#مکث
اینکه گاهی وقتها اشتباه کنی و واضح به طرف مقابلت بگی که اشتباه کردی شجاعت میخواد.
اینکه بخوای سهم خودت رو ببینی و در جهت جبرانش حرکت کنی شجاعت میخواد.
اینکه بخاطر اشتباهاتت مدام خودت رو سرزنش نکنی تا تو باتلاق نوشخوار گیر نکنی
شجاعت میخواد.
اینکه اشتباهت رو به شخصیت خودت گره نزنی و و خودت رو بپذیری شجاعت میخواد...
شاید گاهی داشتن این شجاعت سخت باشه و این سختی با بزرگ بودن اشتباهت بیشتر میشه.
ولی اگر این شجاعت رو داری به خودت افتخار کن و اگر هنوز بهش نرسیدی سعی کن در خودت ایجادش کنی
@wisely_life
امیدوارم ارامش درونت قوی تر از هرج ومرج های اطرافت باشه.
@wisely_life
این عکس خیلی حرف داره👇
🌹داره میگه که تو باید از خودت مراقبت کنی با(استراحت، خواب و ساعتی برای تنها بودن) تا بتونی از بقیه مراقبت کنی.
گاهی فکر میکنی اگر تمام زندگیت و سلامتیت رو صرف خانواده، بچه ها و یا کارِت و دوستات کنی خیلی کارِت درسته ولی
عزیزِ جان!
اینطوری اول از همه چیزی ازخودت باقی نمیمونه و دوم شاید اینهمه از خودگذشتگی تو رو ادم طلبکارتری کنه....
🍀پس هم بخاطر خودت و هم بخاطر کسانی که از اونها مراقبت میکنی
🌱حواست به خودت باشه🌱
@wisely_life
بالاخره روز اخر رسید و خوندن دعای وداع ...
مشهد رو با تمام داستان ها و خاطراتش ترک کردیم و زدیم به جاده...
@wisely_life
Holiday Blue_092912.pdf
حجم:
364.5K
Emailing Holiday Blue_092912.pdf
بعضی ها در تعطیلات دچار افسردگی میشن این فایل اطلاعات خوبی بهتون میده👆👆
هرچند دیگه اخرای تعطیلات هستیم🤣
#مکث
سر یکی از کلاس ها که بودیم استاد به همه بچه ها گفت بیایین از پنجره بیرون رو نگاه کنید، از اون زاویه کوه های کنار شهر مشخص بود. بلند و سرفراز(من همیشه عاشق تماشا کردن کوه ها هستم و مبهوتشون میشم) و استاد داشت توضیح میداد که اگر جامعه رو مثل یه کوه ببینیم، طبقه ی ثروتمند قله ها محسوب میشن،از نظر تعداد کم هستند و فشار کمتری تحمل میکنند ولی دامنه قشر متوسط وضعیف جامعه تعداد بیشتری هستند و میشه گفت وزن و سختی جامعه به روی دوش این قشر هست.قشری که حداقل توجه بهشون میشه در صورتی که باید برعکس باشه...
او اینها رو میگفت ولی من چیزهای دیگه ای میشنیدم
ما همیشه زیبایی قله ها رو میبینم ولی توجهی به دامنه نداریم. نمیشه به قله رسید و دامنه رو منکر شد ..
نمیشه به موفقیت رسید ولی از کف شروع نکرد و زیبایی های اون رو ندید...
هر قله ای از موفقیت دامنه ای داره که باید همه رو باهم دید
@wisely_life
کی فکرش رو میکرد یه روزی پریز برق تعیین کنه کجا بشینیم!؟
@wisely_life
#رومان
اصلا اهل رمان خوندن نیستم ولی این کتاب هدیه ای از بهترین استادم بوده و وقتی خوندم کلی کیف کردم
دوستدارم اینجا ازش بنویسم
و اگر دوستداشتید شما هم لذت ببرید🥰
@wisely_life
#رمان
#قسمت_۱
در روزگاران قدیم، در سرزمین های دور، شوالیه ای زندگی میکرد که خود را خوب، سخاوتمند و مهربان میپنداشت و تمام وظایف یک جنگجوی شایسته را همچون سایر سلحشوران انجام میداد؛ مانند مبارزه ی تن به تن با موجودات پست، شریر و نفرت انگیز، کشتن اژدهایان و رهانیدن دوشیزگان از بند ستمگران. البته از انجا که با این گونه کارها خو گرفته بود، حتی به سراغ ازاد کردن دوشیزگانی میرفت که هیچ اشتیاقی برای تغییر وضع خود نداشتند. از همین رو، بسیاری از زنان سپاسگذارش بودند و عده ای دیگر هم از کارهای او عصبانی میشدند.
ام فلسفه ی زندگی شوالیه این بود که همه دنیا را از خود خشنودذنگه دارد، بنابراین از هیچ تلاشی در این راه فروگذارنمیکرد.
شوالیه قصه ی ما زرهی داشت که از خود نورهای درخشانی میتاباند. همین زره سبب شهرت فراوانش بود.اهالی دهکده قسم میخوردند که وقتی شوالیه ظاهر میشد، توگویی خورشید از شمال برمی امد و در شرق فرومیرفت. این رویداد بارها و بارها تکرار میشد. به محض اینکه شوالیه برای جنگ های صلیبی فراخوانده می شد، با اشتیاق زیاد زره اش را میپوشید و سوار بر اسب به سمت مسیرهای تعیین شده می تاخت.
او بقدری مشتاق بود که گاه اسب را در چند مسیر....
ادامه دارد
@wisely_life
چه جالب است
ناز را می کشیم
آه را می کشیم
انتظار را می کشیم
فریاد را می کشیم
درد را می کشیم
ولی بعد از این همه سال …
آنقدر نقاش خوبی نشده ایم که بتوانیم
دست بکشیم
از هر آنچه که آزارمان می دهد
- شاملو
بچه ها در سفر خسته میشن، کلافه میشن و خیلی وقتها نمیتونن احساساتشون رو بگن مخصوصا اگر احساساتشون رو نشناسن و شروع میکنن به غر زدن و گریه کردن...
در مسیر برگشت دختر کوچیکم 3یا4ساعتی بود صبوری کرده بود داخل ماشین ولی دیگه داشت غر میزد گفتم؛
چیشده دخترم؟
باحالت غر میگفت : نمیدونم دلم یه جوریه
گفتم چه حسی داری؟
گفت نمیدونم ولی دوستدارم یکی رو بکشم😳
گفتم یعنی عصبانی هستی؟
گفت :نه عصبانی نیستم، اخه اَخم ندارم.
گفتم :شاید خسته ای؟
گفت:نمیدونم؟
سعی کردم باهاش بازی کنم تا به استراحتگاه برسیم و وقتی رسیدیم شروع کرد بازی کردن و دویدن
گفتم فکر کنم خسته بودی؟ دلت بازی میخواست ولی تو ماشین نمیشد بازی کنی.
بخاطر همین کلافه شده بودی
الان حالت چطوره؟
میخندید و میگفت اره ولی الان حالم خوبه...
حالا دیگه با کلافگی و نیاز بدنش اشنا شد و سری بعد احتمالا راحتتر میتونه هم به من هم به خودش کمک کنه.
@wisely_life