☆تاج و خاکستر
فصل دوم _ قسمت چهار و نیم
چند لحظه همهچیز در سکوت فرو رفت.
نوا هنوز سرش را بالا گرفته بود.
ناگهان رنگ چشمهایش تغییر کرد.
چشمهایش آرامآرام خاکستری شدند.
اتان با تعجب به او خیره شد و گفت:«نوا... چشمات...»
لیورا یک قدم عقب رفت ..عقب تر عقب تر رفت و گفت:«این... طبیعی نیست.»
ذرات خاکستر روی زمین شروع به حرکت کردند.
آرامآرام از زمین بلند شدند و دور نوا چرخیدند.
کین با نگرانی گفت:«نوا؟ صدای منو میشنوی؟»
نوا جواب نداد.
رونان به خاکسترها خیره شده بود.
لبخندش کاملاً از بین رفته بود و گفت:«نه...
رونان آرام گفت:«قدرت خاکستر...»
ناگهان یکی از افراد رونان فریاد زد:«نه!»
همه به سمت او برگشتند.
مرد چند قدم عقب رفت و با ترس به گوشهی خالی سالن نگاه کرد و گفت:«تو... تو نباید اینجا باشی...»
اتان با تعجب گفت:«اون چی میبینه؟»
مرد جواب نداد.
فرد دیگری روی زمین نشست و سرش را میان دستهایش گرفت و گفت: «نه... دوباره نه...»
نوا با ترس به اطراف نگاه کرد و گفت:«من... دارم چه کار میکنم؟»
دیمین آرام گفت:«نوا، آروم باش.»
نوا به دیمین نگاه کرد.
اما ناگهان صدایی در سالن پیچید.
همان صدا.
صدای پسر جوان.
این بار از داخل ذهن نوا نبود.
صدا از پشت سرشان میآمد.
«از پدر من دور شو.»
همه برگشتند.
پسری جوان در انتهای سالن ایستاده بود.
حدود هجده ساله.
نگاهش مستقیم روی رونان بود.
رونان برای چند ثانیه هیچ حرفی نزد.
دیمین با ناباوری به پسر نگاه کرد.
نوا حتی نفس نمیکشید.
پسر یک قدم جلو آمد و گفت: «گفتم...»
نگاهش سردتر شد.
«از پدر من دور شو.»
نوا به دیمین نگاه کرد.
بعد دوباره به پسر خیره شد.
لبهایش لرزید.
پسر نگاهش را به نوا دوخت.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:«مامان...»
چشمهای نوا از تعجب باز ماند.
ادامه دارد...
#تاج_خاکستر_فصل_دوم
https://eitaa.com/wolf_star1392