،همرزش به سمت او شیرجه زد و نیزه ای را برداشت.اما به علت شلیک بی نقص مرابی رودانته،دستش به به سپر آن چسبید. و به این ترتیب،ارابه آرس با سرعتی شگفت‌انگیز در جایگاه تماشاچیان فرود آمد. رودانته قهقهه زد:《داریم همه رو از میدون به در میکنیم آرچی!》 به هن‌هن افتاده بودم،چشمانم میسوخت و سنگینی تمام کشتی،بر بدنم احساس می‌شد.با نهایت قدرت،به جلو میرانم و تا زمانی که بالاخره به ارابه پوسایدون میرسیم،لحظه‌ای نمی‌ایستم.این فداکاری من باید در تاریخ ثبت شود،اما به نظر ابیگیل باس که همچنان از حذف ارابه نمسیس توسط هکاته پکر بود،چیزهای مهم‌تری در این مسابقات رخ داده بود:《من...من اصلا نمیدونم طبق قوانین این حرکت قانونیه یا نه،اما بی‌جواب که نبود!حقه مربایی کابین هرمس باعث شد که ارابه آرس به کل از دور مسابقه خارج بشه و حالا بدون هیچ مزاحمتی داره از کابین پوسایدون پیشی میگیره!خانم ها و آقایون،بالاخره رسیدیم به دور آخر و حالا فقط دو ارابه باقی موندن!》 زانوهایم به لرزه درمی آیند و زیرپای خالی مشود،به سختی خودم را نگه می‌دارم:《رودی.‌..دیگه نمیتونم...!》 رودانته یک پایش را روی لبه‌ی کشتی گذاشت و چرخ کابین پوسایدون را هدف گرفت:《همینجا عالیه آرچی!》 و دهمین ظرف مربا را پرتاب کرد،اما دقیقا،قبل از برخورد ظرف با چرخ چوبین،تیری از ناکجا شیشه مربا را شکاند. کاساندرا بلک،با تیرکمانی که دقیقا شبیه به تیرکمان رودانته بود دستش را تکان داد:《بچه ها،بالاخره رسیدین!》
طوری لبخند می‌زد که انگار به طور تصادفی ما را در یکی از رندوم‌ترین خیابان‌های منهتن ملاقات کرده باشد.سپس تیری در کمانش گذاشت:《شرمنده،ولی فقط یک نفر باید برنده بشه!》 و آن را به سمت دکل نیم سوخته‌ای ارابه پرتاب کرد.تیر،طناب دکل را کشتی ما را برید و بادبان‌ عظیم سیاه،مانند روحی نفرین شده در هوا گشوده شد.برخلاف چیزی که کاساندرا انتظار داشت،ارابه به طرز خطرناکی شتاب گرفت و پگاسوس ها را به جلو پرتاب کرد.جریان شدید باد عضلات صورتم را منقبض کرد و نفس کشیدن سخت شد. -آرچی،جلووووو! صدای وحشت‌زده رودانته به سختی به گوشم رسید.پلک هایم را به سختی باز می‌کنم.ارابه رین جکسون،با فاصله ناچیزی دقیقا روبه‌رویمان بود. برای ترمز کردن دیر بود. اگر منحرف می‌شدیم،تماشاچیان آسیب می‌دیدند. و اگر هیچ کاری نمی‌کردیم،هرچهارنفر در سانحه وحشتناکی،جان می‌سپردیم و تبدیل به پوره‌سیب‌زمینی می‌شدیم. پس به ناچار،گزینه چهارم را انتخاب کردم:استیصال. افسار از دستم لیز خورد و پگاسوس ها آزاد شدند. -هرمس منننننننن! سه پگاسوس،سه جهت مختلف را برای پرواز دوباره انتخاب کردند،در نتیجه سپر جلوی ارابه به طور کامل درهم شکست و کشتی به پرواز در آمد و در هوا چرخ زد.پاهایم از زمین فاصله گرفت،خون در سرم جمع شد.رودانته به سختی به تنها طناب باقی مانده از بادبان ها آویزان شد و جیغ کشید:《من هنوز ۱۸ سالم نشدههههه!》کشتی به زمین برخورد کرد و دست هرمس در شکمم فرو رفت،تمام صبحانه ام را همانجا،مانند یکی از شاهکارهای جکسون پولاک،نقش زمین کردم.اما قبل ازاینکه بتوانم از تماشای وجنات آن لذت ببرم،کشتی دوباره چرخ زد،اینبار من هم جیغ کشیدم.ارابه کشتی‌مانند،همانطور که در هوا و زمین چرخ می‌خورد از کنار ارابه رین و کاساندرا که مانند ما با وحشتی علنی فریاد می‌کشیدند،عبور کرد. بادبان پاره شده مانند شلاق بر صورت یکی از اسب های آبی خورد و نیمی از صورتش را خشک کرد.اسب رم کرد و به اسب کنارش برخورد و آن یکی به سومین اسب لگد زد،هرسه از کنترل خارج شده و به توده‌ای وحشی از آب تبدیل شدند.رین افسارشان را کشید و فریاد زد:《نه‌نه‌نه‌نه‌نه!》 در سمت دیگر،کشتی ما که دیگر هیچ شباهتی به مفهوم "هدایت و تسلط" نداشت به تخت سنگی برخورد و چرخ جلویی آن کنده شد.با صورت به دیواره عرشه خوردم و طعم مسی خون در دهان و گلویم پخش شد.چرخ‌ مانند یک پنیر عظیم ،روی زمین غلتید،و به بدترین طرز ممکن،به زیر ارابه پوسایدون رفت و به چرخ جلوی آن گیر کرد.ارابه رین به صورت عمودی از زمین بلند شد،کاساندرا جیغ کشید،رین فحشی نامناسب داد و به جلو پرتاب شد.دو ارابه مثل دو فرد مست در هم کوبیده شده و ادغام شدند،و من ناگهان هیچ جوره روی عرشه نبودم،فقط صدای فریاد های ابیگیل که میگفت:《گروه امداد!گروه امداد!آه بیخیال،به نظرم بهتره برای ترحیم آماده بشیم!》و غریزه خسته درونم که دستم را به دراز شدن برای گرفتن چیزی،هرچیزی برای نجات را به یاد می‌آورم.و بعد،مانند تکه‌ای گوشت،محکم زمین خوردم. برای مدت کوتاهی،بین بیهوشی و بیداری گیر افتاده بودم. تا وقتی که با اندک انرژی باقی مانده‌ام،پلک هایم را باز کردم. صداها مبهم بودند و طوری بود که انگار گالن ها آب در گوشم ریخته بودند. خط سفیدی،روی زمین و در فاصله چندسانتی‌متری نوک انگشتان دستم،قرار داشت. خط پایان.
دست چپم سنگین و مچ پایم در زاویه ای غیرعادی،پشت سرم قرار گرفت بود. اما پای دیگرم هنوز کار می‌کرد،نفس ها حبس شده بود و فریادهای تشویق و توهین اوج گرفت،روی زمین میخزم.برای کمک به حرکت،پرهایم را به شدت تکان دادم و سرم را به جلو راندم. دورگه ها دم گرفتند:《آرچی!آرچی!آرچی!》 لحظات دوست داشتنی‌ای بود،از آن لحظه ها که همیشه در خواب می‌دیدم.با این تفاوت که ترجیح می‌دادم که طعم ترش صفرا و خون در دهانم نباشد،واقعا بی‌ادبی‌ست! با نهایت توان،روی سینه ام خزیدم و بعد با صورت زمین خوردم.خوشلختانه،نچ دست از خط عبور کرد... سکوت در فضای اردوگاه حکمران شد،و بعد....جمعیت فریاد کشید. ابیگیل باس غرولند کرد:《و بله‌...بعد از کلی بدبختی و مقدار بسیاری شانی،کابین هرمس برنده یکی از ده‌ها مسابقه ارابه‌رانی کمپ میشه...هرچند پیشنهاد میدم یک بررسی جدی داشته باشیم!اصلا اینکه اون...؟》 -آرچیییییی! صدا،صدای رین جکسون بود. در حالی که به شکم تنها اسب آبی مجروحش چنگ زده بود و به صورت وارونه به سمت خط پایان می‌تاخت. اسب،که با تمام‌قوا بر زمین می‌کوفت و بدون توجه به من از خط پایان عبور کرد و سرش را دقیقا کف دستم گذاشت. له شدن تک تک استخوان‌هایش را احساس کرده،و زوزه کشیدم. -لعنتتتتتتتتتتتتتتت! ‌رین جکسون و اسبش بدون هیچ تاملی به سمت دریاچه رفتند،اسب آبی،شیهه کشید روی دو پا ایستاد و قبل از اینکه رین بتواند خودش را از او جدا کند،در آب شیرجه زد. دریاچه ستونی از آب را در آسمان تف کرد.(راستش به نظرم کلمه "تف"،بیشتر گویای آن صحنه بود باشد!) چند دقیقه بعد،دختر پوسایدون از زیر آب بیرون آمد.صورت کبود و متورمش آرام آرام شفا پیدا کرد:《من...زندم...؟!》 انگار خودش هم متعجب بود،احتمالا سرش به جایی خورده. به هرحال امدادگران آپولو به سمتش دویدند. از درد به خود می‌پیچم و فریاد می‌کشم.(نمی‌دانم این امدادگران به چه دردی میخورند،رین در محوطه امن درمانش بود!) کمی آن‌طرف‌تر،نئو از حصار پرید و به سمتم دوید.شانه‌هایم را کشید و بدون توجه به جراحات وارده،محکم مرا در آغوش گرفت:《هوممفمففف!》 حرفش را به فال نیک گرفته و می‌نالم.از انتهای مسیر،رودانته که دستش را دور گردن کاساندرا انداخته بود،لنگ‌زنان به سمتمان آمد:《نئو،بهتره بری محضر بابات و التماس کنی خودم تیکه تیکه‌ات نکنم!》 کاساندرا نگاهی به خواهرش و سپس به ما انداخت،نیمی از صورتش با خونی که مانند رودی کوچک از دماغش می‌آمد،پوشانده شده بود و چشم راستش به سختی باز بود.سپس خندید،از آن خنده‌های عصبی کاساندرایی:《آها،باید حدس میزدم که همه اینا کار نئو بوده باشه!》 نوک بینی مجروحش به طرز خطرناکی شروع به درخشش کرد،رودانته اخم کرد و بینیش را گرفت. -آخ! -الان وقتش نیست کاساندرا،نه الان!زودباش منو ببر درمانگاه! -هی!من خودم هم یک مجروح حساب میشم! و با طلبکاری،مچ دست چپش را که ورم کرده بود نشان داد.رودانته آه کشید،خوشبختانه دیگر خبری از رگه های طلایی روی پوستش نبود.او نالید:《خیلی خب...باشه،من میشم دستات،و تو میشی پاهام،بیا فقط بریم یک جا بشینیم...》 کاساندرا سرش را تکان داد و به حرکت افتاد:《باید یکم از اون نکتار های جامد رو از رین قرض میگرفتم...آه،آمبروسیا نداری؟》 رودانته روی یک پا جهید:《آخریش رو آرچی سر صبحونه ازم قاپید...نکتار جامد چیه دیگه؟》 -خب راستش خودم هم نمی‌دونم... دو خواهر به آرامی از ما دور شدند،نئو با چشمانی براق خندید و از پشت بانداژ گفت:《مففف هومم!》 زبانم را به دیوار لپم میکشم:《...آره رفیق،قراره حسابی ازت تقدیر بشه...》 -در واقع از هردوتون سایه مردی نیمه اسب و قدبلند،بر روی سرمان افتاد. کایرون دست به سینه شد:《بعد از دریافت مدال و درمانت،میدونین که باید کجا همو ببینم؟》 امیدوارانه گفتم:《زمین های توت‌فرنگی؟زیر کاج تالیا؟》 کایرون یکی از پرهای پشت گوشم را برداشت:《دقیقا،آرچی...خانه بزرگ،دفتر من،هردوتون》 و بالبخندی صمیمی که از ده‌ها فحش بدتر بود،از ما دور شد. دفترچه خاطرات عزیز،امروز یاد گرفتم که عبور دادن دست از خط پایان،ممکن است از لحاظ قوانین مسابقه کافی باشد.اما اگر میخواهی به برای شادی پس از پیروزی زنده بمانی،بهتر است که بقیه اعضای بدنت را هم عبور دهی.(و بهتر است هر مزخرفی که درباره وفاداری پگاسوس ها شنیده‌ای را فراموش کنی،مخصوصا آن یکی که اسمش آلن‌دلون باشد!) قربان شما،آرچی چاپلی که مسبب افزودن ۱۷ قانون جدید به قوانین مسابقات ارابه رانی شد. قهرمان و نابود کننده سه ارابه (به طور متوالی)،و قاتل‌بالفطره برادر سابق کوچکش،نئو
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا