eitaa logo
بانوی مدیر| مرضیه خدابنده لو
123 دنبال‌کننده
841 عکس
434 ویدیو
7 فایل
زندگی خردمندانه جایی برای رشد،توسعه و یادگیری ارسال سوالات 👇 https://eitaa.com/marzieh_khodabandeloo
مشاهده در ایتا
دانلود
سر یکی از کلاس ها که بودیم استاد به همه بچه ها گفت بیایین از پنجره بیرون رو نگاه کنید، از اون زاویه کوه های کنار شهر مشخص بود. بلند و سرفراز(من همیشه عاشق تماشا کردن کوه ها هستم و مبهوتشون میشم) و استاد داشت توضیح میداد که اگر جامعه رو مثل یه کوه ببینیم، طبقه ی ثروتمند قله ها محسوب میشن،از نظر تعداد کم هستند و فشار کمتری تحمل میکنند ولی دامنه قشر متوسط وضعیف جامعه تعداد بیشتری هستند و میشه گفت وزن و سختی جامعه به روی دوش این قشر هست.قشری که حداقل توجه بهشون میشه در صورتی که باید برعکس باشه... او اینها رو میگفت ولی من چیزهای دیگه ای میشنیدم ما همیشه زیبایی قله ها رو میبینم ولی توجهی به دامنه نداریم. نمیشه به قله رسید و دامنه رو منکر شد .. نمیشه به موفقیت رسید ولی از کف شروع نکرد و زیبایی های اون رو ندید... هر قله ای از موفقیت دامنه ای داره که باید همه رو باهم دید @wisely_life
کی فکرش رو میکرد یه روزی پریز برق تعیین کنه کجا بشینیم!؟ @wisely_life
اصلا اهل رمان خوندن نیستم ولی این کتاب هدیه ای از بهترین استادم بوده و وقتی خوندم کلی کیف کردم دوستدارم اینجا ازش بنویسم و اگر دوستداشتید شما هم لذت ببرید🥰 @wisely_life
در روزگاران قدیم، در سرزمین های دور، شوالیه ای زندگی میکرد که خود را خوب، سخاوتمند و مهربان می‌پنداشت و تمام وظایف یک جنگجوی شایسته را همچون سایر سلحشوران انجام میداد؛ مانند مبارزه ی تن به تن با موجودات پست، شریر و نفرت انگیز، کشتن اژدهایان و رهانیدن دوشیزگان از بند ستمگران. البته از انجا که با این گونه کارها خو گرفته بود، حتی به سراغ ازاد کردن دوشیزگانی میرفت که هیچ اشتیاقی برای تغییر وضع خود نداشتند. از همین رو، بسیاری از زنان سپاسگذارش بودند و عده ای دیگر هم از کارهای او عصبانی میشدند. ام فلسفه ی زندگی شوالیه این بود که همه دنیا را از خود خشنودذنگه دارد، بنابراین از هیچ تلاشی در این راه فروگذارنمیکرد. شوالیه قصه ی ما زرهی داشت که از خود نورهای درخشانی میتاباند. همین زره سبب شهرت فراوانش بود.اهالی دهکده قسم میخوردند که وقتی شوالیه ظاهر میشد، توگویی خورشید از شمال برمی امد و در شرق فرومیرفت. این رویداد بارها و بارها تکرار میشد. به محض اینکه شوالیه برای جنگ های صلیبی فراخوانده می شد، با اشتیاق زیاد زره اش را میپوشید و سوار بر اسب به سمت مسیرهای تعیین شده می تاخت. او بقدری مشتاق بود که گاه اسب را در چند مسیر.... ادامه دارد @wisely_life
‌چه جالب است ناز را می کشیم آه را می کشیم انتظار را می کشیم فریاد را می کشیم درد را می کشیم ولی بعد از این همه سال … آنقدر نقاش خوبی نشده ایم که بتوانیم دست بکشیم از هر آنچه که آزارمان می دهد - شاملو
بچه ها در سفر خسته میشن، کلافه میشن و خیلی وقتها نمیتونن احساساتشون رو بگن مخصوصا اگر احساساتشون رو نشناسن و شروع میکنن به غر زدن و گریه کردن... در مسیر برگشت دختر کوچیکم 3یا4ساعتی بود صبوری کرده بود داخل ماشین ولی دیگه داشت غر میزد گفتم؛ چیشده دخترم؟ باحالت غر میگفت : نمیدونم دلم یه جوریه گفتم چه حسی داری‌؟ گفت نمیدونم ولی دوستدارم یکی رو بکشم😳 گفتم یعنی عصبانی هستی؟ گفت :نه عصبانی نیستم، اخه اَخم ندارم. گفتم :شاید خسته ای؟ گفت:نمیدونم؟ سعی کردم باهاش بازی کنم تا به استراحتگاه برسیم و وقتی رسیدیم شروع کرد بازی کردن و دویدن گفتم فکر کنم خسته بودی؟ دلت بازی میخواست ولی تو ماشین نمیشد بازی کنی. بخاطر همین کلافه شده بودی الان حالت چطوره؟ میخندید و میگفت اره ولی الان حالم خوبه... حالا دیگه با کلافگی و نیاز بدنش اشنا شد و سری بعد احتمالا راحتتر میتونه هم به من هم به خودش کمک کنه. @wisely_life
بانوی مدیر| مرضیه خدابنده لو
#رمان #قسمت_۱ در روزگاران قدیم، در سرزمین های دور، شوالیه ای زندگی میکرد که خود را خوب، سخاوتمند و م
او بقدری مشتاق بود که گاه اسب را به چند مسیر مختلف میتازاند و پیداست که کار ساده ای هم نبود. تا اینکه پس از سال ها کوشش و تلاش، شوالیه ی ما به برترین پایه های سلطنتی مفتخر شد. همیشه هم میدان نبرد تازه ای برای پیروز شدن وجود داشت؛ اژدهایی که باید به دست او کشته می شد یا دوشیزه ی اسیری که باید با پایمردی او رهایی می یافت. این شوالیه همسری داشت به اسم ژولیتا که اشعاری نغز میسرود و سخنان ارزشمندی به زبان می اورد، ولی افسوس که در برابر نوشخواری تاب مقاومت نداشت. این دو پسری جوان با موهای طلایی داشتند به اسم کریستوبال، که گویا او نیز باید روزی شوالیه ای والا مقام میشد. ژولیتا و کریستوبال به ندرت پدر خانواده را میدیدند، چون حتی زمانی که برای کشتن اژدها، یا نجات دوشیزگان یا به میدان جنگ نرفته بود، وقت خود را در قصر با پوشیدن و ازمودن و تحسین کردن زره خود میگذراند. با گذشت زمان، شوالیه به قدری مجذوب زره اش شد که حتی هنگام غذاخوردن و خوابیدن هم زره را بر تن داشت. کم کم کار به جایی رسید که زره هیچ مزاحمتی برایش ایجاد نمیکرد تا بخواهد ان را از تنش درآورد، و این گونه بود که به مرور زمان خانواده اش چهره واقعی و بدون زره او را از یاد بردند. هرازگاهی کریستوبال از مادرش می پرسید:(پدرم چه شکلی است؟) ژولیتا پسرش را به سمت شومینه میبرد، عکس پدر را نشانش میداد و درحالی که اه می کشید، به او می گفت:این پدر توست.یک روز بعد از ظهر، همانطور که کریستوبال به عکس پدرش خیره شده بود، به مادرش گفت:کاش میشد خود پدر را دید. که ناگهان با حالت غیر منتظره ای از مادرش مواجه شد. ادامه دارد @wisely_life
سعدی چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو ای بی‌بصر من می‌روم؟ او می‌کشد قلاب را - سعدی
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی فقیری بر کریمی وارد میشود به او نمیگویند چه اورده ای! میگویند چه میخواهی؟ @wisely_life