eitaa logo
DΞMIGØD II
75 دنبال‌کننده
585 عکس
80 ویدیو
1 فایل
بیاید با شورولت ایمپالای مدل1967مان از بزرگراه ویل راجرز به کانزاس برویم تا سینک‌هول سم اختصاصی خودمان را به بند بکشیم و با ابرپست هرمسی به طبقه ششصدم امپایر استیت پیشکش کنیم... باشد که ایزدان ما را به سمت کمپ دورگه راهنمایی کنند! (If you know,you know)
مشاهده در ایتا
دانلود
دفترچه‌خاطرات نداشته عزیزم که کمی به نوشتنت بر روی دیوار غار گرایش نموده‌ام(اما همچنان نمی‌نویسم!)... اگر بخواهیم روراست باشیم،همیشه می‌دانستم که ذاتا خوشمزه هستم،اما هیچ‌گاه قصد نداشتم در دیگ جوشان سوپ بز،به عنوان فلفل قرمز مورداستفاده قرار بگیرم!!! هرچند که الهگان سرنوشت،چیز دیگری را در تقدیرم بریده بودند،چرا که قبل از اظهار نظرم راجب مکان ساتیر مفقودمان(شامل جملاتی نامناسب در زبان یونان باستان که اگر روزی چنین حرفی را از زبان پسر خودم بشنوم،حتما او را از پرهای پشت گوشش به پنکه سقفی خانه‌مان آویزان میکنم...!)،دستی غول‌پیکر از میان درختان پشت سرمان بیرو آمد و من،رین و بچه‌ها را دور هم گردآوری کرده و با تکان بزرگترین شصت پای غیربهداشتی‌ای که تا به حال دیده بودم،تایسون را به درون غار تاریک شوت کرد. همانطور که از زمین فاصله می‌گرفتیم،صدایمان بلند شد. تایسون (که در هوا مشغول شوت شدن به سمت دهانه غار مخوف بود) فریاد کشید:《خواهرررررر!》 رین جیغ زد:《تایسوننننن!》 میسون نعره زد:《ایزدان!》 من هم به گروه سرودشان پیوستم و فریاد زدم《هرمس من،کفشم!!!》 همانطور که می‌دانی،وضعیت شانس من از تمام سهام هایی که احتمالا پدرم در آنها سرمایه‌گذاری می‌کند اوضاع نابه‌سامان‌تری دارد،پس بنی بر این شرایط (و دوباره قوانین فیزیک!) کفشم قرمز عزیز پای چپم،از پایم سرخورد.  سقوط کرد.برای یک‌بار هم که شده باید اعتراف کنم که باید به حرف رین گوش می‌کردم.  حواسم را بیشتر جمع بندهای کفش همیشه بازم می‌کردم،لعنت المپ بر من! سایکلوپ زشت نیمه کور،با سهولت ستودنی کفشم را(و احساساتم را زیرپا له کرد. اشک در چشمانم حلقه می‌زند:《ای هیولا...!》 سایکلوپ،مشتش را تا حد امکان به صورتش نزدیک برد  و ما را هم سطح مردمک بی رنگ چشمش نگه داشت.میسون که از لای انگشتان بزرگ غولی تک چشم،تا کمر خم شده بود جیغ کشید:《دهنش بوی ماست ترش میده!!!》 که فکر میکنم با وجود گله‌ی گوسفندان گوشتخوار جزیره،چنين چیزی خارج از منطق نبود. قاتل کفش‌های قرمز،آرواره‌اش را باز کرد و غرید:《دورگ‌هها...یک عالمه دورگه خوشمزه و کوچولو...امشب شام خوشمزه‌ای نصیبم شده،عجب ضیافتی...》 و خرامان خرامان،به سمت غار تاریکش به راه افتاد. در دستش به جنب و جوش می‌افتم:《نه صبر کن،کفشم!کفشم،آه!آسترید!》 ناکس که در مشت پولیمفوس جمع شده و صورتش را طوری له شکمم می‌فشرد که انگار تصمیم داشت بدوم استفاده از دستگاه سونوگرافی از محتویات درون شکمم خبردار شود بریده بریده گفت:《اسم...کفشت...آسترید...؟》 نالیدم:《لیونل دیگه تنها موند...》 رین که تلاش میکرد بازوانش را از گیر انگشت سبابه و شست سایکلوپ غول‌آسا آزاد کند،با غضب غرید:《لطفا بی‌خیال اسم گذاری روی هر چیز مزخرفی شو!حداقل برای الان!》 قلبم شکست. پولیمفوس نیز از حرکت ایستاد:《صدا‌...جکسون...؟》 رنگ از رخ رین پرید،ویویان نفسش را از بالای شانه‌ی او در سینه حبس کرد. به هول و ولا میفتم و پرهای پشت گوشم سیخ می‌شوند. -خ..خب... -نخیر! به نازک ترین صدایی که می‌توانستم تولید کنم،جیغ کشیدم. پولیمفوس سرش را کمی خم کرد:《...اما بوی جکسون میدی...؟》 گونه‌هایم تحت فشار،سرخ می شود:《چطور جرعت می‌کنی من رو با اونا مقایسه کنی؟!غول یک چشم گستاخ!!》 و امیدوار می‌شوم که ویوان اشتباهم را تصحیح نکند. پولیمفوس اخم کرد و به راهش ادامه داد. هوا غار،شدیدا گرم و شرجی بود که بی‌ارتباط با بزرگترین دیگچه‌ی سربی آب‌جوش دنیا که بر روی تپه‌ای از درختان کاج سوزان،می‌جوشید،نبود. صدای هق‌هق گریه که با بع‌بع ضعیفی درآمیخته شده بود،به گوش می‌رسید. تامی کوچولوی ساتیر،وحشت زده سم‌هایش را در آغوش گرفته و می‌لرزید. پولیمفوس با بدخلقی رین و بچه‌ها را،روی طاقچه‌ی چوبی بلند و کنار تامی انداخت،اما من را همچنان در کف دست خود نگه داشت و فشار مشتش را بیشتر کرد:《تو...کی هستی‌.‌..؟》 قلبم در سقف دهانم نبض گرفته بود.پس تایسون کجاست؟سایکلوپ ها همیشه عاشق سوپ ساتیر و دورگه بودند؟آن‌چیزهای شناور سفید در دیگچه، شلغم هستند؟امیدوارم کلم نباشند...آه،از سوپ هویج متنفرم!! ذهن بیش‌فعالم مثل همیشه بهترین چاره ها را برای چنین موقعیتی برگزید:《من...من...من...اسم من چیزه،آم...چیز...منظورم اینه که...من...من یک چیزم!》 رین با کف دست برپیشانیش کوبید. گره‌ مشت پولیمفوس برای لحظه‌ای سفت‌تر شد و می‌توانستم یکی شدن روده‌هایم را احساس کنم:《یک چیز؟》 کلمات قبل از فکر کردن با صدای خنده‌ی وحشت‌زده‌ای از دهانم خارج شدند:《آره...آره یک چیز،ما همه‌مون...یک چیزیم...هیچ دورگه‌یا ساتیری اینجا نیست،ما همه‌مون یک چیزیم،هیچ سایکلوپ کوچولوی دیگه‌ای هم در کار نیست،فقط چیز!!!》
پولیمفوس به جلو خم شد:《فکر نکن می‌تونی من رو گول بزنی...چیز،همه می‌دونن تنها سایکلوپ اینجا منم》 در حالیکه از گوشه چشم،به تایسون که با نهایت ظرافت داشت از کنار دیواره‌ی غار به زیر طاقچه‌ی چوبی می‌رفت،نگاه می‌کردم سرم را تند تند تکان دادم:《بله البته،تنها سایکلوپ ‌تنومند و عالی اینجا،چه کسی از تو بهتر؟مطمئنا بهترین آشپز این دور و اطرافم هستی نه؟می‌تونم اين رو از روی...ذائقه خاصی که داری حدس بزنم...》 اخم تنها آبروی پولیمفوس(یادم باشد بعدا به این موضوع حسابی بخندم!) اندکی باز شد:《از آشپزی خوشم میاد...درسته،دوستش دارم...》 مکث کرد و از مغز کوچکش برای لحظاتی کار کشید:《ولی چرا باید برای تو مهم باشه؟》 دوست ندارم آينده‌ام به محتویات سوپی سرانجامیده بشه! رین به آرامی از لبه طاقچه خم شد تا تایسون را ببیند،فاصله‌شان برای پریدن زیادی بلند بود -خب من...یعنی...یعنی ما...یعنی گروه ما...آها!گروه ما تیم متخصص استعدادیابی مسابقات "آشپز المپ سال"عه!یک گروه کاملا آموزش دیده از داوران پیشکسوت در زمینه آشپزی...آم...آشپزی کهن آب دهانم را قورت دادم،گلویم از چنین صدای نخراشیده‌ای تیر می‌کشید،ویویان لباس رین را کشید و پارچه‌ی زرد فسفری دور یکی از بافت‌موهایش را به او نشان داد. چهره‌ی پولیمفوس ناگهان باز شد:《منظورت لینه که بالاخره قبول شدم؟جدی می‌گی؟وای،من نزدیک به صد و پنجاه ساله که درخواستش رو داده بودم!!!》 خشکم می‌زند:《آه...واقعا؟》 پولیمفوس قاه‌قاه خندید و دیوار های غار را به لرزه انداخت:《بله،البته!زمان واقعا پرواز میکنه،نه؟اوه مهمون عزیز من...》 مشتش را باز کرد و بالاخره گذاشت رو دست پینه‌بسته‌اش بایستم. پلک زدم و به چهره‌اش خیره شدم،گونه‌هایم از احساس گناه آتش گرفت:《آره...آره خب...درسته》 پولیمفوس لبخند زد و دندان های کج و کوله‌اش را به نمایش گذاشت:《...عالیه،کجا رو باید امضا کنم؟》 -خب حقیقتا...ما یک آزمون ورودی داریم که...براساس اون تو رو ارزیابی میکنیم... گلویم را صاف کردم و به رین که داشت با دندان دستمال ها بچه‌ها را به هم گره زد چشم‌غره‌ می‌روم:《...از شانی خوبت،تم غذای امسالمون باید براساس رژیم گیاهخواری باشه،فکر می‌کنم برای چنین موقعیتی تو یک امتیاز بزرگ داشته باشی،مگر نه؟جزیره سرسبزی داری...》 پولیمفوس مشتاقانه سرش را تکان داد:《اوه،حدس می‌زدم!حتما!قراره بهترین سوپ نیلوفر عمرتون رو بخورید!!》 -مطمئنا همینطوره،حالا نظرت چیه من رو کنار بقیه داورها بذاری تا بری و غذا رو برامون آماده کنی؟ پولیمفوس دست عظیمش را به سمت طاقچه‌ برد:《آره،باشه...حتما...》و به محض اینکه روی سطح چوبی طاقچه پریدم،چرخید و همانطور که مواد موردنیازش را زیر لب زمزمه می‌کرد از آنجا دور شد. رینمحکم بغلم کرد:《کارت عالی بود،احمق قرمزی!!!》 اخم میکنم:《معلومه گه خوب بود،خیلی هم عالی بود...چه انتظار دیگه‌ای داشتی؟》 پارچه زرد را از دستش گرفتم و زانو زدم. دستمال زرد فسفری که به هم گره خورده بودند و یک طناب حدودا ۲ متری را ایجاد کرده بود،دستمال خودم را از دور بازویم درآورده و به طناب اضافه میکنم:《...تایسون چند متره؟دومتر؟سه متر؟اوق اصلا ولش کن،مهم نیست،فکر کنم باید یک مسافتی رو بپریم...》 الیو به شلوارم چنگ زد:《من نمی‌خوام بپرم...》 حق هم داشت،قدش خیلی کوتاه بود:《تو با رین میری پایین،اینطوری بهتره》 گره را روی زانویم گذاشتم و از دو طفر کشید تا محکم شود.رین پرسید:《پس تو چیکار میکنی؟پرواز؟》 -اینجا چیزی نیست که طناب رو بهش وصل کنم،پس بالا میمونم تا شما برید...و نه نمی‌تونم پرواز کنم بال های پشت گوشم حسابی درد می‌کردند و همانطور که گفتم،امروز کفش مناسب نپوشیده بودم(آسترید عزیزم..‌!) رین خشکش زد:《پس میخوای چیکار کنی؟؟؟》 سوال به جایی بود،طناب را از لبه‌ی طاقچه برای تایسون فرستادم:《خودمم نمی‌دونم رفیق...احتمالا یا می‌پرم یت یک کاسه سوپ نیلوفر نصیبم میشه...》 رین الیو را روی کمرش گذاشت:《...پس باید بپری،نادون خان!》 پوزخند می‌زنم:《اون پایین می‌بینمت،مغز جلبکی》 رین پایش را به لبه تکیه داد و همانطور که گام به گام از طناب سر می‌خورد،گفت:《تایسون،دارم میام پایین!!》 و از آنجا رفت.طناب را برایش نکه داشته و پایم را تکیه‌گاه میکنم،سپس رو به میسون،ویویان و ناکس گفتم:《آماده بشید،بعدش شمایید!》 با رنگی پریده گفت:《اما من هنوز توی کلاس صخره نوردی شرکت نکردم...!》 تمام وزن رین(+ناکس)،هرچه بیشتر ناکسپایین می‌رفت بیشتر بر بازو و زانوهایم فشار می‌آورد،به گمانم باید یک رژیم خالی از شیرینی‌جات آبی را برایش تنظیم می‌کردن:《ناکس،الان بهترین وقت یادگیریه!برو یا بمیر!!!》
چشمان ناکس گشاد شد.میسون به شانه‌اش مشت زد:《تو می‌تونی!》 و ویویان دست به سینه شد و گفت:《کار سختی نیست،فقط مچ پاهات رو بهم قفل کن و سر بخور،مثل آتش‌نشان ها...فقط مواظب کف دست هات باش،چون ممکنه اصطکاک-》 -فقط برو پایین ناکس! ناکس از جا جهید و بلافاصله طناب را بغل کرد،آب دهانش را قورت دادو از گره‌های پارچه سر خورد و پایین رفت،ویویان و میسون نیز به ترتیب از طناب پایین رفتند(میسون اصرار داشت که مثل تارزانتاب بخورد و با یک پشتک در بغل تایسون فرود بیاید اما رین او را تهدید به شیرینی زنجبیلی کرد).و بعد نوبت من شد...تایسون بازوهای بزرگش را بالا گرفت:《پرپری،بپر!تایسون می‌گیرت!تایسون همیشه با پیشی کوچول. هم همین کار رو میکنه》 با تصور مقایسه تایسون از من با آریستوفانز-گربه‌ی مغرورش-کمرم به لرزه در می‌آید:《فقط حواست باشه که من رو بگیری،چون بعید بدونم بتونم روی چهار دست و پام فرود بیام!!》 رین دستانش را دور دهانش حلقه کرد:《فقط بپر،آرچی!!الانه که پولیمفوس برگرده!!》 تصویر ناخوشایندی از سایکلوپ پوشیده در عروسک های پولیشی در ذهنم نقش می‌بندد:《اومدم!!》 نفس عمیقی کشیدم و ایستادم...زانوهایم را کمی خم کردم...و مکث کردم تا به اطراف نگاه کنم:《خب...خب چیزه،آم...》 آب دهانم را قورت دادم. رین فریاد زد:《چی شده؟!!!》 جوابش را ندادم و آرام آرام عقب رفتم تا کمرم به دیواره غار برخورد کرد. -آرچی؟ پای بدون کفش روی چوب ضرب گرفت:《الان...میپرم》 عرق سردی از پیشانیم چکید. خودت رو جمع کن چاپل،خودت رو جمع کن! از گوشه چشم،نوشته کوچک و تیره‌ای توجهم را جلب کرد. یک جمله کوتاه که با ماژیک مشکی،و خطی بسیار آشنا بیان می‌کرد:جکسون ها اینجا بودند!!! آرام پلک زدم و زمزمه کردم:《...لعنتی》 نفس عمیق دیگری کشیدم...و پریدم. ___ -مطمئنی بهش میگن وسیله حمل و نقل عمومی؟این اوضاعش از توالت‌های عمومی جاده‌ای هم بدتره!!! رین که سر الیو را روی شاننه‌دش گذاشته بود،چشمانش را به سختی نيمه‌باز کرد:《دیگه خیلی داری غر میزنی...》 با انزجار دستم را از شیشه کثیف و لکه‌دار قطار Amtrak جدا میکنم:《زیر تموم صندلی هاش گنجینه‌ی منزجر کننده‌ای از آدامس بادکنکی‌های جویده شده‌ست!!!!》 رین خمیازه کشید و چانه‌اش را روی موهای بور و کثیف الیو گذاشت:《خب به زیرش نگاه نکن...》و دوباره در خواب خوش،فرو رفت. بعد از آنکه از طاقچه پریدم، همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. تایسون من را گرفت، رین و بچه‌ها هم پایین رسیدند و برای چند دقیقه واقعاً فکر کردیم موفق شده‌ایم. البته این فکر، طبق سنت دیرینه‌ی زندگی من، تقریباً بلافاصله نابود شد. پلیمفوس برگشت و گله‌ی گوسفندانش را فراخواند و... از پنجره به بیرون خیره شده و سعی کردم روی چیز‌های خوب‌تری تمرکز کنم. مثل اینکه برای اولین بار در آن روز،هیچ چیزی سعی نمی‌کرد ما را بخورد. تنها صدای موجود در کابینمان،صدای خرخر های ملایم الیو و تلق‌و‌تلوق ملایم قطار بود. به علاوه صدای سر ناکس که با هرپیچش قطار،به آرامی به پنجره کوبیده می‌شد.آه کشید و دستم را زیرپیشانی‌اش گذاشتم:《واقعا که...》 ویویان در گوشه‌ی دیگر صندلی جمع شده بود؛ زانوهایش را بغل کرده و سرش را روی کیفش گذاشته بود. حتی در خواب هم اخم کوچکی بین ابروهایش مانده بود.تامی زانویم را محکم بغل کرد بود و زیرلب چیزهایی درباره "شیرعلف" زمزمه می‌کرد که دوست نداشتم راجبش خیلی فکر کنم. و میسون عملا روی دوصندلی دراز کشیده و سرش را روی پای رین گذاشته بود،کمی زیادی راحت بود. چراغ‌های تونل یکی‌یکی از پشت سرمان می‌گذشتند و روی شیشه انعکاس پیدا می‌کردند.رین بدون باز کردن چشم هایش پرسید:《به نظرت خیلی از کمپ دور شدیم...؟》 پوزخندی احمقانه‌ای می‌زنم:《به لطف مقصدسنجی بی‌نظیر ناکس،ما سر از فیلادلفیا در آوردیم رین!پس معلومه که آره》 رین کمی وول خورد:《اون فقط یک بچه‌ست،نمیتونه همزمان که تحت تعقیب یک گله گوسفند گوشتخوار قرار گرفته روی همه‌چیز کنترل داشته باشه!!》 سر ناکس روی پهلویم می‌افتد:《من هم نگفتم اون مقصره》 -همینطوره... رین لبخند زد و به صندلیش تکیه داد:《امروز خیلی دیوانه‌وار بود....》 تایید میکنم:《دیوانه‌وار و مرگبار،واقعا دچار خسارات بالایی شدیم》 رین خندید:《منظورت آستریده؟》 به جلو خم شدم و آرنج هایم را روی زانو گذاشتم:《بله،منظورم همون مرحومه،یک دقیقه سکوت به احترامش رو خواستارم》 رین خندید و گفت:《...به نظرم بهتره فعلا برای خودمون نگران باشیم،کایرون ما رو میکشه》 -من هم موافقم،باید مراسم عزاداریمون با آسترید یکی باشه رین از خنده ترکید،اما صورتش را موهای الیو فرو برد تا بچه‌ها را بیدار نکند.
لبخند زدم و به صندلی تیره‌ و ناراحتم تکیه زدم.دست های غول‌آسای تایسون از صندلی پشت شانه‌هایم را فشرد:《تایسون بابت کفش آرچی متاسفه...》 فشار دستانش تمام قولنج‌هایم را شکاند:《آخ-!آره...منم همینطور تایسون،آی!》 رین شکلکی درآورد و گفت:《یک لنگه‌کفش از کفش های پرسی رو میدم بهت،چطوره؟》 -پیشنهاد سخاوتمندانه‌ایه،فقط قبلش ۱۱ بار بشورش ... دفترچه خاطرات عزیز،امیدوارم این را به کسی نگویی ام در آن لحظه،طنین‌خنده‌ی گرم رین،حس لبخند گشاد تایسون پشت سرم و بازوان قویش که از پشت مرا با صندلیم عملا یکی میکرد،و حضور پنج نیمه‌ایزد فسقلی که هنوز راه درازی برای تجربه‌ی ماجراجویی‌های کشنده‌تری داشتند،تنها چیزی بود که نیاز داشتم. قربان شما،آرچی چاپلی که یک‌بار دیگر هم از چنگال مرگ فرار کرد و در یک چهارشنبه‌ بی‌پایان،مونس قرمزش را از دست داد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عام،فقط خواستم بگم اگر کسی جدی اینارو میخونه یک اعلام حضوری میشه بکن-؟
آرچی!!!!!!!!! پرانگز!!!!! این یکی از بهترین چیزای امروز بود!!!!!!!!!!
خیلی شادمانه شدمممسمسپس😭😭
فکر می‌کردم جدی کسی نمیخون-😭😭