eitaa logo
فور؟ کم𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
435 دنبال‌کننده
16 عکس
29 ویدیو
3 فایل
به نام خداوند رنگین کمان✨ اینجاییم با هم تا وارد یه داستان بشیم و توی این هیاهوی روزگار توی تصورات خودمون و یک دنیای دیگه زندگی کنیم توی داستانی خیالی، که کم از واقعیت نداره... من اینجام: @pv_shaya2 لینک چنل: @wrongtime1 اغاز:1405/01/12
مشاهده در ایتا
دانلود
در که باز شد با جمعیتی حدودا 80 نفره مواجه شدیم و خانوم ماریلو با دیدن این صحنه جوری عصبی شد که به این فکر کردم میتونه همه رو درجا بکشه و حمام خون راه بندازه. داشت با خیال پردازی هام خندم میگرفت که صدای خانوم ماریلو باعث شد خودم رو جمع کنم: برای چی اینجا وایستادید؟ مگه کلاس ندارید؟ زود زود زود! همه بدو بدو به سمت کلاس هاشون رفتن و خانوم ماریلو به سمت خانوم تیلر( ناظم مدرسه) که دم در ورودی وایساده بود رفت و گفت: حواستون به مدرسه باشه تا دیانا رو ببرم درمانگاه و چیزی دم گوشش زمزمه کرد. بعد از تموم شدن حرفش به سمت در رفتیم، از پله ها پایین رفتیم و با دیدن ماشین خانوم ماریلو خندم گرفت، بر خلاف خودش که به شدت بد اخلاق بود ماشین نقلی یاسی رنگش تو دل برو و قشنگ بود. اگر سوزش دستم امونم رو نبریده بود میتونستم چندین ساعت به ماشین خیره شم ولی به سمت ماشین رفتم و در رو باز کردم. صندلی های ماشین چرمی و بنفش بود که روی نشیمنگاهش خزی بنفش بود. روی صندلی نشستم و با این کار خانوم ماریلو هم سوار شد و با وارد کردن سوییچ استارت زد و راه افتاد. به پنجره خیره شدم و احساس درد کل وجودم رو گرفته بود. نمیدونستم منشأش از کجاست ولی هرچی که بود از درد دستم بیشتر بود شاید دردم... @wrongtime1
بمونه یادگاریی:))
خدمت عزیزانی که گزارش میزنن بگم که نگران نباشید رفیقام هستن با اکانت هرکی شده میام و پارت های رمان رو براتون میزارم ✨ به محض 120 تایی شدن پارت 9 تو چنل قرار میگیره قشنگام✨
شاید دردم... از ندیدن مادرم به مدت 6 سال بود، شاید دردم کابوس های شبانه مثلا دیدن مرگ مادرم جلوی چشمم بود، شاید دلم برای پدرم که از دعواهام خسته شده بود میسوخت، یا دیدن وضعیت درسی داداش 10 سالم که به حدی رسیده بود سر کلاس راش نمیدادن یا مشکلات جسمی مثل معده درد و نفس تنگی یا شاید... صدای خانوم ماریلو باعث شد رشته ی افکارم بریده شه بدون اینکه نگاهم کنه ماشین رو پارک کرد، خاموشش کرد و گفت: زود باش پیاده شو من باید مدرسه باشم نه در حال بردن دانش اموز به درمانگاه! با دست اشکایی که ریخته بود رو پاک کردم و از ماشین پیاده شدم، یجوری رفتار میکرد انگار تقصیر من بود اون دختره ی روانی سمتم چاقو پرت کرد اصلا میدونست چه جرم سنگینی بوده؟ به سمت درمانگاه میرفتم و قدم هایی که میزاشتم به شدت سنگین بود اگه زمین اسفالت نبود مطمعن بودم میشکست. بعد از رسیدن به درمانگاه، ماریلو تازه به قرمزی چشمام دقت کرد و به ارومی گفت: حالت خوبه؟ نگاه کوتاهی بهش انداختم، با خودش چی فکر میکرد به نظرش من الان حالم خوب بود؟ میتونستم بهش بگم: الان به نظرت من خوبم؟ خری یا خودتو زدی به خریت؟ اما بعدش با پرونده باید از مدرسه خارج میشدم پس سر تکون دادم و بی توجه به اون وارد درمانگاه شدم. مهربونی الانش و پرسیدن حالم بی دلیل نبود میدونستم برای چیه... @wrongtime1
سرمت رو وصل کردم و زخمت رو هم بخیه زدم چیکار کرده بودی اینقدر جون نداشتی؟ یکم اینجا استراحت کن چند ساعت دیگه مرخصت میکنم فقط باید قول بدی غذا بخوری و سر وقت بخوابی که باز به این حال نیوفتی! این صدای همون پرستار همیشگیم بود، من به خاطر مشکلات معدم مجبور میشدم زیاد بیمارستان بیام و فلور همیشه باهام مهربون بود خانوم ریز نقشی جوون با موهای حالت دار نارنجی و پوستی کک و مکی. با یه لبخند مصنوعی نگاش کردم و گفتم:مرسی فلور من خوبم به کارت برس. اروم به شونم زد و چشمکی زد و گفت: تو همیشه خوبی! اروم خندیدم و فلور به سمت اتاق بغلی رفت. ماریلو که فرصت رو غنیمت دونست از صندلی ای که کنارم بود بلند شد و گفت:شاید این چیزی که میگم برات سخت باشه و نمیخوام مقدمه چینی کنم میدونم کار میا اشتباه بود ولی هیچی نه به پدرت و نه به پلیس نمیگی! از این حرفش جا خوردم! باشه انتظار داشتم بگه ولی انقد رک اونم توی بیمارستان؟ نگاهی سرد بهش انداختم و سعی کردم هیچ احساس توش معلوم نباشه و گفتم: اونوقت چرا؟ مدیر با اخم نگاهم کرد و گفت:منظورت از چرا چی بود؟ نصف پول مدرسه ای توش درس میخونی رو مادر میا میده تو داری بهم میگی چرا؟ خانوم اسمیت اگر شکایت کنی مجبورم اخراجت کنم تا شر بخوابه هرچند که دردسر برام درست کردی من دوست دارم و دلم نمیخواد ایندت سر یه دعوا خراب شه فهمیدی؟ بعد این حرفش کیفش رو برداشت و به سمت در رفت. نگاهی بهم کرد و گفت: دیانا اگر میخوای چیزی به پدرت بگی بگو با یکی دعوا کردم طرف دعوا اخراج شد و اگر اسمی از میا بیاری کاری که نباید رو میکنم...! @wrongtime1
اره از این حرفاش به شدت عصبی بودم... ولی سرمو کج کردم و نگاهمو ازش دزدیدم، به گلدون کنار تخت چشم دوختم و حواسم رو با شمردن گلبرگ هاش پرت کردم، چند ثانیه وایساد و وقتی دید بهش توجهی نمیکنم از در بیرون رفت. وقتی دیگه حضورش رو حس نکردم نفس عمیقی کشیدم یکم توی جام تکون خوردم و مشغول گاز زدن لبهام شدم و اجازه دادم رشته ی افکارم هرجا که میخواد بره... به ترس اخراج شدنم و از دست دادن ایندم، به خانوادم،مدرسه، وضعیت جسمی که روز به روز بدتر میشد فکر کردم. داشت گریم میگرفت که با شنیدن صدای الا از جا پریدم:داشتی گریه میکردی اره؟ دیوونه ای به قران! دستت رو بده ببینم! دستم رو به سمتش دراز کردم، نگاهش کرد و با تعجب به 6 تا بخیه ی دستم خیره شد، بعد از چند ثانیه گفت: الان واقعا با این وضع دستت شکایتی نداری؟ وای دیانا سرت به سنگ خورده نه؟ اروم خندیدم و روی تخت نشستم کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:من خوبم الا ماریلو رو هم میشناسی پشت میا در اومد و گفت اخراجم میکنه اگه شکایت کنم، ایناهم مهم نیس بابام و لیام امشب خونه نیستن و تا هفته دیگه مسابقه تموم نمیشه الانم برو من چند ساعت دیگه مرخص میشم باشه؟ @wrongtime1
الا نگاهی عصبی بهم انداخت، دستش روبه کمرش زد و اه کوتاهی کشید و با ناراحتی گفت: انقد برای خودت دردسر درست نکن، الان ساعت 3عه خواهش میکنم 8 بیا خونه و فکر بیرون رفتن رو از سرت بیرون کن دیانا میدونی چند شبه نخوابیدی؟ راست میگفت، ولی خب... بیرون رفتن واقعا حالمو خوب میکرد. بالشی که کنار دستم بود رو سمتش پرت کردم و جاخالی داد، شاید اتفاق عجیبی نبود ولی باعث خنده ی جفتمون شد و با صدای زنگ خوردن گوشی و دیدن اسم بابام خوشحال شدم و سریع تلفن رو جواب دادم:سلاممم چطوری؟ صداش اومد که میگفت: من خوبم تو چطوری؟ تنها که نیستی؟ با خنده گفتم: نه بابا پیش الام، الا سلامی داد و بابام هم جواب داد. میتونستم صدای لیام رو از پشت خط بشنوم که میگفت گوشیو بده و پس از چند ثانیه صدای لیام میومد، چند دقیقه درمورد بردشون تو مسابقه ی بین‌المللی فوتبال کودکان توی برزیل حرف زد و در جواب بهش گفتم: افرین بچه سوغا... نزاشت حرفمو بزنم، انگار که صداش میکردن بدون اینکه بهم توجه کنه خدافظی گفت و تلفن رو قطع کرد، چرا همیشه انقد یهو قطع میکنه؟ به سمت الا برگشتم و پتورو روی سرم کشیدم و گفتم: برو خونه منم مرخص شم میام. خدافظی کرد و بیرون رفت... @wrongtime1
با صدای فلور از خواب بیدار شدم که میگفت: دیانا ساعت 6 شد مرخصی عزیزم. چشامو باز کردم، کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم: مرسی فلور الان میرم. لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت. با بسته شدن در بلند شدم و از کیف مدرسم که الا با خودش اورده بود شونه و عطرم رو بیرون اوردم، موهام که تا کمرم میرسید رو با دست گرفتم و شونه کردم. با وجود پر بودن موهام ریزش خیلی شدیدش باعث شده بود که همیشه موهام همه جای خونه باشه ولی امروز از همیشه بیشتر ریخته بود و تخت پر مو شد. میدونستم به خاطر استرسه، موهارو از روی تخت برداشتم و توی سطل اشغال ریختم، لباس سفید سابقم( الان بیشتر خاکی و خونی بود) رو با سوییشرت مشکی ساده ای که الا اورده بود عوض کردم. جلوی اینه رفتم زیپ سوییشرت رو تا نزدیکای سینم کشیدم و باعث شده بود تاپ سفیدم از زیرش معلوم باشه، لاکتم که عکس الا بابام و لیام توش بود روی گردنم می درخشید. بند کفش هام که تا چند ساعت پیش پشم کت میا روش بود رو محکم کردم، یجورایی هم با عطر دوش گرفتم. بعد از تموم شدن کار هام بلخره از اتاق بیرون رفتم. از راهرو بیمارستان رد شدم، بلخره به در رسیدم و با باز شدن در نسیم پاییزی خنکی به صورتم خورد... @wrongtime1
معدم میسوخت و نشون میداد این 24 ساعتی که غذا نخوردم تاثیر خوبی رو معدم نداشته ، میدونم الا گفت نرو بیرون ولی هنوز وقت داشتم و در نتیجه یه دوری زدن تو شهر که به جایی ختم نمیشد نه؟ به افکارم خندیدم و راه افتادم. برج های بلند، مرکز خرید های بزرگ و مردمی که سرشون به زندگی خودشونه... لندن، شهری که هیچ کس هیچ وقت، دنبال حاشیه نبود و هیچ اتفاقی نمی افتاد. به مردم دقت کردم، یکی تنها با چشم های متورم، خانوم پیر مهربونی که به گربه ای کنار خیابون غذا میداد، مردی که کت و شلوار مرتبی پوشیده بود و کیف سامسونت به دست داشت سر تلفن افراد میزد، اکیپ دوستانه ای که با خنده از خیابون رد میشدن و زن و مردی که در حال بوسیدن هم بودن... بیاین بهشون دقت نکنیم. توی همین فکر ها بودم که کافه ی فرانسوی گوشه ی خیابون حواسم رو پرت کرد. دیوار هایی به رنگ ابی نفتی، سایه بونی زرشکی ابی( مثل کیت بارسا تیم مورد علاقه ی لیام)، پنجره های سفید که جلوش گلدونی با برگ های سبز و شکوفه های قرمز قرار داشت، 2 میز چوبی با صندلی هایی کوچیک و در ورودی کوچک قرمز. میتونستم بگم چشمام برق میزد! ترجیح دادم به جای کافه ی بیرون بر همیشگیم که فضای خشک و رسمی داشت از این کافه ی جدید دیدن کنم... @wrongtime1
به سمت در رفتم و به محض باز شدن در صدای زنگوله ی بالای در( هرچند که توی صدای جمعیت گم شده بود) به گوش رسید، بوی خوب شیرینی توی صورتم خورد باعث برق چشام شد! فضای تو کافه از بیرونش هم خوشگل تر بود، مثل همون میز های چوبی دم در با این تفاوت که صندلی های بزرگتری داشت داخل هم بود، برعکس چیزی که به نظر میرسید کافه بزرگی بود و ویترین های بزرگ شیشه ای کافه، پر از انواع نون های فرانسوی، دونات، کروسان های متنوع و... بود. فضای کافه شلوغ و پر تلاطم بود! عاشق کافه شده بودم! دیگه صبر نکردم و به سمت ویترین ها رفتم، باریستای کافه مردی حدودا 40 ساله همسن پدرم بود و داشت با تلفن حرف میزد و چیزی که میشنیدم این بود: نمیشه نیم ساعت نگه داریش؟ نه رئیسم نمیزاره بیام امروز خیلی شلوغه... خواهش میکنم اون بچس! نمیتونم فقط نیم... تلفن قطع شد و با ناراحتی و بغض به تلفن نگاه کرد. نگاهش کردم، راستش عذاب وجدان گرفتم که به خاطر من نمیتونه بره ! با مهربونی نگاهش کردم و گفتم: اگه میخوای جایی بری میخوای من به جات وایستم؟ با دست اشکاش رو پاک کرد و با خوشحالی گفت:باورم نمیشه تو فرشته ای! ایشالا خدا هرچی میخوای بهت بده ولی شما بچه ای. دستم رو به شونش زدم و گفتم: اقا شما مثل پدرمی فک کن دخترت داره کمک میکنه فقط شیفت تا ساعت چنده؟ نگاهی به ساعتش کرد و 7:30.گفتم: خب باشه باید چیکار کنم؟... @wrongtime1
گره ی پشت پیش بند سفیدش رو باز کرد و تونستم اسمش رو که روی پیش بند نوشته رو بخونم (جیک) . جیک که متوجه نگاهم به اسمش شد فورا با مهربونی گفت: راستی معرفی نکردم من جیکم و تو؟ با لبخند گفتم: من دیانام البته دیا صدام میکنن. جیک لبخند زد و گفت: خوشبختم دیا، در ضمن کار زیادی نمونده فقط همینطور که میبینی پیش خدمتمون سرش با گوشیش گرمه. و به دختر جوونی که موهای کوتاه ، ارایش نسبتا سنگین ، لباس مشکی کوتاهی به تن داشت و با تلفن صحبت میکرد اشاره کرد و ادامه داد: باید لیوان هارو از روی میز ها جمع کنی و ببری ظرف شویی. یه دونه کروسان هم مهمون من برای خودت برداری توصیه ی من بهت اون مربای تمشک و کاکائو ها مورد علاقه ی خودمه. همونجوری که پیش بند رو میپوشیدم و بندش رو محکم میکردم با خنده گفتم: چشم رئیس برو خیالت راحت! جیک سر تکون داد و از کافه خارج شد. منم سینی روی پیشخوان رو برداشتم،به سمت میز ها رفتم و و تمامی لیوان های قهوه رو توی اون چیدم و به سمت ظرف شویی رفتم. ظرف شویی ساکت بود جز یک پسری با قد نسبتا بلند و موهای حالت دار و پوستی نسبتا سبزه هیچ کس نبود. نمیتونستم دقیق ببینمش و اهمیتی هم نمیدادم، کنارش وایسادم و شروع به چیدن فنجان ها توی سینک شدم، بوی سیگار از پسر که کنارم بود بلند میشد و به عنوان کسی که از بوش متنفر بودم باعث شد حواسم به اون بوی وحشتناک پرت شه ، لیوان توی دستم به زمین بیوفته و به طور وحشتناکی خورد شه... @wrongtime1