رودانته چشمانش را مالید:《میشه همینجا تسلیم بشیم؟》
لبم لرزید:《من-》
-هوممممففففف
صدای نعره های خفه نئو از میان تماشاچیان توجهمان را جلب کرد که با دستش چیزی را میکشید و با دستانش بالبال میزد.مکث کردم،و بعد با کف دست بر پیشانیم میکوبم:《هرمس من،حق با اونه!من چقدر احمقم!》
رودانته سرش را کج کرد:《چی؟اون داره چی میگ-》
اما قبل از اینکه بتواند جملهاش را تمام کند و سه بار بگوید"پگی پگاسوس"با تمام قدرت افسار را کشیدم و نعره زدم:《پرواز!》
پگاسوس ها وحشیانه شیهه کشیدند و بالهایشان را باز کردند،عرشه به لرزه درآمد و اگر رودانته به موقع،به دکل چنگ نزده بود احتمالا به انتهای آن،پرتاب میشد.
رودانته جیغ کشید:《آآآآآآآآرررررررچیییییی!》
تما قدرتم را در بازوهایم به کار بردم تا افسار از دستم رها نشود:《تحت کنترله!》
پگاسوس ها رم کردند و دماغه کشتی به سمت جایگاه تماشاگران،پیچید.
دورگه ها جیغ کشیدند و از نیمکت ها پریدند،کایرون از جای برخاست و بتاخت،به سمت آن ها رفت،افسار را مثل دیوانه ها به چپ راندم.پگاسوس ها به یک جهت پیچیدند و بالهایشان را هماهنگ باز کردند،بادبانمان به حرکت درآمد و کشتی از زمین کنده شد و با جهشی بلند شروع به حرکت کرد و وارد مسیر مسابقه شد.بدنه کشتی با وجود سرعت دیوانهوار پگاسوس ها به ناله افتاد و صدای تق بلندی آمد.با وحشت نعره کشیدم:《رودی،اون صدای چی بود!؟》
رودی به دکل تکیه داد و زه کمانش را تنظیم کرد:《نمیدونم!فقط امیداورم قسمت مهمی نبوده باشه!》
صدایش در باد،اندکی مبهم بود:《منم همینطور!》
پس بدون حرف دیگری،تصمیم گرفتیم دیگر دربارهاش حرفی نزنیم.رودانته از دکل بالا رفت و فریاد زد:《بپیچ سمت چپ!》
افسار را دوباره کشیدم و تافی سرکش را به مسیر هدایت کردم
-نه احمق،اون یکی چپ!
نعره زدم:《منظورت چیه!؟》
-فقط بپیچ چپ!
-الان وقت آموزش جغرافی نیست!
و با این حال،کشتی را در جهت مخالف دفعه قبل پیچاندم.
در نتیجه کشتیمان با اختلاف اندکی از ارابه دمیتر پیشی گرفت و به راحتی از حربههای جنگی آن ها در امان ماند(هرچند که چند شاخه پیچک سمی کوچک به بادبانمان گیر کرد).
رودانته بالاخره برکمانش مسلط شد و تیری را به سمت ارابه آپولو،پرتاب کرد.پسری که تیر،گوشش را خراشیده بود از درد نعره کشید و فریاد زد:《خائن!》
رودانته با ناراحتی،زیرلب کفت:《ببخشید،جان...》
و تیر دیگر را به میان یکی از چرخ ها پرتاب کرد،در نتیجه تیر گیر کرد و ارابه آپولو به طرز خطرناکی تلوتلو خورد.فریاد کشیدم:《برید پسرا!》
آلن دلون شیهه کشید و سریع تر تاخت و کشتی را جلو انداخت.
فریاد کشیدم:《ترکوندی رودی!》
رودانته پیروزمندانه لبخند زد و جایگاهش در بالای دکل را،مطمئن کرد:《قابلی نداشت،داداش》
مثل دیوانهها خندیدم.
ابیگیل باس به گزارش محشرش ادامه داد:《و اووووههه،ایزدان!بین کابین آرس و پوسایدون درگیری بزرگی سر جایگاه اول پیش اومده،کابین آتنا به کل جا مونده و با آفرودیت درگیر شده،هاها!یک صحنه تراژدی خارقالعاده!》
افسار را در هوا تکان دادم:《سریع تر،پگی!خودتو تکون بده!》
رودانته که با کابین آیریس درگیر شده بود و تلاش میکرد از اشعههای رنگین کمانی(واقعا آسیب میرسانند؟اصلا چنین چیزی وجود داشت؟)جا خالی بدهد جیغ کشید:《تیرهام داره تموم میشه!》
با وحشت به او نگاه کردم،رنگ به رو نداشته،موهایش در باد تکان میخورد و چشمان طلاییش گشاد شده بودند،از زیرپوستش،رگها به رنگ طلایی میدرخشیدند و نور طلایی به سمت بازوانش راه یافته بود.هرلحظه امکان داشت منفجر شود.اوه نه...او به کمک نیاز داشت.
فریاد کشیدم:《رودانته،از دکل بیا پایین!همین الان!》
رودانته لبش را گزید و بی معطلی روی عرشه پرید و غلت زد.
همان لحظه اشعه دیگری به دکل برخورد و آن را منفجر کرد.
با هول و هراس نعره زدم:《حالا تافی،وقت دیوونه بازیه!》
تافی اطاعت کرد،شیهه بلندی کشید و سرش را محکم به بدنه ارابه آیریس کوباند.دختر آیریس مهاجم،از ارابه برتاپ شد و روی زمین خاکی فرود آمد.کورتیس دانلدز،پسر آیریس جیغ کشید و موهای بلند طلاییش را که از زیر سربندش بیرون زده بود، به عقب راند:《داری چه غلطی میکنی!؟》
دلسوزانه فریاد زدم:《شرمنده کورتیس،یکی طلبت!جمعه وقت داری؟》
اما قبل از اینکه کورتیس بتواند به دعوت صمیمانهام پاسخ بدهد،آلندلون به تافی پیوست و با ضربه ای محکم ارابه آنها را از مسیر خارج کرد.
پگی شیهه کشید و توجه همراهانش را دوباره به مسیر اصلی،جلب کرد.
کشتی به تزلزل درآمد.افسار را به یک دست دادم و با دست دیگر رودانته را روی پا کشیدم:《رودی!》
رودانته ایستاد و خودش را به مجسمه هرمس تکیه داد:《من خوبم!ادامه بده!》
دندانش را به هم سابید،رگه های طلایی حالا به گونههایش رسیده بودند.
روادنته موهایش را پشت گوش زد و لانچر نئو را از شانه هرمس برداشت:《آرچی،ازت میخوام به حرفم گوش بدی!》
-چیکار کنم!؟
-فقط گوش بده!
رودانته لانچر را بین زانوانش قرار داد و از کنار پایم،کیسه مرباها را برداشت:《تا موقعی که من لانچر رو تنظیم میکنم،تو روی سرعتمون تمرکز کنم!این لکنده سریع تر از این پیش نمیره و پگاسوس ها هم نمیتونن سریع تر از برن!》
آلن دلون شیهه کشید،رودانته ظرف های مربا را با دقت در لوله لانچر گذاشت:《دقیقا،آلندلون!منم همینو میگم!آرچی!سرعتت رو به ارابه انتقال بده!》
پرهای پشت گوشم دوباره دچار اسپاسم میشوند:《چی؟!》
-بهم اعتماد کن!فقط برای یک مسافت کوتاه!تا جایی که به ارابه پوسایدون برسیم!
-این منو میکشه!
-تو اون دفعه اون کلاغه رو فراری دادی!
با استفاده از تمام حنجرهام میگویم:《اون یک اتفاق بود!》
-بهم یکی بدهکاری!
-لعنت!باشه!محکم بچسب به یک جایی!
رودانته سریعا به سمت دکل نابود شده رفت،به مجسمه هرمس نگاه میکنم و نفس عمیقی میکشم.و دقیقا همانجا بود که تکتک مولکولهای بدنم به حرکت در میآید،انگار به یک منبع پرانرژی با ولتاژ شدیدا بالا متصل شده باشم،پاهایم بی اختیار به کف چوبی عرشه لگد میزند و پرهای پشت گوشم،سریع تر از هر زمان دیگری به حرکت میفتند.به رعشه و تشنج میفتم و کف در دهانم جمع میشود،لعنت!
رودانته از پشت سرم فریاد کشید:《حالا آرچی،برو!》
...
تا به حال بولینگ بازی کردهاید؟
خب،انتقال نیرو تقریبا شبیه به چنین چیزی است.
نیرو را به دست هایتان منتقل و بعد توپ را با استفاده از پیچش مچ و قدرت بازو،به جلو پرتاب میکنید و منتظر میمانید تا ببینید آیا توپ به ثمر مینشیند و تمام پینها را پخش زمین میکند یا نه.هیچ چیز قطعی نیست
(مگر اینکه باتجربه و خوششانس باشید و مطمئنا میدانید که در فرم استخدامی یک بولینگباز حرفهای،من واجد هیچکدام از شرایط درج شده نبودم،حتی اگر پسر ایزد شانس باشم)
پگاسوس ها به طور همزمان شیهه کشیدند،بدنشان و تمام کشتی جزوی از بدن من شدند و یکی شدیم.چرخ ها جیغ کشیدند و سریع تر به چرخش درآمدند،پگاوسس ها بر زمین سم زدند و بادبانها برافراشته شدند.
ارابه با تمام قدرت به جلو پرتاب شد.
رودانته لانچرش را به سمت ارابه هایی که با سرعت از کنارمان عبور میکردند نشانه گرفت گرفت فریا کشید:《ادامه بده آرچی!》
رگههای طلایی حالا صورتش را پوشانده بودند و چشمانش از خشم و استرس میدرخشید.تمرکز روی صدایش حالا خیلی خیلی سخت شده بود و با هر متری که میگذراندیم،احساس میکردم تکهای دیگر از وجودم نابود میسد.بدترین قسمت وقتی بود که زبانم را برای بار سوم گاز گرفتم.
وقتی بالاخره به ارابه زمخت آرس،که بیشتر شبیه به یک تانگ جنگی بود رسیدیم،رودانته لانچر را بالاخره به کار گرفت:《نوش جونتون،بیکلهها!》
و ماشه را کشید؛فووووومپپپ!
شیشه مربا مثل،مثل گلولهای از کنار صورتم عبور کرد و دقیقا در صورت پخش پسر آرسی که هدایت ارابه را بر عهده داشت،درهم شکست.
مربای صبحانه تمام صورت او را پوشاند.پسر افسار پگاسوس ها را رها کرد،همرزش به سمت او شیرجه زد و نیزه ای را برداشت.اما به علت شلیک بی نقص مرابی رودانته،دستش به به سپر آن چسبید.
و به این ترتیب،ارابه آرس با سرعتی شگفتانگیز در جایگاه تماشاچیان فرود آمد.
رودانته قهقهه زد:《داریم همه رو از میدون به در میکنیم آرچی!》
به هنهن افتاده بودم،چشمانم میسوخت و سنگینی تمام کشتی،بر بدنم احساس میشد.با نهایت قدرت،به جلو میرانم و تا زمانی که بالاخره به ارابه پوسایدون میرسیم،لحظهای نمیایستم.این فداکاری من باید در تاریخ ثبت شود،اما به نظر ابیگیل باس که همچنان از حذف ارابه نمسیس توسط هکاته پکر بود،چیزهای مهمتری در این مسابقات رخ داده بود:《من...من اصلا نمیدونم طبق قوانین این حرکت قانونیه یا نه،اما بیجواب که نبود!حقه مربایی کابین هرمس باعث شد که ارابه آرس به کل از دور مسابقه خارج بشه و حالا بدون هیچ مزاحمتی داره از کابین پوسایدون پیشی میگیره!خانم ها و آقایون،بالاخره رسیدیم به دور آخر و حالا فقط دو ارابه باقی موندن!》
زانوهایم به لرزه درمی آیند و زیرپای خالی مشود،به سختی خودم را نگه میدارم:《رودی...دیگه نمیتونم...!》
رودانته یک پایش را روی لبهی کشتی گذاشت و چرخ کابین پوسایدون را هدف گرفت:《همینجا عالیه آرچی!》
و دهمین ظرف مربا را پرتاب کرد،اما دقیقا،قبل از برخورد ظرف با چرخ چوبین،تیری از ناکجا شیشه مربا را شکاند.
کاساندرا بلک،با تیرکمانی که دقیقا شبیه به تیرکمان رودانته بود دستش را تکان داد:《بچه ها،بالاخره رسیدین!》
طوری لبخند میزد که انگار به طور تصادفی ما را در یکی از رندومترین خیابانهای منهتن ملاقات کرده باشد.سپس تیری در کمانش گذاشت:《شرمنده،ولی فقط یک نفر باید برنده بشه!》
و آن را به سمت دکل نیم سوختهای ارابه پرتاب کرد.تیر،طناب دکل را کشتی ما را برید و بادبان عظیم سیاه،مانند روحی نفرین شده در هوا گشوده شد.برخلاف چیزی که کاساندرا انتظار داشت،ارابه به طرز خطرناکی شتاب گرفت و پگاسوس ها را به جلو پرتاب کرد.جریان شدید باد عضلات صورتم را منقبض کرد و نفس کشیدن سخت شد.
-آرچی،جلووووو!
صدای وحشتزده رودانته به سختی به گوشم رسید.پلک هایم را به سختی باز میکنم.ارابه رین جکسون،با فاصله ناچیزی دقیقا روبهرویمان بود.
برای ترمز کردن دیر بود.
اگر منحرف میشدیم،تماشاچیان آسیب میدیدند.
و اگر هیچ کاری نمیکردیم،هرچهارنفر در سانحه وحشتناکی،جان میسپردیم و تبدیل به پورهسیبزمینی میشدیم.
پس به ناچار،گزینه چهارم را انتخاب کردم:استیصال.
افسار از دستم لیز خورد و پگاسوس ها آزاد شدند.
-هرمس منننننننن!
سه پگاسوس،سه جهت مختلف را برای پرواز دوباره انتخاب کردند،در نتیجه سپر جلوی ارابه به طور کامل درهم شکست و کشتی به پرواز در آمد و در هوا چرخ زد.پاهایم از زمین فاصله گرفت،خون در سرم جمع شد.رودانته به سختی به تنها طناب باقی مانده از بادبان ها آویزان شد و جیغ کشید:《من هنوز ۱۸ سالم نشدههههه!》کشتی به زمین برخورد کرد و دست هرمس در شکمم فرو رفت،تمام صبحانه ام را همانجا،مانند یکی از شاهکارهای جکسون پولاک،نقش زمین کردم.اما قبل ازاینکه بتوانم از تماشای وجنات آن لذت ببرم،کشتی دوباره چرخ زد،اینبار من هم جیغ کشیدم.ارابه کشتیمانند،همانطور که در هوا و زمین چرخ میخورد از کنار ارابه رین و کاساندرا که مانند ما با وحشتی علنی فریاد میکشیدند،عبور کرد.
بادبان پاره شده مانند شلاق بر صورت یکی از اسب های آبی خورد و نیمی از صورتش را خشک کرد.اسب رم کرد و به اسب کنارش برخورد و آن یکی به سومین اسب لگد زد،هرسه از کنترل خارج شده و به تودهای وحشی از آب تبدیل شدند.رین افسارشان را کشید و فریاد زد:《نهنهنهنهنه!》
در سمت دیگر،کشتی ما که دیگر هیچ شباهتی به مفهوم "هدایت و تسلط" نداشت به تخت سنگی برخورد و چرخ جلویی آن کنده شد.با صورت به دیواره عرشه خوردم و طعم مسی خون در دهان و گلویم پخش شد.چرخ مانند یک پنیر عظیم ،روی زمین غلتید،و به بدترین طرز ممکن،به زیر ارابه پوسایدون رفت و به چرخ جلوی آن گیر کرد.ارابه رین به صورت عمودی از زمین بلند شد،کاساندرا جیغ کشید،رین فحشی نامناسب داد و به جلو پرتاب شد.دو ارابه مثل دو فرد مست در هم کوبیده شده و ادغام شدند،و من ناگهان هیچ جوره روی عرشه نبودم،فقط صدای فریاد های ابیگیل که میگفت:《گروه امداد!گروه امداد!آه بیخیال،به نظرم بهتره برای ترحیم آماده بشیم!》و غریزه خسته درونم که دستم را به دراز شدن برای گرفتن چیزی،هرچیزی برای نجات را به یاد میآورم.و بعد،مانند تکهای گوشت،محکم زمین خوردم.
برای مدت کوتاهی،بین بیهوشی و بیداری گیر افتاده بودم.
تا وقتی که با اندک انرژی باقی ماندهام،پلک هایم را باز کردم.
صداها مبهم بودند و طوری بود که انگار گالن ها آب در گوشم ریخته بودند.
خط سفیدی،روی زمین و در فاصله چندسانتیمتری نوک انگشتان دستم،قرار داشت.
خط پایان.
دست چپم سنگین و مچ پایم در زاویه ای غیرعادی،پشت سرم قرار گرفت بود.
اما پای دیگرم هنوز کار میکرد،نفس ها حبس شده بود و فریادهای تشویق و توهین اوج گرفت،روی زمین میخزم.برای کمک به حرکت،پرهایم را به شدت تکان دادم و سرم را به جلو راندم.
دورگه ها دم گرفتند:《آرچی!آرچی!آرچی!》
لحظات دوست داشتنیای بود،از آن لحظه ها که همیشه در خواب میدیدم.با این تفاوت که ترجیح میدادم که طعم ترش صفرا و خون در دهانم نباشد،واقعا بیادبیست!
با نهایت توان،روی سینه ام خزیدم و بعد با صورت زمین خوردم.خوشلختانه،نچ دست از خط عبور کرد...
سکوت در فضای اردوگاه حکمران شد،و بعد....جمعیت فریاد کشید.
ابیگیل باس غرولند کرد:《و بله...بعد از کلی بدبختی و مقدار بسیاری شانی،کابین هرمس برنده یکی از دهها مسابقه ارابهرانی کمپ میشه...هرچند پیشنهاد میدم یک بررسی جدی داشته باشیم!اصلا اینکه اون...؟》
-آرچیییییی!
صدا،صدای رین جکسون بود.
در حالی که به شکم تنها اسب آبی مجروحش چنگ زده بود و به صورت وارونه به سمت خط پایان میتاخت.
اسب،که با تمامقوا بر زمین میکوفت و بدون توجه به من از خط پایان عبور کرد و سرش را دقیقا کف دستم گذاشت.
له شدن تک تک استخوانهایش را احساس کرده،و زوزه کشیدم.
-لعنتتتتتتتتتتتتتتت!
رین جکسون و اسبش بدون هیچ تاملی به سمت دریاچه رفتند،اسب آبی،شیهه کشید روی دو پا ایستاد و قبل از اینکه رین بتواند خودش را از او جدا کند،در آب شیرجه زد.
دریاچه ستونی از آب را در آسمان تف کرد.(راستش به نظرم کلمه "تف"،بیشتر گویای آن صحنه بود باشد!)
چند دقیقه بعد،دختر پوسایدون از زیر آب بیرون آمد.صورت کبود و متورمش آرام آرام شفا پیدا کرد:《من...زندم...؟!》
انگار خودش هم متعجب بود،احتمالا سرش به جایی خورده.
به هرحال امدادگران آپولو به سمتش دویدند.
از درد به خود میپیچم و فریاد میکشم.(نمیدانم این امدادگران به چه دردی میخورند،رین در محوطه امن درمانش بود!)
کمی آنطرفتر،نئو از حصار پرید و به سمتم دوید.شانههایم را کشید و بدون توجه به جراحات وارده،محکم مرا در آغوش گرفت:《هوممفمففف!》
حرفش را به فال نیک گرفته و مینالم.از انتهای مسیر،رودانته که دستش را دور گردن کاساندرا انداخته بود،لنگزنان به سمتمان آمد:《نئو،بهتره بری محضر بابات و التماس کنی خودم تیکه تیکهات نکنم!》
کاساندرا نگاهی به خواهرش و سپس به ما انداخت،نیمی از صورتش با خونی که مانند رودی کوچک از دماغش میآمد،پوشانده شده بود و چشم راستش به سختی باز بود.سپس خندید،از آن خندههای عصبی کاساندرایی:《آها،باید حدس میزدم که همه اینا کار نئو بوده باشه!》
نوک بینی مجروحش به طرز خطرناکی شروع به درخشش کرد،رودانته اخم کرد و بینیش را گرفت.
-آخ!
-الان وقتش نیست کاساندرا،نه الان!زودباش منو ببر درمانگاه!
-هی!من خودم هم یک مجروح حساب میشم!
و با طلبکاری،مچ دست چپش را که ورم کرده بود نشان داد.رودانته آه کشید،خوشبختانه دیگر خبری از رگه های طلایی روی پوستش نبود.او نالید:《خیلی خب...باشه،من میشم دستات،و تو میشی پاهام،بیا فقط بریم یک جا بشینیم...》
کاساندرا سرش را تکان داد و به حرکت افتاد:《باید یکم از اون نکتار های جامد رو از رین قرض میگرفتم...آه،آمبروسیا نداری؟》
رودانته روی یک پا جهید:《آخریش رو آرچی سر صبحونه ازم قاپید...نکتار جامد چیه دیگه؟》
-خب راستش خودم هم نمیدونم...
دو خواهر به آرامی از ما دور شدند،نئو با چشمانی براق خندید و از پشت بانداژ گفت:《مففف هومم!》
زبانم را به دیوار لپم میکشم:《...آره رفیق،قراره حسابی ازت تقدیر بشه...》
-در واقع از هردوتون
سایه مردی نیمه اسب و قدبلند،بر روی سرمان افتاد.
کایرون دست به سینه شد:《بعد از دریافت مدال و درمانت،میدونین که باید کجا همو ببینم؟》
امیدوارانه گفتم:《زمین های توتفرنگی؟زیر کاج تالیا؟》
کایرون یکی از پرهای پشت گوشم را برداشت:《دقیقا،آرچی...خانه بزرگ،دفتر من،هردوتون》
و بالبخندی صمیمی که از دهها فحش بدتر بود،از ما دور شد.
دفترچه خاطرات عزیز،امروز یاد گرفتم که عبور دادن دست از خط پایان،ممکن است از لحاظ قوانین مسابقه کافی باشد.اما اگر میخواهی به برای شادی پس از پیروزی زنده بمانی،بهتر است که بقیه اعضای بدنت را هم عبور دهی.(و بهتر است هر مزخرفی که درباره وفاداری پگاسوس ها شنیدهای را فراموش کنی،مخصوصا آن یکی که اسمش آلندلون باشد!)
قربان شما،آرچی چاپلی که مسبب افزودن ۱۷ قانون جدید به قوانین مسابقات ارابه رانی شد.
قهرمان و نابود کننده سه ارابه (به طور متوالی)،و قاتلبالفطره برادر سابق کوچکش،نئو
#Archairy
DΞMIGØD II
🏛 آرچی چاپل از کابین 11 تقدیم میکند! مجموعه داستان های تیکهپاره Archairy! (در طی یک خلاقیت خارقالم
و این گونه بود ماجرای ارابهومربا...
(شرحه شرحه شدم و قلمم هنوز ضعیفه💔)
DΞMIGØD II
به نام ایزد تمام ایزدان! آرچی چاپل🎸🗣 کتابخور اعظم,نیمه نقاش،عاشق اسطوره و افسانه ،راکستارکشفنشده،
پیس پیس،بیاین آنونیموس بازی🗣
-هاهاها!
-چیه؟
-سرم گیج رفت
-...خب برو قرص سسمسبتتوفو بخور،چرا میخندی
-عا،باشه
*رفتن سر کابینت و انتخاب خوشرنگترین قرص چون اسمش رو نفهمیدم و به جمله "بالاخره یک جات رو میگیره" ایمان سخیفی دارم
DΞMIGØD II
27 روز دیگه رین میاد و میتونم تا ابد سرش غرغر کنم🧑🏻🦯
23 روز دیگه دختر پوسایدون میاد و بالاخره عیول🧑🏻🦯