چشمان ناکس گشاد شد.میسون به شانهاش مشت زد:《تو میتونی!》
و ویویان دست به سینه شد و گفت:《کار سختی نیست،فقط مچ پاهات رو بهم قفل کن و سر بخور،مثل آتشنشان ها...فقط مواظب کف دست هات باش،چون ممکنه اصطکاک-》
-فقط برو پایین ناکس!
ناکس از جا جهید و بلافاصله طناب را بغل کرد،آب دهانش را قورت دادو از گرههای پارچه سر خورد و پایین رفت،ویویان و میسون نیز به ترتیب از طناب پایین رفتند(میسون اصرار داشت که مثل تارزانتاب بخورد و با یک پشتک در بغل تایسون فرود بیاید اما رین او را تهدید به شیرینی زنجبیلی کرد).و بعد نوبت من شد...تایسون بازوهای بزرگش را بالا گرفت:《پرپری،بپر!تایسون میگیرت!تایسون همیشه با پیشی کوچول. هم همین کار رو میکنه》
با تصور مقایسه تایسون از من با آریستوفانز-گربهی مغرورش-کمرم به لرزه در میآید:《فقط حواست باشه که من رو بگیری،چون بعید بدونم بتونم روی چهار دست و پام فرود بیام!!》
رین دستانش را دور دهانش حلقه کرد:《فقط بپر،آرچی!!الانه که پولیمفوس برگرده!!》
تصویر ناخوشایندی از سایکلوپ پوشیده در عروسک های پولیشی در ذهنم نقش میبندد:《اومدم!!》
نفس عمیقی کشیدم و ایستادم...زانوهایم را کمی خم کردم...و مکث کردم تا به اطراف نگاه کنم:《خب...خب چیزه،آم...》
آب دهانم را قورت دادم.
رین فریاد زد:《چی شده؟!!!》
جوابش را ندادم و آرام آرام عقب رفتم تا کمرم به دیواره غار برخورد کرد.
-آرچی؟
پای بدون کفش روی چوب ضرب گرفت:《الان...میپرم》
عرق سردی از پیشانیم چکید.
خودت رو جمع کن چاپل،خودت رو جمع کن!
از گوشه چشم،نوشته کوچک و تیرهای توجهم را جلب کرد.
یک جمله کوتاه که با ماژیک مشکی،و خطی بسیار آشنا بیان میکرد:جکسون ها اینجا بودند!!!
آرام پلک زدم و زمزمه کردم:《...لعنتی》
نفس عمیق دیگری کشیدم...و پریدم.
___
-مطمئنی بهش میگن وسیله حمل و نقل عمومی؟این اوضاعش از توالتهای عمومی جادهای هم بدتره!!!
رین که سر الیو را روی شاننهدش گذاشته بود،چشمانش را به سختی نيمهباز کرد:《دیگه خیلی داری غر میزنی...》
با انزجار دستم را از شیشه کثیف و لکهدار قطار Amtrak جدا میکنم:《زیر تموم صندلی هاش گنجینهی منزجر کنندهای از آدامس بادکنکیهای جویده شدهست!!!!》
رین خمیازه کشید و چانهاش را روی موهای بور و کثیف الیو گذاشت:《خب به زیرش نگاه نکن...》و دوباره در خواب خوش،فرو رفت.
بعد از آنکه از طاقچه پریدم، همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاد.
تایسون من را گرفت، رین و بچهها هم پایین رسیدند و برای چند دقیقه واقعاً فکر کردیم موفق شدهایم. البته این فکر، طبق سنت دیرینهی زندگی من، تقریباً بلافاصله نابود شد.
پلیمفوس برگشت و گلهی گوسفندانش را فراخواند و...
از پنجره به بیرون خیره شده و سعی کردم روی چیزهای خوبتری تمرکز کنم.
مثل اینکه برای اولین بار در آن روز،هیچ چیزی سعی نمیکرد ما را بخورد.
تنها صدای موجود در کابینمان،صدای خرخر های ملایم الیو و تلقوتلوق ملایم قطار بود.
به علاوه صدای سر ناکس که با هرپیچش قطار،به آرامی به پنجره کوبیده میشد.آه کشید و دستم را زیرپیشانیاش گذاشتم:《واقعا که...》
ویویان در گوشهی دیگر صندلی جمع شده بود؛ زانوهایش را بغل کرده و سرش را روی کیفش گذاشته بود. حتی در خواب هم اخم کوچکی بین ابروهایش مانده بود.تامی زانویم را محکم بغل کرد بود و زیرلب چیزهایی درباره "شیرعلف" زمزمه میکرد که دوست نداشتم راجبش خیلی فکر کنم.
و میسون عملا روی دوصندلی دراز کشیده و سرش را روی پای رین گذاشته بود،کمی زیادی راحت بود.
چراغهای تونل یکییکی از پشت سرمان میگذشتند و روی شیشه انعکاس پیدا میکردند.رین بدون باز کردن چشم هایش پرسید:《به نظرت خیلی از کمپ دور شدیم...؟》
پوزخندی احمقانهای میزنم:《به لطف مقصدسنجی بینظیر ناکس،ما سر از فیلادلفیا در آوردیم رین!پس معلومه که آره》
رین کمی وول خورد:《اون فقط یک بچهست،نمیتونه همزمان که تحت تعقیب یک گله گوسفند گوشتخوار قرار گرفته روی همهچیز کنترل داشته باشه!!》
سر ناکس روی پهلویم میافتد:《من هم نگفتم اون مقصره》
-همینطوره...
رین لبخند زد و به صندلیش تکیه داد:《امروز خیلی دیوانهوار بود....》
تایید میکنم:《دیوانهوار و مرگبار،واقعا دچار خسارات بالایی شدیم》
رین خندید:《منظورت آستریده؟》
به جلو خم شدم و آرنج هایم را روی زانو گذاشتم:《بله،منظورم همون مرحومه،یک دقیقه سکوت به احترامش رو خواستارم》
رین خندید و گفت:《...به نظرم بهتره فعلا برای خودمون نگران باشیم،کایرون ما رو میکشه》
-من هم موافقم،باید مراسم عزاداریمون با آسترید یکی باشه
رین از خنده ترکید،اما صورتش را موهای الیو فرو برد تا بچهها را بیدار نکند.
لبخند زدم و به صندلی تیره و ناراحتم تکیه زدم.دست های غولآسای تایسون از صندلی پشت شانههایم را فشرد:《تایسون بابت کفش آرچی متاسفه...》
فشار دستانش تمام قولنجهایم را شکاند:《آخ-!آره...منم همینطور تایسون،آی!》
رین شکلکی درآورد و گفت:《یک لنگهکفش از کفش های پرسی رو میدم بهت،چطوره؟》
-پیشنهاد سخاوتمندانهایه،فقط قبلش ۱۱ بار بشورش ...
دفترچه خاطرات عزیز،امیدوارم این را به کسی نگویی ام در آن لحظه،طنینخندهی گرم رین،حس لبخند گشاد تایسون پشت سرم و بازوان قویش که از پشت مرا با صندلیم عملا یکی میکرد،و حضور پنج نیمهایزد فسقلی که هنوز راه درازی برای تجربهی ماجراجوییهای کشندهتری داشتند،تنها چیزی بود که نیاز داشتم.
قربان شما،آرچی چاپلی که یکبار دیگر هم از چنگال مرگ فرار کرد و در یک چهارشنبه بیپایان،مونس قرمزش را از دست داد
#Archairy
DΞMIGØD II
لبخند زدم و به صندلی تیره و ناراحتم تکیه زدم.دست های غولآسای تایسون از صندلی پشت شانههایم را فشرد
آرچییییییی آرچیییییییی بینظیر بوددددد