سیمین دانشور در ۱۸ اسفند ۱۳۹۰ در تهران درگذشت و در زمان مرگ ۹۰ ساله بود. با این حال، آثار او همچنان زندهاند و سووشون یکی از کتابهایی است که نام سیمین دانشور را برای همیشه در تاریخ ادبیات ایران ماندگار کرده است. 🌷📖
https://eitaa.com/wolf_star1392
꧁تاج و خاکستر ꧂
فصل دوم _قسمت اول
باد آرام از میان درختان میگذشت.
دیگر خبری از شعلههای آتش نبود، اما بوی دود هنوز در هوا مانده بود. تکههای خاکستر روی زمین پخش شده بودند و بعضی از درختان هنوز از درون میسوختند.
چند روز گذشته بود.
اما برای دیمین، انگار آن شب هنوز تمام نشده بود.
در اتاقی کوچک، کنار پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه میکرد.
صدای آرام نفس کشیدن نوا از پشت سرش میآمد.
دیمین برگشت.
نوا روی تخت نشسته بود و به دستهایش خیره شده بود.
دیمین آرام پرسید:«باز هم خوابت نبرد؟»
نوا سرش را بالا آورد.
«نه.»
دیمین نزدیکتر رفت.
«درد داری؟»
«نه.»
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
نوا به چهرهی دیمین خیره شد.
چیزی در نگاهش آشنا بود.
خیلی آشنا.
اما هرچقدر فکر میکرد، چیزی به یادش نمیآمد.
بالاخره پرسید:«دیمین...»
«جانم؟»
«من قبل از اون شب... تو رو میشناختم؟»
دیمین مکث کرد.
نگاهش برای لحظهای پایین افتاد.
«آره.»
نوا دوباره پرسید:«چقدر؟»
دیمین چیزی نگفت.
«دیمین؟»
او نفس عمیقی کشید.
«خیلی بیشتر از چیزی که الان یادت میاد.»
نوا ابروهایش را درهم کشید.
«چرا چیزی یادم نمیاد؟»
دیمین کنار تخت نشست.
«ذهنت هنوز درگیر اتفاقاته. شاید با گذشت زمان...»
«ولی تو یادت هست.»
دیمین نگاهش کرد.
«آره.»
«پس چرا بهم نمیگی؟»
دیمین چند لحظه ساکت ماند.
«چون نمیخوام چیزی رو بهت تحمیل کنم.»
نوا با ناراحتی گفت:«من از این بیخبری متنفرم.»
دیمین آرام جواب داد:«میدونم.»
نوا به پنجره نگاه کرد.
«حس میکنم یه چیزی رو گم کردم.»
دیمین با صدایی آرام گفت:«تو فقط حافظهات رو از دست دادی.»
نوا برگشت.
«فقط؟»
دیمین لبخند کمرنگی زد.
«بقیهش هنوز اینجاست.»
دستش را روی قلبش گذاشت.
نوا چیزی نگفت.
برای چند لحظه، سکوت اتاق را پر کرد.
تا اینکه—
تق! تق! تق!
هر دو به سمت در برگشتند.
دیمین اخم کرد.
«کیه؟»
صدایی از پشت در آمد:
«حدس بزن!»
دیمین چشمهایش را بست.
«نه...»
نوا با تعجب پرسید:«چی شده؟»
در با شدت باز شد.
دختری با موهای بههمریخته، لبخندی بزرگ و یک کیف روی شانه وارد اتاق شد.
«دیمیننننن!»
دیمین بلند شد.
«لیورا؟!»
لیورا با تمام انرژی به سمتش دوید و او را محکم بغل کرد.
«داداششششش!»
دیمین با زحمت گفت:«لیورا... دارم خفه میشم.»
«خب دلم برات تنگ شده بود!»
«قرار بود فردا بیای.»
لیورا از بغلش بیرون آمد و با افتخار گفت:«قرار بود! ولی من تصمیم گرفتم امروز بیام.»
«چرا؟»
«چون دلم خواست.»
دیمین زیر لب گفت:«من باید میدونستم.»
لیورا لبخند زد.
«البته که باید میدونستی. من هیچوقت قابل پیشبینی نیستم.»
بعد چشمش به نوا افتاد.
لبخندش برای لحظهای آرامتر شد.
«تو باید نوا باشی.»
نوا کمی مردد سر تکان داد.
«آره.»
لیورا فوراً جلو رفت و دستش را گرفت.
«من لیورام. خواهر این اخمو.»
دیمین گفت:«لیورا.»
«چی؟ دروغ نگفتم.»
نوا خندید.
لیورا با خوشحالی گفت:«آها! بالاخره یکی پیدا شد که با من موافق باشه.»
دیمین دست به سینه ایستاد.
«خیلی زود صمیمی شدی.»
لیورا برگشت سمتش.
«من برای صمیمی شدن اجازه نمیگیرم.»
نوا لبخند زد.
«تو همیشه اینقدر پرانرژی هستی؟»
لیورا با تعجب چشمهایش را گرد کرد.
«همیشه؟ من امروز خیلی آرومم!»
دیمین با ناباوری نگاهش کرد.
«این آرومه؟»
«بله.»
نوا خندید.
برای اولین بار بعد از آن اتفاق، خندهاش واقعی بود.
دیمین ناخودآگاه به او نگاه کرد.
لیورا متوجه نگاهش شد.
چند لحظه به دیمین نگاه کرد.
بعد به نوا.
بعد دوباره به دیمین.
لبخند شیطنتآمیزی روی صورتش نشست.
«آهاااا...»
دیمین فوراً گفت:«نه.»
لیورا با تعجب گفت:«من هنوز چیزی نگفتم!»
«ولی میدونم چی میخوای بگی.»
«واقعاً؟»
«آره.»
لیورا دستهایش را بالا برد.
«باشه، باشه. چیزی نمیگم.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام به نوا گفت:
«ولی داداشم خیلی وقته این شکلی نشده بود.»
دیمین با اخم گفت:«لیورا.»
لیورا خندید.
«باشه دیگه!»
همان لحظه صدایی از راهرو آمد.
«لیورا؟»
لیورا با شنیدن صدا برگشت.
«اتان!»
لبخندش چند برابر شد.
از اتاق بیرون دوید.
«اتاننننن!»
اتان که تازه وارد راهرو شده بود، با دیدنش لبخند زد.
«بالاخره رسیدی.»
لیورا جلو رفت.
«دلم برات تنگ شده بود!»
اتان برای لحظهای مکث کرد.
«منم.»
لیورا با ذوق گفت:
«جدی؟»
اتان نگاهش کرد.
«خیلی.»
لیورا بدون اینکه متوجه حالت او شود، لبخند زد.
«پس بیا! من کلی چیز دارم برات تعریف کنم.»
دستش را گرفت و او را با خودش کشید.
اتان نگاهی به دست خودش انداخت که در دست لیورا بود.
لبخند کوچکی زد.
دیمین از داخل اتاق این صحنه را دید.
لیورا از دور فریاد زد:
«دیمین! ما رفتیم!»
دیمین جواب داد:
«خدا به داد اتان برسه.»
اتان برگشت.
«شنیدم!»
لیورا خندید و به همراه اتان به سمت اتاق قدم برداشت
ادامه دارد.......
https://eitaa.com/wolf_star1392
شخصیت های فصل اول و دوم داستان تاج و خاکستر
https://eitaa.com/wolf_star1392