eitaa logo
ودفان | کارش تمومه
2.7هزار دنبال‌کننده
15.3هزار عکس
14هزار ویدیو
117 فایل
داش این ایتاکه گفتی کجای ودفانه؟ ارتباط وتبادلات: @iOwnerBlue تبلیغات💸: @watdefun21 گپ: https://eitaa.com/wotdofun13/52645 ناشناس: https://eitaa.com/wotdofun13/67334 راهنمای ودفان: https://eitaa.com/wotdofun13/66404 تلگرام @wotdofun17 13.0.1
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 🐈‍⬛️میمومیوم
609.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مامی-سان یه جادوگر بد گنده را شکار کرد. 🐟memomium
هدایت شده از 🐈‍⬛️میمومیوم
به پایان این ساعات ملکوتی نزدیک می‌شویم. 🐟memomium
اصن من مقاله و تفسیر فیلم سینمایی می‌ذارم
فیلم «هفت»؛ جست‌وجوی انسان در تاریکی هفت (Se7en) یکی از مشهورترین آثار جنایی و روان‌شناختی سینمای جهان است که در سال ۱۹۹۵ به کارگردانی دیوید فینچر ساخته شد. فیلم با بازی برد پیت در نقش دیوید میلز و مورگان فریمن در نقش ویلیام سامرست، داستان دو کارآگاه را روایت می‌کند که در شهری بی‌نام و غرق در تاریکی، با مجموعه‌ای از قتل‌های زنجیره‌ای روبه‌رو می‌شوند. قاتل هر قتل را بر اساس یکی از هفت گناه کبیره طراحی کرده است. «هفت» فقط یک فیلم جنایی درباره‌ی پیدا کردن یک قاتل نیست؛ بلکه اثری درباره‌ی گناه، فساد، ناامیدی، عدالت، خشونت و واکنش انسان به شرارت است. فیلم از مخاطب می‌پرسد: اگر جهان واقعاً پر از فساد باشد، آیا انسان می‌تواند همچنان امیدوار بماند؟ داستان فیلم داستان با دو کارآگاه آغاز می‌شود: ویلیام سامرست، کارآگاهی باتجربه و نزدیک به بازنشستگی، و دیوید میلز، پلیسی جوان و پرانرژی که به‌تازگی همراه همسرش به این شهر منتقل شده است. سامرست انسانی محتاط، منطقی و بدبین است. او سال‌ها با جنایت و تاریکی‌های جامعه روبه‌رو شده و دیگر امید چندانی به اصلاح جهان ندارد. در مقابل، میلز جوان‌تر و احساسی‌تر است و هنوز می‌خواهد با جنایت مبارزه کند. اولین قتل، مردی بسیار چاق است که قاتل او را مجبور کرده مقدار زیادی غذا بخورد تا جانش را از دست بدهد. کارآگاهان متوجه می‌شوند که این قتل به مفهوم شکم‌پرستی (Gluttony) مربوط است. قتل بعدی به طمع (Greed) ارتباط دارد. یک وکیل ثروتمند مجبور می‌شود بهای سنگینی برای حرص و طمع خود بپردازد. کارآگاهان کم‌کم متوجه می‌شوند که قاتل، قتل‌های خود را تصادفی انتخاب نکرده است. او در حال بازسازی هفت گناه کبیره است: 1. شکم‌پرستی (Gluttony) 2. طمع (Greed) 3. تنبلی (Sloth) 4. شهوت (Lust) 5. غرور (Pride) 6. حسادت (Envy) 7. خشم (Wrath) این کشف باعث می‌شود پرونده از یک مجموعه قتل معمولی به یک نمایش حساب‌شده و ایدئولوژیک تبدیل شود. قاتل چه کسی است؟ قاتل خود را جان دو (John Doe) معرفی می‌کند؛ شخصیتی که عمداً هویت، گذشته و انگیزه‌های شخصی‌اش را پنهان کرده است. جان دو خودش را صرفاً یک قاتل نمی‌داند. او معتقد است جامعه به‌شدت فاسد شده و مردم آن آن‌قدر در گناه غرق شده‌اند که دیگر متوجه زشتی رفتار خود نیستند. به همین دلیل، او خودش را نوعی «مجازات‌کننده» می‌بیند. البته فیلم هیچ‌گاه این دیدگاه را به‌عنوان حقیقت اخلاقی تأیید نمی‌کند. برعکس، جنایت‌های او نشان می‌دهند که نفرت از گناه می‌تواند خودش به شکل دیگری از شرارت تبدیل شود. سامرست و میلز؛ دو نگاه متفاوت به جهان یکی از مهم‌ترین جنبه‌های فیلم، رابطه‌ی دو کارآگاه است. سامرست نماینده‌ی انسانی است که به دلیل تجربه‌ی زیاد، امید خود را از دست داده است. او می‌داند که جنایت و فساد را نمی‌توان به‌سادگی از بین برد. حتی تصمیم گرفته از شهر و شغلش فاصله بگیرد. میلز نقطه‌ی مقابل اوست. او هنوز عصبانی می‌شود، واکنش نشان می‌دهد و می‌خواهد دنیا را تغییر دهد. در ابتدا ممکن است به نظر برسد که میلز شخصیت مثبت‌تر و سامرست شخصیتی شکست‌خورده است؛ اما فیلم به‌تدریج نشان می‌دهد که مسئله پیچیده‌تر است. سامرست بدبین است، اما هنوز می‌تواند درست و غلط را از هم تشخیص دهد. میلز امیدوارتر است، اما احساسات شدید او باعث می‌شود آسیب‌پذیرتر باشد. در واقع، فیلم از طریق این دو شخصیت درباره‌ی دو واکنش متفاوت انسان به یک جهان فاسد صحبت می‌کند: تسلیم شدن در برابر تاریکی یا مبارزه با آن بدون از دست دادن انسانیت. شهر؛ یک شخصیت پنهان یکی از عناصر بسیار مهم «هفت»، خود شهر است. تقریباً همیشه هوا بارانی، آسمان تیره و محیط‌ها کثیف و خفه‌کننده‌اند. بسیاری از صحنه‌ها در فضاهای بسته، تاریک یا فرسوده اتفاق می‌افتند. شهر نام مشخصی ندارد؛ گویی قرار است یک مکان واقعی خاص نباشد، بلکه نمادی از جامعه‌ی مدرن باشد. باران مداوم نیز فقط یک انتخاب زیبایی‌شناختی نیست. فضای بارانی و تاریک باعث می‌شود شهر احساس خفگی و بی‌پناهی ایجاد کند. مخاطب احساس می‌کند شخصیت‌ها از این محیط راه فراری ندارند. هفت گناه کبیره چه معنایی دارند؟ ساختار اصلی فیلم بر اساس مفهوم سنتی هفت گناه کبیره شکل گرفته است. نکته‌ی جالب این است که قاتل گناهان را فقط به‌عنوان مفاهیم مذهبی نمی‌بیند؛ بلکه آن‌ها را در رفتارهای روزمره‌ی انسان‌ها جست‌وجو می‌کند. شکم‌پرستی فقط خوردن بیش از اندازه نیست؛ نمادی از افراط و مصرف‌گرایی است. طمع به میل پایان‌ناپذیر انسان برای داشتن بیشتر اشاره می‌کند. تنبلی می‌تواند نمادی از بی‌تفاوتی و ناتوانی انسان در انجام مسئولیت‌های اخلاقی باشد. شهوت نشان‌دهنده‌ی تبدیل انسان به یک ابزار برای خواسته‌های شخصی است. غرور زمانی خطرناک می‌شود که فرد ارزش خود را بیش از هر چیز دیگری بداند.
حسادت انسان را وادار می‌کند زندگی و داشته‌های دیگران را معیار ارزش خودش قرار دهد. و در نهایت خشم می‌تواند انسان را به نقطه‌ای برساند که کنترل عقل و اخلاق را از دست بدهد. جان دو؛ شروری که خودش را قهرمان می‌داند یکی از ترسناک‌ترین ویژگی‌های جان دو این است که خودش را هیولا نمی‌داند. او تصور می‌کند در حال انجام کاری ضروری است. از دید او، مردم آن‌قدر به گناه عادت کرده‌اند که دیگر واکنشی به آن نشان نمی‌دهند و او می‌خواهد با اعمال افراطی خود، آن‌ها را مجبور کند دوباره «ببینند». این طرز فکر یکی از پیام‌های مهم فیلم را شکل می‌دهد: وقتی انسان مطمئن شود خودش صاحب حقیقت مطلق است، ممکن است برای رسیدن به هدفش هر جنایتی را توجیه کند. جان دو در ظاهر از گناه متنفر است، اما در عمل خودش مرتکب خشونت و جنایت می‌شود. بنابراین فیلم نشان می‌دهد که مرز میان مبارزه با شر و تبدیل شدن به بخشی از شر، می‌تواند بسیار خطرناک باشد. پایان فیلم؛ نقطه‌ی اوج «هفت» هشدار: از اینجا پایان فیلم فاش می‌شود. در پایان، جان دو تسلیم پلیس می‌شود و دو جعبه را برای نقطه‌ای دورافتاده می‌فرستد. سپس سامرست و میلز همراه او به منطقه‌ای خلوت می‌روند. جان دو در آنجا فاش می‌کند که خودش نماینده‌ی حسادت (Envy) است. او به زندگی میلز حسادت کرده؛ به همسرش، زندگی‌اش و چیزی که خودش هرگز نداشته است. سپس مشخص می‌شود که جنایت بعدی مربوط به خشم (Wrath) است. جان دو با نقشه‌ای که از ابتدا طراحی کرده، میلز را به نقطه‌ای می‌رساند که از نظر روانی کاملاً آماده‌ی انفجار است. او اطلاعاتی درباره‌ی همسر میلز به او می‌دهد و در نهایت میلز در برابر بزرگ‌ترین آزمون اخلاقی زندگی‌اش قرار می‌گیرد. جان دو می‌خواهد میلز را به تجسم «خشم» تبدیل کند. اگر میلز او را بکشد، چرخه‌ی هفت گناه کامل می‌شود. در این لحظه، سامرست تلاش می‌کند میلز را متوقف کند؛ اما فشار روانی و خشم میلز به اوج می‌رسد. این پایان نشان می‌دهد که جان دو از ابتدا فقط به دنبال فرار از دست پلیس نبوده است. او می‌خواسته خودش آخرین قطعه‌ی نقشه‌اش باشد. چرا پایان فیلم این‌قدر تأثیرگذار است؟ قدرت پایان «هفت» در این است که پیروزی یا شکست ساده‌ای وجود ندارد. اگر جان دو کشته شود، او به هدفش رسیده است. اگر میلز او را نکشد، جان دو همچنان می‌تواند ادعا کند که توانسته جهان‌بینی خودش را اثبات کند. در نتیجه، قاتل تلاش می‌کند قربانی و دشمنش را به بخشی از داستان خودش تبدیل کند. این مسئله یکی از مهم‌ترین ایده‌های فیلم است: شر همیشه با زور مستقیم پیروز نمی‌شود؛ گاهی تلاش می‌کند واکنش انسان به شر را کنترل کند. آیا فیلم می‌گوید جهان کاملاً شرور است؟ نه لزوماً. فیلم فضای بسیار تاریکی دارد، اما در پایان یک نکته‌ی کوچک و مهم وجود دارد: سامرست هنوز به امکان ادامه دادن و تلاش کردن باور دارد. او در پایان جمله‌ای از ارنست همینگوی را نقل می‌کند که مضمون آن این است که جهان جای تاریکی است، اما ارزش آن را دارد که انسان در برابر آن ایستادگی کند. این جمله باعث می‌شود پایان فیلم کاملاً پوچ‌گرایانه نباشد. سامرست دیگر مثل ابتدای فیلم صرفاً نمی‌خواهد از این جهان فرار کند. او به این نتیجه می‌رسد که شاید جهان همیشه زیبا و عادلانه نباشد، اما این دلیل کافی برای کنار کشیدن انسان نیست. سبک کارگردانی دیوید فینچر دیوید فینچر در «هفت» از تصویر و صدا برای ایجاد اضطراب استفاده می‌کند. رنگ‌های تیره، نور کم، باران، فضاهای بسته و تدوین کنترل‌شده، همگی باعث می‌شوند مخاطب احساس کند در جهانی گرفتار شده که راه خروج آسانی از آن وجود ندارد. فیلم همچنین برخلاف بسیاری از آثار جنایی، تلاش نمی‌کند همه‌چیز را زیبا یا قهرمانانه نشان دهد. شهر زشت است، پرونده‌ها آزاردهنده‌اند و شخصیت‌ها همیشه احساس امنیت نمی‌کنند. این سبک بصری به مضمون فیلم کمک می‌کند: جهانی که شخصیت‌ها در آن زندگی می‌کنند، خودش بخشی از کابوس است. رابطه‌ی فیلم با مفهوم عدالت یکی از پرسش‌های اساسی «هفت» این است: آیا مجازات یک انسان به دلیل گناه، خودش می‌تواند گناه‌آلود باشد؟ جان دو معتقد است که عدالت را اجرا می‌کند، اما هیچ‌کس به او اجازه‌ی قضاوت و مجازات دیگران را نداده است. فیلم در نتیجه میان عدالت قانونی و انتقام شخصی تفاوت می‌گذارد. سامرست و میلز نمایندگان قانون‌اند، در حالی که جان دو قانون را کنار می‌گذارد و خودش تصمیم می‌گیرد چه کسی گناهکار است و چه مجازاتی سزاوار اوست. در نهایت، فیلم نشان می‌دهد که وقتی فردی خودش را جای قاضی مطلق قرار می‌دهد، خیلی راحت می‌تواند به همان چیزی تبدیل شود که ادعا می‌کند با آن مبارزه می‌کند. جمع‌بندی
«هفت» را نمی‌توان فقط یک فیلم درباره‌ی یک قاتل زنجیره‌ای دانست. در زیر داستان جنایی آن، پرسش‌های فلسفی مهمی درباره‌ی ماهیت شر، گناه، عدالت، خشم، ناامیدی و مسئولیت انسان وجود دارد. جان دو معتقد است جهان فاسد است و انسان‌ها سزاوار مجازات‌اند. سامرست از این فساد خسته شده و می‌خواهد از آن فاصله بگیرد. میلز هنوز امیدوار است که بتواند با آن مبارزه کند. اما در پایان، هر سه شخصیت با یک سؤال مشترک روبه‌رو می‌شوند: وقتی با شرارت روبه‌رو می‌شویم، چگونه می‌توانیم با آن مبارزه کنیم بدون اینکه خودمان به بخشی از آن تبدیل شویم؟ شاید مهم‌ترین پیام «هفت» همین باشد. جهان ممکن است پر از بی‌عدالتی، خشونت و فساد باشد، اما واکنش ما به این تاریکی اهمیت دارد. اگر اجازه دهیم خشم و نفرت تمام تصمیم‌های ما را کنترل کنند، ممکن است ناخواسته وارد همان چرخه‌ای شویم که قصد نابودی آن را داشتیم. به همین دلیل، «هفت» پس از سال‌ها همچنان فیلمی بحث‌برانگیز و ماندگار است؛ فیلمی که نه‌تنها یک معمای جنایی را روایت می‌کند، بلکه مخاطب را وادار می‌کند درباره‌ی خودش و جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند فکر کند.
خودم نوشتم
آفرین قشنگ بود