╔═══ 🕯️📖🕯️ ═══╗
یک سال از باز شدن درهای کتابخانه متروکه گذشت...
دقیقاً یک سال پیش،
چراغی در تاریکترین گوشهی این کتابخانه روشن شد.
آن روز هیچکس نمیدانست قرار است چه اتفاقی بیفتد...
صفحههایی ورق خوردند.
داستانهایی متولد شدند.
شخصیتهایی قدم به دنیای ما گذاشتند.
و کمکم، این کتابخانه دیگر آن جای متروکهی روز اول نبود...
امروز، یک سال از آن شب گذشته. 🕯️
و اگر خوب گوش بدهید...
هنوز صدای ورق خوردن کتابها از طبقههای دور شنیده میشود.
شاید کتابخانه دارد برای سال دوم آماده میشود...
شاید داستان تازهای پشت یکی از درهای قفلشده منتظر ماست...
یا شاید... کسی همین حالا در تاریکی، مشغول نوشتن فصل بعدی است. 👁️📖
از تمام کسانی که در این یک سال وارد این کتابخانه شدند،
کتابهایش را خواندند،
داستانهایش را دنبال کردند
و بخشی از این دنیای کوچک شدند...
ممنونم از تکتک کسانی که از اول همراه بودن،
ممنونم از کسایی که تازه به جمعمون اضافه شدن،
و ممنونم که داستانهام رو خوندید و این دنیا رو تنها نگذاشتید. 🫶🏻
امروز تولد یک کانال نیست.
امروز،
اولین سالگرد تأسیس کتابخانه متروکه است.
واقعاً باورم نمیشه...
از یه کانال کوچیک که فقط با چندتا داستان شروع شد، رسیدیم به اینجا. 🥹
۴۰ نفر شاید برای بعضیها عدد بزرگی نباشه،
ولی برای من واقعاً خیلی ارزشمنده؛ چون پشت همین ۴۰ نفر،
۴۰ تا آدم هستن که تصمیم گرفتن بمونن و داستانهای این کتابخونه رو بخونن. 🫶🏻
مرسی که اینجا رو تنها نذاشتین،
مرسی که داستانها رو خوندین،
مرسی که با شخصیتها همراه شدین
و مرسی که باعث شدین چراغ این کتابخونه هنوز روشن بمونه. 🕯️
یک سال گذشت و ۴۰ نفر شدیم...
حالا امیدوارم سال دوممون
پر از داستانهای بیشتر، اتفاقهای عجیبتر، شخصیتهای جدیدتر و کلی خاطره باشه. 👀📖
۴۰ نفری شدنمون مبارک! 🎉
یکسالگی کتابخانه متروکه هم مبارک!
🏡🌊 خانهای در دریای نیلگون
نویسنده: تی. جی. کلون
ژانر: فانتزی، ماجراجویی، خانوادگی، احساسی
حالوهوا: جادویی، گرم و دوستداشتنی، با کمی راز و هیجان
داستان دربارهی لینوس بیکر است؛ مردی که وظیفه دارد از یتیمهای جادویی و نحوهی نگهداری از آنها بازرسی کند. او برای بررسی یک یتیمخانهی بسیار عجیب به جزیرهای دورافتاده فرستاده میشود.
اما بچههای این یتیمخانه معمولی نیستند؛ هرکدام قدرتها و ویژگیهای جادویی متفاوتی دارند. 🪄
لینوس در ابتدا فکر میکند فقط باید قوانین و پروندهها را بررسی کند، اما کمکم متوجه میشود این خانه و ساکنانش خیلی بیشتر از چیزی که در گزارشها نوشته شده اهمیت دارند.
از طرفی، سرپرست مرموز یتیمخانه، آرتور پَرنَسوس، رازهایی دربارهی گذشتهی خودش و بچهها دارد...
این کتاب بیشتر از اینکه روی مبارزه و نبرد تمرکز کند، دربارهی پیدا کردن خانواده، پذیرفتهشدن، دوستی و کنار گذاشتن قضاوتهای اولیه است. 🥹📖
اگر از داستانهای جادویی، شخصیتهای متفاوت و فضای شبیه یک خانوادهی عجیب و دوستداشتنی خوشت میآید، احتمالاً از این یکی لذت میبری. ✨
#معرفی_کتاب
#خانه_ای_در_دریای_نیلگون
https://eitaa.com/wolf_star1392
وایسا یه سوال من الان تو یه لینک دیگه کلییییی باهات حرف زدم ولی این لینک تو بود 😐
#ناشناس_هاتون
☆☆
اشکال نداره 🎀
الان به همشون جواب میدم
خب راستش گفتم این دفعه تو ناشناس نظرم رو بگم و خب :
راستش تا اینجاش خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم جذبم کرد 😂✨ مخصوصاً از وقتی راز کین و کلارا و پیمان تاج و خاکستر رو گفتی، داستان خیلی مرموزتر و جذابتر شد فصل اول فضای جدی و پرتنشی داشت و آخرش هم با از دست دادن حافظهی نوا خیلی خوب تموم شد، چون آدم رو کنجکاو میکنه که نوا قراره چیها رو دوباره به یاد بیاره.
خب چون دیگه جا نمیشه تو دو تا پیام میگم...
#ناشناس_هاتون
☆☆
وایی مرسی که نظرت رو گفتی
ممنونم از اینکه داستانم رو خوندی🎀
#ادامهنظرمدرموردداستانت
فصل دوم هم با اینکه هنوز رازهای اصلی رو کامل نگفتی، قشنگ یه فضای صمیمیتر و بامزهتر پیدا کرده 😂 لیورا خیلی خوب وارد داستان شده و قسمت ترسهای شخصیتها واقعاً بامزه بود، مخصوصاً اینکه دیمین از جوجه، اتان از عنکبوت، کین از دلقک و نوا از حلزون میترسن 😭😂
فقط چیزی که بیشتر از همه کنجکاوم کرده اینه که بالاخره حقیقت کامل پیمان چی بوده و چرا از اول نوا و دیمین درگیرش بودن...
و خب دوباره ادامه ش رو تو یه پیام جدید میگم
#ناشناس_هاتون
☆☆
لیورا نقطه ای مقابل دیمینه
با اینکه خواهر و برادرن هیچ شباهت اخلاقی ندارن
دیمین رییس مافیاست ولی از جوجه میترسه
خودم سر نوشتنش خندم گرفت😂🎀
#ادامهنظرمدرموردداستانت۲
همچنین دوست دارم بدونم کلارا واقعاً طرف کیه و هیولا دقیقاً چیه.
در کل تا اینجا داستانت هم معما و هیجان داشته، هم قسمتهای احساسی و هم طنز، و همین باعث شده خوندنش خستهکننده نشه. منتظر ادامهشم 👀🖤
همیننننن بای
#ناشناس_هاتون
☆☆
کلارا مادر نوا و کین
حالا چرا فصل اول کین نمیدونسته خواهر داره
چون کلارا وقتی میفهمه شوهرش نوا رو نمیخواد یعنی باهاش بد رفتاری میکنه
با نوا میرن توی جنگل و کلارا میگه که نوا مرده
و راستی ممنونم از اینکه نظرت و گفتی