eitaa logo
کتابخانه متروکه
39 دنبال‌کننده
295 عکس
191 ویدیو
0 فایل
به تاریک ترین کتاب خونه خوش امدید. قفسه های گرد و غبار گرفته، سایه های بی صدا و داستان های که هر روز شما را به دنیای ترسناک نزدیک تر میکند. 📓🕯🖤 تولد چنل🎂: ۲۳. ۶. ۱۴۰۴
مشاهده در ایتا
دانلود
╭─────── ⋆。°✩°。⋆ ───────╮  ✧𝐌𝐢𝐱𝐯𝐞𝐫𝐬𝐞☆ ╰─────── ⋆。°✩°。⋆ ───────╯ 🎧 دنبال آهنگای خفن می‌گردی؟ 🎬 عاشق کلیپای جذابی؟ 📸 عکسای خاص و متفاوت دوست داری؟ پس یه سر به ✧𝐌𝐢𝐱𝐯𝐞𝐫𝐬𝐞☆ بزن! 💫 ✨ یه دنیای کوچیک برای سلیقه‌های مختلف... شاید پست بعدی دقیقاً همون چیزیه که دنبالش بودی! 👀💜 @MixverseChannel
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
꧁تاج و خاکستر ꧂ ☆فصل دوم، قسمت دوم☆ صبح هنوز کامل روشن نشده بود که صدای لیورا از آشپزخانه بلند شد: «دیمین!» دیمین که تازه از پله‌ها پایین آمده بود، ایستاد. «چیه؟» لیورا درِ یخچال را باز کرد و داخلش رو نگاه کرد. «تخم‌مرغ نداریم.» دیمین نگاهی به میز نگاه کرد. «خب؟» «مرغ‌ها تخم گذاشتن. برو چندتا بیار.» دیمین چند ثانیه ساکت شد. «من؟» لیورا خیلی طبیعی گفت: «آره، تو.» «چرا؟» «چون من دارم صبحانه درست می‌کنم.» اتان که روی صندلی نشسته بود، گفت: «من می‌تونم برم.» لیورا برگشت سمتش. «نه، تو تازه سه ساعت با من حرف زدی. خسته‌ای.» اتان خندید. «درسته.» دیمین زیر لب گفت:«خیلی خوب...» سبد را برداشت و از خانه بیرون رفت. چند دقیقه بعد... دیمین جلوی مرغدانی ایستاد. دستش روی دستگیره‌ی در بود. یک نفس عمیق کشید و در رو باز کرد. چند مرغ آرام داخل محوطه راه می‌رفتند. دیمین وارد شد. یک قدم. دو قدم. چشمش به چند جوجه افتاد. ایستاد. جوجه‌ها هم ایستادند. یکی از آن‌ها سرش را کج کرد. دیمین خیلی آرام گفت:«نه.» جوجه:«جیک.» دیمین یک قدم عقب رفت. جوجه جلو اومد. «نه.» باز جلو اومد. دیمین عقب رفت. جوجه دوباره جلو اومد. دیمین باز عقب رفت. تا اینکه پشتش به دیوار خورد. جوجه‌ی کوچولو درست جلوی پایش ایستاد. دیمین به آن خیره شد. جوجه سرش را تکان داد. «جیک.» دیمین خیلی آرام گفت:«به من نزدیک نشو.» جوجه یک قدم جلو اومد. دیمین چشم‌هایش را بست. «یکی بیاد اینو ببره.» صدای خنده‌ای از پشت در آمد. دیمین چشم باز کرد. لیورا آنجا ایستاده بود و دستش را جلوی دهانش گرفته بود. «دیمین؟» دیمین بدون اینکه برگردد گفت:«نخند.» لیورا وارد شد. «تو از جوجه می‌ترسی؟» «نه.» «پس چرا به دیوار چسبیدی؟» دیمین با خونسردی گفت:«دارم بهش فرصت می‌دم مسیرش رو عوض کنه.» اتان که پشت سر لیورا آمده بود، خندید. «دیمین، اون حتی از کفش های تو کوتاه‌تره.» جوجه دوباره:«جیک!» دیمین:«ساکت باش ای جوجه.» لیورا دیگر نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. «تو از یه جوجه می‌ترسیییی!» «من نمی‌ترسم.» «پس برو تخم‌مرغ‌ها رو بردار.» دیمین به جوجه نگاه کرد. جوجه به دیمین نگاه کرد. چند ثانیه سکوت. دیمین:«تو بردار.» لیورا از خنده خم شد. اتان هم صورتش را برگرداند تا دیمین خنده‌اش را نبیند. چند دقیقه بعد، خبر ترس دیمین در کل خانه پیچیده بود. دیمین با اخم وارد سالن شد. «هیچ‌کس درباره‌ی این موضوع حرف نمی‌زنه.» لیورا پشت سرش آمد. «دیمین از جوجه می‌ترسه!» «لیورا.» «دیمین از جوجه می‌ترسه!» «لیورا.» «جوجه کوچولوووو!» دیمین بالش را برداشت. «یک کلمه‌ی دیگه بگی—» لیورا فرار کرد. نوا که روی مبل نشسته بود، خنده‌اش گرفت. یک خنده‌ی کوتاه. دیمین برگشت سمتش. «تو هم؟» نوا سعی کرد خودش را جدی نگه دارد. «نه.» اما دوباره خندید. این بار بلندتر. دیمین با اخم نگاهش کرد. «خیلی هم خنده‌دار نیست.» نوا به صورت جدی او نگاه کرد. «تو از یه جوجه فرار کردی.» و دوباره زد زیر خنده. دیمین خواست چیزی بگوید، اما خودش هم گوشه‌ی لبش بالا رفت. چند ساعت بعد... لیورا برای برداشتن یک جعبه وارد انباری شد. چند ثانیه بعد صدایش کل خانه را برداشت:«آآآآآآآآآه!» اتان از اتاق بیرون پرید. «چی شد؟!» لیورا با وحشت از انباری بیرون آمد. «مارمولک!» دیمین از پشت سر اتان گفت:«کجاست؟» لیورا به انباری اشاره کرد. «اونجاست!» اتان وارد شد. «کجاست؟» «روی دیوار!» اتان بالا را نگاه کرد. یک مارمولک کوچک روی دیوار بود. اتان گفت:«این؟» لیورا:«آره!» «این که کاری نمی‌کنه.» «پس خودت بگیرش.» اتان شانه بالا انداخت «باشه.» دستش را جلو برد. اما درست همان لحظه یک عنکبوت کوچک از بالای جعبه پایین آمد. اتان خشکش زد. لیورا که پشت سرش ایستاده بود، به او نگاه کرد. «اتان؟» اتان تکان نخورد. «چی شد؟» اتان خیلی آرام گفت:«اون رو...» «چی؟» «نزدیک نکن.» لیورا چند ثانیه به عنکبوت نگاه کرد. بعد به اتان. «تو از عنکبوت می‌ترسی؟» اتان:«نه.» «پس چرا سه قدم رفتی عقب؟» «استراتژی بود.» لیورا زد زیر خنده. «استراتژی؟!» اتان با جدیت گفت:«کاملاً.» تا عصر، خانه تبدیل شده بود به محل کشف ترس‌های عجیب. اما هیچ‌کس درباره‌ی ترس کین چیزی نمی‌دانست. کین تازه به خانه برگشته بود و هنوز حتی از ماجراهای صبح خبر نداشت. لیورا برای نوا تعریف می‌کرد:«بعد اتان دید عنکبوت رو، سه قدم رفت عقب!» اتان از آن طرف سالن گفت:«سه قدم نبود.» لیورا:«چهار قدم بود؟» اتان سکوت کرد. نوا دوباره خندید. لیورا با لبخند به او نگاه کرد. «حالا فقط مونده بفهمیم تو از چی می‌ترسی.» نوا شانه بالا انداخت. «من از چیزی نمی‌ترسم.» دیمین گفت:«همه همینو میگن.» ادامه داردـ........ https://eitaa.com/wolf_star1392
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا