واقعاً باورم نمیشه...
از یه کانال کوچیک که فقط با چندتا داستان شروع شد، رسیدیم به اینجا. 🥹
۴۰ نفر شاید برای بعضیها عدد بزرگی نباشه،
ولی برای من واقعاً خیلی ارزشمنده؛ چون پشت همین ۴۰ نفر،
۴۰ تا آدم هستن که تصمیم گرفتن بمونن و داستانهای این کتابخونه رو بخونن. 🫶🏻
مرسی که اینجا رو تنها نذاشتین،
مرسی که داستانها رو خوندین،
مرسی که با شخصیتها همراه شدین
و مرسی که باعث شدین چراغ این کتابخونه هنوز روشن بمونه. 🕯️
یک سال گذشت و ۴۰ نفر شدیم...
حالا امیدوارم سال دوممون
پر از داستانهای بیشتر، اتفاقهای عجیبتر، شخصیتهای جدیدتر و کلی خاطره باشه. 👀📖
۴۰ نفری شدنمون مبارک! 🎉
یکسالگی کتابخانه متروکه هم مبارک!
🏡🌊 خانهای در دریای نیلگون
نویسنده: تی. جی. کلون
ژانر: فانتزی، ماجراجویی، خانوادگی، احساسی
حالوهوا: جادویی، گرم و دوستداشتنی، با کمی راز و هیجان
داستان دربارهی لینوس بیکر است؛ مردی که وظیفه دارد از یتیمهای جادویی و نحوهی نگهداری از آنها بازرسی کند. او برای بررسی یک یتیمخانهی بسیار عجیب به جزیرهای دورافتاده فرستاده میشود.
اما بچههای این یتیمخانه معمولی نیستند؛ هرکدام قدرتها و ویژگیهای جادویی متفاوتی دارند. 🪄
لینوس در ابتدا فکر میکند فقط باید قوانین و پروندهها را بررسی کند، اما کمکم متوجه میشود این خانه و ساکنانش خیلی بیشتر از چیزی که در گزارشها نوشته شده اهمیت دارند.
از طرفی، سرپرست مرموز یتیمخانه، آرتور پَرنَسوس، رازهایی دربارهی گذشتهی خودش و بچهها دارد...
این کتاب بیشتر از اینکه روی مبارزه و نبرد تمرکز کند، دربارهی پیدا کردن خانواده، پذیرفتهشدن، دوستی و کنار گذاشتن قضاوتهای اولیه است. 🥹📖
اگر از داستانهای جادویی، شخصیتهای متفاوت و فضای شبیه یک خانوادهی عجیب و دوستداشتنی خوشت میآید، احتمالاً از این یکی لذت میبری. ✨
#معرفی_کتاب
#خانه_ای_در_دریای_نیلگون
https://eitaa.com/wolf_star1392
وایسا یه سوال من الان تو یه لینک دیگه کلییییی باهات حرف زدم ولی این لینک تو بود 😐
#ناشناس_هاتون
☆☆
اشکال نداره 🎀
الان به همشون جواب میدم
خب راستش گفتم این دفعه تو ناشناس نظرم رو بگم و خب :
راستش تا اینجاش خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم جذبم کرد 😂✨ مخصوصاً از وقتی راز کین و کلارا و پیمان تاج و خاکستر رو گفتی، داستان خیلی مرموزتر و جذابتر شد فصل اول فضای جدی و پرتنشی داشت و آخرش هم با از دست دادن حافظهی نوا خیلی خوب تموم شد، چون آدم رو کنجکاو میکنه که نوا قراره چیها رو دوباره به یاد بیاره.
خب چون دیگه جا نمیشه تو دو تا پیام میگم...
#ناشناس_هاتون
☆☆
وایی مرسی که نظرت رو گفتی
ممنونم از اینکه داستانم رو خوندی🎀
#ادامهنظرمدرموردداستانت
فصل دوم هم با اینکه هنوز رازهای اصلی رو کامل نگفتی، قشنگ یه فضای صمیمیتر و بامزهتر پیدا کرده 😂 لیورا خیلی خوب وارد داستان شده و قسمت ترسهای شخصیتها واقعاً بامزه بود، مخصوصاً اینکه دیمین از جوجه، اتان از عنکبوت، کین از دلقک و نوا از حلزون میترسن 😭😂
فقط چیزی که بیشتر از همه کنجکاوم کرده اینه که بالاخره حقیقت کامل پیمان چی بوده و چرا از اول نوا و دیمین درگیرش بودن...
و خب دوباره ادامه ش رو تو یه پیام جدید میگم
#ناشناس_هاتون
☆☆
لیورا نقطه ای مقابل دیمینه
با اینکه خواهر و برادرن هیچ شباهت اخلاقی ندارن
دیمین رییس مافیاست ولی از جوجه میترسه
خودم سر نوشتنش خندم گرفت😂🎀
#ادامهنظرمدرموردداستانت۲
همچنین دوست دارم بدونم کلارا واقعاً طرف کیه و هیولا دقیقاً چیه.
در کل تا اینجا داستانت هم معما و هیجان داشته، هم قسمتهای احساسی و هم طنز، و همین باعث شده خوندنش خستهکننده نشه. منتظر ادامهشم 👀🖤
همیننننن بای
#ناشناس_هاتون
☆☆
کلارا مادر نوا و کین
حالا چرا فصل اول کین نمیدونسته خواهر داره
چون کلارا وقتی میفهمه شوهرش نوا رو نمیخواد یعنی باهاش بد رفتاری میکنه
با نوا میرن توی جنگل و کلارا میگه که نوا مرده
و راستی ممنونم از اینکه نظرت و گفتی
꧁تاج و خاکستر ꧂
☆قسمت سوم☆
صدای خنده ها توی سالن پیچیده بود که ناگهان چراغ ها خاموش شد، تاریکی و سکوت همه جارا فرا گرفته بود. فقط یک صدا؛ به گوش میرسید.
دست های نوا شروع به لرزیدن کرد اما احساس کرد یک نفر آرام گوشه لباسش را کشید. نوا گوش هایش را تیز کرد و شنید
صدای یک پسر بچه بود.
با ان صدای ترسیده و لرزان گفت:«مامانی... من ترسیدم... مامانی کجایی؟... دلم برات تنگ شده»
نوا به اطراف نگاه کرد.
هیچ کسی آنجا نیست. نه دیمین، نه اتان، نه کین و نه لیورا حتی دیگر صدای آن پسر بچه به گوش نمی رسید.
چشم های نوا پر اشک شد اما هیچ اشکی پایین نمیامد.
آرام با صدای ترسیده ای گفت:«دیمین؟.. لیورا؟... اتان؟.. کین؟.. کجایید؟»
ولی هیچ کسی جواب نداد.
دوباره گفت:«بچه ها... لطفا بیاید بیرون... اگر این یه شوخیه.. اصلا خنده دار نیست... لطفا تمومش کنید.»
اما... دوباره صدای آن پسر بچه به گوشش رسید.
با صدای که کمی امید در آن بود گفت:«مامانی.... نترس... منم ترسیدم.. اگه تو بترسی...من بیشتر میترسم.»
نوا به سمت آن صدا برگشت ولی هیچ کسی آنجا نبود.
دیمین با ترس و نگرانی شانه نوا رو تکان می داد؛ کین با ترس به چهره بی روح نوا نگاه کرد.
لیورا دید که حال هیچ کس خوب نیست
پس وارد آشپزخانه شد و یک لیوان آب برداشت و به سمت نوا رفت.
دیمین با تعجب بهش نگاه کرد. لیورا آب را روی صورت نوا ریخت.
دیمین با عصبانیت دست لیورا رو گرفت و گفت:«لیورا!... دیوونه شدی؟!.. این چه کاریه که انجام میدی.»
اتان با اخم به دیمین نگاه کرد و با عصبانیت پیش او رفت و گفت:«هی.. پسر... نمی تونی عصبانیت رو سر خواهرت خالی کنی.»
دیمین چند لحظه با عصبانیت به اتان خیره شد؛ آرام دست لیورا رو رها کرد و با عصبانیت نفس کشید و گفت:«تو نمیفهمی چی شده، اتان! نوا همین الان حالش خوب نیست، بعد لیورا میاد آب روی صورتش میریزه! انتظار داری ساکت بمونم؟!»
آب از صورت نوا پایین چکید.
پلکهایش آرام تکان خورند...
بعد ناگهان چشمهایش را باز کرد.
اما هیچ کس متوجه نشد که نوا بیدار شده با سکوت به دعوای اتان و دیمین گوش میده.
اتان با عصبانیت یقهی دیمین را گرفت و او را به سمت خودش کشید.
«فکر کردی فقط تو نگران نوا هستی؟! لیورا هم میخواست کمکش کنه!»
کین با عجله بین اتان و دیمین ایستاد. دستهایش میلرزید و نگاهش مدام بین آنها و نوا میچرخید.
«بس کنید... خواهش میکنم... اگه دوباره اتفاقی برای نوا بیفته چی؟ من نمیخوام دوباره از دستش بدم... نمیخوام دوباره تنهاش بذارم.»
ناگهان صدای نوا در سالن پیچید:
«بس کنید!!!»
همه برای لحظهای ساکت شدند.
کین با چشمانی متعجب به سمتش برگشت.
نوا نشسته بود و با عصبانیت به هر دو نفر نگاه میکرد.
اما نوا با چهره ای نگران به آنها نگاه می کرد و گفت:«دیمین... اون هیولا کجاست؟.... ما کجاییم؟...اون هیولا هنوز دنبالمونه؟»
و به سمت اتان رفت و اتان رو بغل کرد و گفت:« اتان... خوبی؟... سالمی؟»
ناگهان صدای در زدن کسی به گوش میرسید
ادامه دارد...
#تاج_خاکستر_فصل_دوم
https://eitaa.com/wolf_star1392