زیر نور سرد و آرامِ ماه، پلِ قدیمی روی رودخانه مثل خطی باریک میانِ «ماندن» و «رفتن» کشیده شده بود. آب زیر پایشان میگذشت و انعکاسِ ماه را با خودش میبُرد؛ انگار حتی روشنایی هم قرار نبود جایی توقف کند. آن دو، روبهروی هم ایستاده بودند؛ آنقدر نزدیک که نفسِ هم را حس میکردند، و آنقدر دور که هیچ راهی برای رسیدن نداشتند.
او گفت: «کاش میشد…» و جملهاش در نیمه شکست، مثل نوری که روی موج میلرزد و تکهتکه میشود. دیگری نگاهش را از چشمها دزدید و به رود خیره ماند؛ به آبی که بیرحمانه میرفت، بیآنکه پشت سرش را نگاه کند. سکوت میانشان از هزار دلیل سنگینتر بود: ترس نبود، بیعشقی نبود؛ فقط تقدیری بود که با همهی زیباییاش، راهِ یکی شدن را بلد نبود
همدیگر را به آغوش کشیدن انگار میخواستند تمامِ آنچه را که نتوانستند زندگی کنند، در همان چند ثانیه جا بدهند. بعد، آرام رها شوندنه با خشم، نه با سردی
با همان غمی که وقتی آدم چیزی را دوست دارد اما نمیتواند نگهش دارد، چون اصل عشق نرسیدن است
ماه بالای سرشان شاهد بود و رودخانه زیر پایشان گواه. یکی به سمتِ این سوی پل رفت و دیگری به آن سوی پل؛ هر قدمی که دورتر میشدند، صدای آب بلندتر به گوش میآمد، مثل لالاییِ تلخی برای عشقِ ناتمام. و وقتی به انتهای پل رسیدند، هیچکدام برنگشتند چون بعضی جداییها را اگر نگاه کنی، دوباره میشکنی. فقط ماه ماند و ردِ نورش روی آب مثل خاطرهای که میدرخشد، حتی وقتی دیگر به جایی نمیرسد.
#گمنام
نانشاس
اون دختره که ازش سه تا ویدیو گذاشتی اسمش چیه ؟
پاسخ: کدوم دختر 😟
https://eitaa.com/writer_fazar/5022
همونی که یکی از ویدیو ها میگفت من نویسنده ام بعد میگفت تو که کتاب چاپ نکردی
حقیقتش نمیدون-
کلبهینمگرفتهفاذر.
تاریکی آسمان، زیادی توی ذوق میزند و مثل افسانههای عاشقانه، ستارهها پر نور نیستند اما خب.. کیست که اهمیت دهد؟
چراغ قوه را به دندان میگیرم و درحالی که دستها و پاهایم را روی شکافهای دیوار خشتی میگذارم، به این فکر میکنم که اگر نشد چه؟!
نیمهی دیگر وجودم تشری میزند:« اگر نشد چه و زهرمار.»
راست میگوید و باید هم هزاربار از این زهرمارها بشنوم، زیرا که تعلل و گریختن مدام کارم را خراب کرده.
بلاخره به بالای دیوار که میرسم، نفسی چاق میکنم و با نگاهی به آسمان که شکل کروی ماه را در بر گرفته، درون باغچه میپرم.
با دردی که در تار و پود استخوانهایم میپیچد، چهره در هم میکشم و با دندانهای نیشم به تنه چراغ قوه فشار میآورم.
درد که کمی سکون پیدا میکند، چراغ قوه را در دست میگیرم و بند کیف سبز چرکی را روی سینهام درست میکنم.
:« کوکو.. کوکو! »
علامت که میرسد، با نفسی پا تند میگردانم و درحالی که به بلند شدن گرد و خاک در اطرافم توجه نمیکنم، خود را به پای پنجرهای که رحمت دلم شده میرسانم.
دستم را روی لبههای خشتیش مبگردانم و وقتی کاغذی به دستم میرسید، آن را با یک دست پایین میکشم و با دست دیگر، روسری سرخم را روی گیسوانم نگه میدارم.
ثانیهای نمیگذرد که دو لبه پنجره باز میشود و با صدای قژی چهره سرخ و پر از هیجان ماهان در مقابل دیدگانم قرار میگیرد.
لبهایش را به هم فشار میدهد و با دست کشیدن روی موهایِ قهوهایش، با انگشتانش اشکالی رسم میکند:" تو نباید اینجوری خطر کنی. "
قد بلند میکنم و درحالی که نامه را درون کیف میچپانم، دستها را روی لبه پنجره میگذارم. خودش هم میدانست این حرفها به یک دختر تابوشکن فایدهای حاصل نمیکند ولی با این حال بازهم تکرارش میکرد؛ از نگرانی مکرر و بامزهاش.
دستها را برمیدارم تا جوابش را بدهم اما پایم میلغزد و در هوا معلق میشوم. با چشمهای گرد شده خودش را میکشد تا نجاتم دهد اما زمین خوردنم به تعجیل میافتد و با زمین هم اغوش میشوم:« اخ.»
تند تند با انگشتانش ازم میپرسد:« خوبی شیرین؟!»
میخندم و دوباره دست میبرم تا روسریم را روی گیسوان بلندم درست کنم و در عین حال سر تکان میدهم.
میتوانم ببینم که سیبک گلویش بالا و پایین میرود. از کیف که پخش زمین شده، کاغذ و مدادی درمیارم و تند تند مینویسم. قلم میشود رسانای وجودم و عشقم را روی کاغذ پخش میکند.
پس از دقایقی انتظار ماهان را تمام میکنم و کاغذ را طرفش میگیرم و تقریبا نگاه تماشاگرش را شکار میکنم؛ همانی که پر از آرامش و شیرینی بود.
کاغذ را که میخواهد بگیرد، با شیطنت دستم را عقب میکشم و با ضربان قلب تندی، لبه پایینی کاغذ را روی لبهایم میکشم.
ماتیک سرخ رنگ لبهایم، روی کاغذ پخش میشود و بدل به مهری زیبا میشود. درست روی کلمهی، تقدیمی از سوی شیرین به ماهانش. ماهان کاغذ را بلاخره میگیرد و با لبخندی به داخل اتاق برمیگردد.
این بار گویی منم که باید به انتظار بنشینم و مدت این صبوری را به تماشای باغچه و آسمان با ستارههای کم سویش صرف میکنم.
بلاخره صدای برگشتن ماهان دلم را میکند و وقتی روی پنجههای پایم میایستم، اوست که کتاب جدیدش را روی صورتم میگذارد و لبخند به لبم میآورد.
#فاذر
هدایت شده از ‹ رادیو نور ›
هدایت شده از ‹ رادیو نور ›
رادیو نور -غدیر خم .mp3
زمان:
حجم:
2.9M
افسانهها میگویند هیچگاه خورشید و ماه شانه به شانه هم نایستادند اما غدیر این افسانهها را نقض کرد .
غدیر، پیوندگاه رسیدن خورشید و ماه به یکدیگر است .
____ __ _
با نوای روح نواز : خانوم سین .
با ادیت : حسنا
نویسنده : فاطمه .
- رادیو نور ؛
@Radio_nor
چون امسال عید غدیر، نتونستم عیدی فیزیکی بدم اومدم مجازی،
این پیام رو توی چنلتون فور کنید و لینک کانالتون رو اینجا بفرستید. تا یه عکس مربوط به مولا و یکی از سخنان گرانبهاشون رو براتون عیدی بدم؛🌱
هدایت شده از فریم
علیکیست؟
امیرالمومنین ،
علی ،
ابوتراب ،
ابوالحسن ،
ابوالریحانتین ،
ابوالقصم ،
ابوالفضائل ،
ابوالمساکین ،
یعسوبالدین ،
امامالمسلمين ،
قاتلالناکثینوالقاسطینوالمارقین ،
قائدالغرالمحجلین ،
مرتضی ،
رئیسالموحدین ،
نفسالرسول ،
آمنالرسول ،
زوجالبتول ،
سیفالله ،
امیرالبرره ،
قاتلالفَجَره ،
صاحباللواء ،
قسیمالناروالجنة ،
سیدالعرب ،
عیناللهالناظره ،
مظهرالعجائب ،
والدالسبطین ،
اسداللهالغالب ،
کلاماللهالناطق ،
المحامیعنحرمالمسلمين ،
وارثعلمالنبیین ،
وجهاللهناظرة ،
صالحالمؤمنین ،
رحمهاللهالواسعه ،
کشافالکرب ،
صدیقالاکبر ،
هادی ،
فاروقالاعظم ،
بابمدینةالعلم ،
خازنعلمالله ،
میزانالقسط ،
مطهر ،
شاهد ،
نفسالله ،
حیاةالعارفین ،
عروةالوثقی ،
حبلاللهالمتین ،
صلاةالمؤمنین ،
ولیالمتقین ،
لسانالله ،
سیدالوصیین ،
عونالمؤمنین ،
بحرالعلوم ،
ولدالمحسنات ،
ابوالایتام ،
ابوالفقرا ،
نعیم ،
ابنالصفا ،
نبأالعظیم ،
اَخُ الرّسول ،
امام خلق الله ،
اَوَّلُ العابِدینَ ،
بابُ اللهِ ،
بَحْرُ العُلُومِ ،
حافظ لحدودالله ،
دَیّانُ الدّین ،
رایةُ الْهُدی ،
سِرُّ الله ،
سیفالله ،
سید الوصیین ،
سید النجباء ،
قَسیمُ الجَنَّة و النَّار ،