بعضی وقت ها به این فکر میکنم که چند نفر از کنار هم رد شدن و هیچوقت نفهمیدن ممکن بود دوست های خوبی برای هم بشن. زندگی پر از «شاید» هایی یه که هیچوقت اتفاق نمیافتن ، ولی عجیب اینجاست که آدم باز هم دوست داره درباره شون فکر کنه .
تصور کن تو این همه شب تاریک، یکقدرت کوچیک روشن کردی ـ به اندازهی یه جرقه. هنوز نورِ کامل نیست، هنوز اندازهی کائنات نیست. ولی یه چیز رو عوض کرده: اون دیگه تاریکیِ اول نیست. میتونیم توش قدم بذاریم و زحمت بکشیم.
هیچکس راجع به این نمینویسه که «امید» همون لحظهایه که توی تاریکی، یه چیز کوچیک رو پیدا میکنی که دوست داری حفظش کنی. و خیلی اوقات، همین بهانهی کوچیکدله کافیه تا دستت رو بگیره و بندازت توی بازی.