eitaa logo
DΞMIGØD II
63 دنبال‌کننده
321 عکس
60 ویدیو
1 فایل
بیاید با شورولت ایمپالای مدل1967مان از بزرگراه ویل راجرز به کانزاس برویم تا سینک‌هول سم اختصاصی خودمان را به بند بکشیم و با ابرپست هرمسی به طبقه ششصدم امپایر استیت پیشکش کنیم... باشد که ایزدان ما را به سمت کمپ دورگه راهنمایی کنند! (If you know,you know)
مشاهده در ایتا
دانلود
طوری لبخند می‌زد که انگار به طور تصادفی ما را در یکی از رندوم‌ترین خیابان‌های منهتن ملاقات کرده باشد.سپس تیری در کمانش گذاشت:《شرمنده،ولی فقط یک نفر باید برنده بشه!》 و آن را به سمت دکل نیم سوخته‌ای ارابه پرتاب کرد.تیر،طناب دکل را کشتی ما را برید و بادبان‌ عظیم سیاه،مانند روحی نفرین شده در هوا گشوده شد.برخلاف چیزی که کاساندرا انتظار داشت،ارابه به طرز خطرناکی شتاب گرفت و پگاسوس ها را به جلو پرتاب کرد.جریان شدید باد عضلات صورتم را منقبض کرد و نفس کشیدن سخت شد. -آرچی،جلووووو! صدای وحشت‌زده رودانته به سختی به گوشم رسید.پلک هایم را به سختی باز می‌کنم.ارابه رین جکسون،با فاصله ناچیزی دقیقا روبه‌رویمان بود. برای ترمز کردن دیر بود. اگر منحرف می‌شدیم،تماشاچیان آسیب می‌دیدند. و اگر هیچ کاری نمی‌کردیم،هرچهارنفر در سانحه وحشتناکی،جان می‌سپردیم و تبدیل به پوره‌سیب‌زمینی می‌شدیم. پس به ناچار،گزینه چهارم را انتخاب کردم:استیصال. افسار از دستم لیز خورد و پگاسوس ها آزاد شدند. -هرمس منننننننن! سه پگاسوس،سه جهت مختلف را برای پرواز دوباره انتخاب کردند،در نتیجه سپر جلوی ارابه به طور کامل درهم شکست و کشتی به پرواز در آمد و در هوا چرخ زد.پاهایم از زمین فاصله گرفت،خون در سرم جمع شد.رودانته به سختی به تنها طناب باقی مانده از بادبان ها آویزان شد و جیغ کشید:《من هنوز ۱۸ سالم نشدههههه!》کشتی به زمین برخورد کرد و دست هرمس در شکمم فرو رفت،تمام صبحانه ام را همانجا،مانند یکی از شاهکارهای جکسون پولاک،نقش زمین کردم.اما قبل ازاینکه بتوانم از تماشای وجنات آن لذت ببرم،کشتی دوباره چرخ زد،اینبار من هم جیغ کشیدم.ارابه کشتی‌مانند،همانطور که در هوا و زمین چرخ می‌خورد از کنار ارابه رین و کاساندرا که مانند ما با وحشتی علنی فریاد می‌کشیدند،عبور کرد. بادبان پاره شده مانند شلاق بر صورت یکی از اسب های آبی خورد و نیمی از صورتش را خشک کرد.اسب رم کرد و به اسب کنارش برخورد و آن یکی به سومین اسب لگد زد،هرسه از کنترل خارج شده و به توده‌ای وحشی از آب تبدیل شدند.رین افسارشان را کشید و فریاد زد:《نه‌نه‌نه‌نه‌نه!》 در سمت دیگر،کشتی ما که دیگر هیچ شباهتی به مفهوم "هدایت و تسلط" نداشت به تخت سنگی برخورد و چرخ جلویی آن کنده شد.با صورت به دیواره عرشه خوردم و طعم مسی خون در دهان و گلویم پخش شد.چرخ‌ مانند یک پنیر عظیم ،روی زمین غلتید،و به بدترین طرز ممکن،به زیر ارابه پوسایدون رفت و به چرخ جلوی آن گیر کرد.ارابه رین به صورت عمودی از زمین بلند شد،کاساندرا جیغ کشید،رین فحشی نامناسب داد و به جلو پرتاب شد.دو ارابه مثل دو فرد مست در هم کوبیده شده و ادغام شدند،و من ناگهان هیچ جوره روی عرشه نبودم،فقط صدای فریاد های ابیگیل که میگفت:《گروه امداد!گروه امداد!آه بیخیال،به نظرم بهتره برای ترحیم آماده بشیم!》و غریزه خسته درونم که دستم را به دراز شدن برای گرفتن چیزی،هرچیزی برای نجات را به یاد می‌آورم.و بعد،مانند تکه‌ای گوشت،محکم زمین خوردم. برای مدت کوتاهی،بین بیهوشی و بیداری گیر افتاده بودم. تا وقتی که با اندک انرژی باقی مانده‌ام،پلک هایم را باز کردم. صداها مبهم بودند و طوری بود که انگار گالن ها آب در گوشم ریخته بودند. خط سفیدی،روی زمین و در فاصله چندسانتی‌متری نوک انگشتان دستم،قرار داشت. خط پایان.
دست چپم سنگین و مچ پایم در زاویه ای غیرعادی،پشت سرم قرار گرفت بود. اما پای دیگرم هنوز کار می‌کرد،نفس ها حبس شده بود و فریادهای تشویق و توهین اوج گرفت،روی زمین میخزم.برای کمک به حرکت،پرهایم را به شدت تکان دادم و سرم را به جلو راندم. دورگه ها دم گرفتند:《آرچی!آرچی!آرچی!》 لحظات دوست داشتنی‌ای بود،از آن لحظه ها که همیشه در خواب می‌دیدم.با این تفاوت که ترجیح می‌دادم که طعم ترش صفرا و خون در دهانم نباشد،واقعا بی‌ادبی‌ست! با نهایت توان،روی سینه ام خزیدم و بعد با صورت زمین خوردم.خوشلختانه،نچ دست از خط عبور کرد... سکوت در فضای اردوگاه حکمران شد،و بعد....جمعیت فریاد کشید. ابیگیل باس غرولند کرد:《و بله‌...بعد از کلی بدبختی و مقدار بسیاری شانی،کابین هرمس برنده یکی از ده‌ها مسابقه ارابه‌رانی کمپ میشه...هرچند پیشنهاد میدم یک بررسی جدی داشته باشیم!اصلا اینکه اون...؟》 -آرچیییییی! صدا،صدای رین جکسون بود. در حالی که به شکم تنها اسب آبی مجروحش چنگ زده بود و به صورت وارونه به سمت خط پایان می‌تاخت. اسب،که با تمام‌قوا بر زمین می‌کوفت و بدون توجه به من از خط پایان عبور کرد و سرش را دقیقا کف دستم گذاشت. له شدن تک تک استخوان‌هایش را احساس کرده،و زوزه کشیدم. -لعنتتتتتتتتتتتتتتت! ‌رین جکسون و اسبش بدون هیچ تاملی به سمت دریاچه رفتند،اسب آبی،شیهه کشید روی دو پا ایستاد و قبل از اینکه رین بتواند خودش را از او جدا کند،در آب شیرجه زد. دریاچه ستونی از آب را در آسمان تف کرد.(راستش به نظرم کلمه "تف"،بیشتر گویای آن صحنه بود باشد!) چند دقیقه بعد،دختر پوسایدون از زیر آب بیرون آمد.صورت کبود و متورمش آرام آرام شفا پیدا کرد:《من...زندم...؟!》 انگار خودش هم متعجب بود،احتمالا سرش به جایی خورده. به هرحال امدادگران آپولو به سمتش دویدند. از درد به خود می‌پیچم و فریاد می‌کشم.(نمی‌دانم این امدادگران به چه دردی میخورند،رین در محوطه امن درمانش بود!) کمی آن‌طرف‌تر،نئو از حصار پرید و به سمتم دوید.شانه‌هایم را کشید و بدون توجه به جراحات وارده،محکم مرا در آغوش گرفت:《هوممفمففف!》 حرفش را به فال نیک گرفته و می‌نالم.از انتهای مسیر،رودانته که دستش را دور گردن کاساندرا انداخته بود،لنگ‌زنان به سمتمان آمد:《نئو،بهتره بری محضر بابات و التماس کنی خودم تیکه تیکه‌ات نکنم!》 کاساندرا نگاهی به خواهرش و سپس به ما انداخت،نیمی از صورتش با خونی که مانند رودی کوچک از دماغش می‌آمد،پوشانده شده بود و چشم راستش به سختی باز بود.سپس خندید،از آن خنده‌های عصبی کاساندرایی:《آها،باید حدس میزدم که همه اینا کار نئو بوده باشه!》 نوک بینی مجروحش به طرز خطرناکی شروع به درخشش کرد،رودانته اخم کرد و بینیش را گرفت. -آخ! -الان وقتش نیست کاساندرا،نه الان!زودباش منو ببر درمانگاه! -هی!من خودم هم یک مجروح حساب میشم! و با طلبکاری،مچ دست چپش را که ورم کرده بود نشان داد.رودانته آه کشید،خوشبختانه دیگر خبری از رگه های طلایی روی پوستش نبود.او نالید:《خیلی خب...باشه،من میشم دستات،و تو میشی پاهام،بیا فقط بریم یک جا بشینیم...》 کاساندرا سرش را تکان داد و به حرکت افتاد:《باید یکم از اون نکتار های جامد رو از رین قرض میگرفتم...آه،آمبروسیا نداری؟》 رودانته روی یک پا جهید:《آخریش رو آرچی سر صبحونه ازم قاپید...نکتار جامد چیه دیگه؟》 -خب راستش خودم هم نمی‌دونم... دو خواهر به آرامی از ما دور شدند،نئو با چشمانی براق خندید و از پشت بانداژ گفت:《مففف هومم!》 زبانم را به دیوار لپم میکشم:《...آره رفیق،قراره حسابی ازت تقدیر بشه...》 -در واقع از هردوتون سایه مردی نیمه اسب و قدبلند،بر روی سرمان افتاد. کایرون دست به سینه شد:《بعد از دریافت مدال و درمانت،میدونین که باید کجا همو ببینم؟》 امیدوارانه گفتم:《زمین های توت‌فرنگی؟زیر کاج تالیا؟》 کایرون یکی از پرهای پشت گوشم را برداشت:《دقیقا،آرچی...خانه بزرگ،دفتر من،هردوتون》 و بالبخندی صمیمی که از ده‌ها فحش بدتر بود،از ما دور شد. دفترچه خاطرات عزیز،امروز یاد گرفتم که عبور دادن دست از خط پایان،ممکن است از لحاظ قوانین مسابقه کافی باشد.اما اگر میخواهی به برای شادی پس از پیروزی زنده بمانی،بهتر است که بقیه اعضای بدنت را هم عبور دهی.(و بهتر است هر مزخرفی که درباره وفاداری پگاسوس ها شنیده‌ای را فراموش کنی،مخصوصا آن یکی که اسمش آلن‌دلون باشد!) قربان شما،آرچی چاپلی که مسبب افزودن ۱۷ قانون جدید به قوانین مسابقات ارابه رانی شد. قهرمان و نابود کننده سه ارابه (به طور متوالی)،و قاتل‌بالفطره برادر سابق کوچکش،نئو
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
(اگر نخونید توی آسفودل زمین گیرتون میکنم🗣)
DΞMIGØD II
🏛 آرچی چاپل از کابین 11 تقدیم میکند! مجموعه داستان های تیکه‌پاره Archairy! (در طی یک خلاقیت خارق‌الم
و این گونه بود ماجرای ارابه‌و‌مربا... (شرحه شرحه شدم و قلمم هنوز ضعیفه💔)
DΞMIGØD II
27 روز دیگه رین میاد و میتونم تا ابد سرش غرغر کنم🧑🏻‍🦯
23 روز دیگه دختر پوسایدون میاد و بالاخره عیول🧑🏻‍🦯
امروز ناخواسته یکی رو پیش خودم مسخره کردم و الان ew,I'm a jerk🗣
هدایت شده از anṓnymos
Friendship goals:Archi & Rain🙂‍↔️ ------------------⊰🪽⚚ ꫶˚ Absolute Holy Moly😭✨
اگر به یک کابوس نیاز داشتید،یادتون باشه آرچی چپمن وجود داره،اما آرچی چاپل نه🗣🚬
چقدر مجسمه‌‌ی روی کشتی‌تون قشنگه