eitaa logo
بانوی مدیر| مرضیه خدابنده لو
123 دنبال‌کننده
841 عکس
434 ویدیو
7 فایل
زندگی خردمندانه جایی برای رشد،توسعه و یادگیری ارسال سوالات 👇 https://eitaa.com/marzieh_khodabandeloo
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه ها در سفر خسته میشن، کلافه میشن و خیلی وقتها نمیتونن احساساتشون رو بگن مخصوصا اگر احساساتشون رو نشناسن و شروع میکنن به غر زدن و گریه کردن... در مسیر برگشت دختر کوچیکم 3یا4ساعتی بود صبوری کرده بود داخل ماشین ولی دیگه داشت غر میزد گفتم؛ چیشده دخترم؟ باحالت غر میگفت : نمیدونم دلم یه جوریه گفتم چه حسی داری‌؟ گفت نمیدونم ولی دوستدارم یکی رو بکشم😳 گفتم یعنی عصبانی هستی؟ گفت :نه عصبانی نیستم، اخه اَخم ندارم. گفتم :شاید خسته ای؟ گفت:نمیدونم؟ سعی کردم باهاش بازی کنم تا به استراحتگاه برسیم و وقتی رسیدیم شروع کرد بازی کردن و دویدن گفتم فکر کنم خسته بودی؟ دلت بازی میخواست ولی تو ماشین نمیشد بازی کنی. بخاطر همین کلافه شده بودی الان حالت چطوره؟ میخندید و میگفت اره ولی الان حالم خوبه... حالا دیگه با کلافگی و نیاز بدنش اشنا شد و سری بعد احتمالا راحتتر میتونه هم به من هم به خودش کمک کنه. @wisely_life
بانوی مدیر| مرضیه خدابنده لو
#رمان #قسمت_۱ در روزگاران قدیم، در سرزمین های دور، شوالیه ای زندگی میکرد که خود را خوب، سخاوتمند و م
او بقدری مشتاق بود که گاه اسب را به چند مسیر مختلف میتازاند و پیداست که کار ساده ای هم نبود. تا اینکه پس از سال ها کوشش و تلاش، شوالیه ی ما به برترین پایه های سلطنتی مفتخر شد. همیشه هم میدان نبرد تازه ای برای پیروز شدن وجود داشت؛ اژدهایی که باید به دست او کشته می شد یا دوشیزه ی اسیری که باید با پایمردی او رهایی می یافت. این شوالیه همسری داشت به اسم ژولیتا که اشعاری نغز میسرود و سخنان ارزشمندی به زبان می اورد، ولی افسوس که در برابر نوشخواری تاب مقاومت نداشت. این دو پسری جوان با موهای طلایی داشتند به اسم کریستوبال، که گویا او نیز باید روزی شوالیه ای والا مقام میشد. ژولیتا و کریستوبال به ندرت پدر خانواده را میدیدند، چون حتی زمانی که برای کشتن اژدها، یا نجات دوشیزگان یا به میدان جنگ نرفته بود، وقت خود را در قصر با پوشیدن و ازمودن و تحسین کردن زره خود میگذراند. با گذشت زمان، شوالیه به قدری مجذوب زره اش شد که حتی هنگام غذاخوردن و خوابیدن هم زره را بر تن داشت. کم کم کار به جایی رسید که زره هیچ مزاحمتی برایش ایجاد نمیکرد تا بخواهد ان را از تنش درآورد، و این گونه بود که به مرور زمان خانواده اش چهره واقعی و بدون زره او را از یاد بردند. هرازگاهی کریستوبال از مادرش می پرسید:(پدرم چه شکلی است؟) ژولیتا پسرش را به سمت شومینه میبرد، عکس پدر را نشانش میداد و درحالی که اه می کشید، به او می گفت:این پدر توست.یک روز بعد از ظهر، همانطور که کریستوبال به عکس پدرش خیره شده بود، به مادرش گفت:کاش میشد خود پدر را دید. که ناگهان با حالت غیر منتظره ای از مادرش مواجه شد. ادامه دارد @wisely_life
سعدی چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو ای بی‌بصر من می‌روم؟ او می‌کشد قلاب را - سعدی
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی فقیری بر کریمی وارد میشود به او نمیگویند چه اورده ای! میگویند چه میخواهی؟ @wisely_life
من که باور نمیکنم این هما همون همایی که به ما گفتن باشه. بابا این خوراکش فقط استخونه من یه چیزی تو مایه های طاووسی چیزی در نظرم بود یخوردی ملیح تر خانوم تر 😳 والا به خدا با این نوناشون هُما، مرغ استخوان‌خوار نام علمی: Gypaetus barbatus) گونه‌ای پرندهٔ شکاری بزرگ‌جثه از تیرهٔ بازان و راستهٔ بازسانان است که در کوه‌های مرتفع آفریقا، جنوب اروپا و آسیا از جمله مناطقی از ایران همچون منطقهٔ حفاظت‌شدهٔ گنو[۳] زندگی می‌کند. @wisely_life
‌شرح این آتشِ جان سوز نگفتن تا کی؟ سوختم ، سوختم این راز نهفتَن تا کی؟ - وحشی بافقی @wisely_life
بانوی مدیر| مرضیه خدابنده لو
#رمان #قسمت_۲ او بقدری مشتاق بود که گاه اسب را به چند مسیر مختلف میتازاند و پیداست که کار ساده ای هم
_تو نمیتوانی همه چیز را با هم داشته باشی! ژولیتا هر روز خسته تر و دلزده تر از پیش، تنها دلخوش به یک عکس یادگاری روی شومینه دیواری، با بیزاری در کنار انبوهی از اهنِ پر سروصدا به خواب میرفت. تازه، زمانی که شوالیه در قصز بود و با زره اش هم کاری نداست، به یک سخنرانی تک نفره درباره ی دلاوری هایش سرگرم میشد و اجازه ی سخن گفتن به دیگران را نمیداد؛ یعنی نه ژولیتا و نه کریستوبال، هرگز حتی یک کلمه هم نمیتوانستند با او صحبت کنند. چون در این صورت، انان را به سکوت وامیداشت، به راحتی نقابِروی کلاهخودش را پایین میکشید و خود را به خواب میزد. تا اینکه سرانجام روزی شوالیه ژولیتا را دید که در برابرش ایستاده است: _من فکر میکنم تو انقدر که عاشق زره ات هستی، عاشق من نیستی. شوالیه با اعتراض در جوابش گفت: نه این سخن درست نیست. اگر من براستی تو را دوست نمیداشتم ایا از دست اژدها تو را نجاتت میدادک و به این قصر سنگی زیبا می اوردم؟ ژولیتا که نقاب روی کلاهخود شوهرش را بالا می زد تا بتواند در چشمهایش نگاه کند، گفت؛ انچه تو عاشق ان بودی ذهنیت تو از نجات دادن بود؛ تو نه از ابتدا عتشق من بودی و ته در حال حاضر، هستی شوالیه بذای ثابت کردن عشقش به ژولیتا با همان زره آهنینِ سرد، او را محکم در اغوش گرفت، به گونه ای که نزدیک بود دنده های ژولیتا خرد شود. ژولیتا گفت :بسیار خوب، از تو میخواهم زره ات را دربیاوری تا من چهره ی واقعی تو را ببینم. ادامه دارد @wisely_life
امیدوارم ارامش درونت قوی تر از هرج و مرج اطرافت باشه. @wisely_life