#wrongtime
#part_6
میا جان میشه با دیانا تنهایی صحبت کنم؟
میایی که مقدار زیادی اشک تمساح ریخته بود و ریملش ریخته بود و تینتی که به گونه هاش زده بود( همیشه ادعا میکرد سرخی لپ ها و لب هاش خدادادیه) ریخته بود دستمالی صورتی از جیبش برداشت و اشک هاش رو پاک کرد. با صدای ناله مانندی گفت:بله خانوم. و با عشوه ای که نشون میداد اصلا براش مهم نیست و میدونه با پول مامانش همه چی حل میشه از در خارج شد. خانوم ماریلو دوباره نفس عمیقی کشید و به سمت کمدش رفت و چند تا گاز استریل، بتادین، چسب زخم های بزرگ و دستمال کاغذی رو توی سینی فلزی کوچکی گذاشت. یه صندلی اورد و به بیرون دفتر رفت تا یه صندلی دیگه هم بیاره تو این فاصله به اینه پشت سرم نگاه کردم، موهای بلند و حالت دارم نامرتب بود و به خاطر نوری که میخورد قهوه ای تر از همیشه به نظر میرسید، سوییشرت سفیدم حالا دیگه سفید نبود و خاکی و خونی شده بود، چشمای درشت و روباهیم قرمز شده بود و متورم بود، زیر چشمام تیره شده بود و به خاطر گریه های زیاد مژه های بلندم به هم چسبیده بود، لب های درشتم خشک و خونی شده بود و پوست گندمیم رنگ پریده به نظر میرسید. توی فکر بودم که با صدای باز شدن در به خودم اومدم...
@wrongtime1 ✨
دیانا: شاید حسی که بهش دارم با بقیه فرق داره یجورایی وقتی اسمش تو سرم میاد پروانه ها تو دلم پر میزنن.
اِلا: چه بخوای چه نخوای عاشق شدی و بهتره هرچی زودتر این رو قبول کنی.
✩✩✩
دستم رو روی دهنم گذاشتم و از ترس عقب عقب رفتم که ناگهان دوتا دست که دورم حلقه شد و به سمت دیوار کشیده شدم...
✩✩✩
روی نیمکت پارک نشسته بودم و تئو جلوم زانو زده بود. دستش رو روی پاهام گذاشت و با ارامشی خاص گفت:
تئو: ذهنت رو از اتفاقات امشب کاملا پاک میکنی و به زندگی عادیت ادامه میدی انگار نه انگار اتفاقی افتاده و چیزی دیدی باشه؟
✩✩✩
کافه مثل همیشه پر شور و نشاط بود همه جمع شده بودن و من هم با ادم های مورد علاقم دور یه میز بودیم فکر میکردم چیزی نمیتونه حالم رو بد کنه که در کافه باز شد و...
✩✩✩
شاید این عشق اشتباه بود و شاید باید ازش فرار میکردم اما اجازه دادم برای چند لحظه هم که شده توی بغلش بمونم و بزارم و هر اتفاقی که ممکن بود بعدش بیوفته رو نادیده گرفتم...
✩✩✩
-Wrong Time
_Written by Shaya
ادامه ی این داستان جذاب که هیچکس نمیتونه حدسش بزنه🤫👇🏻
@wrongtime1
#wrongtime
#part_7
خانوم ماریلو در رو باز کرد و وارد شد...
سمتم اومد و به ارومی گفت: خانوم اسمیت ممنون میشم بلند شی تا بتونم سر و وضعت رو چک کنم! بلند شدم، قد خانوم ماریلو نسبتا بلند بود چیزی حدود 175 یا 180 سانت و با قد 160 سانت ازش کوتاه تر به نظر میرسیدم، موهام رو از گردنم کنار زد تا زخمم رو نگاه کنه، با دیدن زخم اخمی کرد و به سمت همون سینی ای که وسایل رو توش گذاشته بود رفت. سینی رو روی میز گذاشت و اشاره کرد که روی صندلی ای که گذاشته بود بشینم . نشستم و شروع به ضد عفونی کردن زخمم کرد، به محض برخورد بتادین با پوستم مور مور شدن بدنم رو حس کردم دستمو مشت کردم و ناخداگاه اه ارومی کشیدم . ماریلو بدون اینکه دست از کارش برداره بهم گفت: دو دیقه صبر کن الان تموم میشه. بعد از تموم شدن ضد عفونی چسب زخمی باز کرد و روی زخم گذاشت نگاهی به چنگی که رو لپم بود کرد چن دقیقه نگاهش کرد و طوری که به نظر عمیق نبود و اهمیتی نداشت ولش کرد بهم گفت: جای دیگت زخم نشده؟ مشتم رو باز کردم و گفتم: چرا اینم هست. دستم رو گرفت و نگاهش کرد بر خلاف صورتم نگاهی که به دستم انداخت نگران کننده بود و با صدایی نگران گفت: وسایلت رو بردار این نیاز به بخیه داره منم وسایلشو ندارم خانوم پارک (پرستار مدرسه) هم امروز حالش خوب نبود نیومد باید بریم درمانگاه. بلند شدم وسیله ای نداشتم فقط به سمت اینه رفتم تا موهام رو مرتب کنم و توی این مدت خانوم ماریلو کیف دستی بادمجونیش رو از روی میز اهنی برداشت و به سمت در رفت. به محض باز شدن در چیزی دیدیم که باعث عصبانیت شدید خانوم ماریلو شد...
@wrongtime1 ✨
#wrongtime
#part_8
در که باز شد با جمعیتی حدودا 80 نفره مواجه شدیم و خانوم ماریلو با دیدن این صحنه جوری عصبی شد که به این فکر کردم میتونه همه رو درجا بکشه و حمام خون راه بندازه. داشت با خیال پردازی هام خندم میگرفت که صدای خانوم ماریلو باعث شد خودم رو جمع کنم: برای چی اینجا وایستادید؟ مگه کلاس ندارید؟ زود زود زود! همه بدو بدو به سمت کلاس هاشون رفتن و خانوم ماریلو به سمت خانوم تیلر( ناظم مدرسه) که دم در ورودی وایساده بود رفت و گفت: حواستون به مدرسه باشه تا دیانا رو ببرم درمانگاه و چیزی دم گوشش زمزمه کرد. بعد از تموم شدن حرفش به سمت در رفتیم، از پله ها پایین رفتیم و با دیدن ماشین خانوم ماریلو خندم گرفت، بر خلاف خودش که به شدت بد اخلاق بود ماشین نقلی یاسی رنگش تو دل برو و قشنگ بود. اگر سوزش دستم امونم رو نبریده بود میتونستم چندین ساعت به ماشین خیره شم ولی به سمت ماشین رفتم و در رو باز کردم. صندلی های ماشین چرمی و بنفش بود که روی نشیمنگاهش خزی بنفش بود. روی صندلی نشستم و با این کار خانوم ماریلو هم سوار شد و با وارد کردن سوییچ استارت زد و راه افتاد. به پنجره خیره شدم و احساس درد کل وجودم رو گرفته بود. نمیدونستم منشأش از کجاست ولی هرچی که بود از درد دستم بیشتر بود شاید دردم...
@wrongtime1 ✨
خدمت عزیزانی که گزارش میزنن بگم که نگران نباشید رفیقام هستن با اکانت هرکی شده میام و پارت های رمان رو براتون میزارم ✨
به محض 120 تایی شدن پارت 9 تو چنل قرار میگیره قشنگام✨
#wrongtime
#part_9
شاید دردم...
از ندیدن مادرم به مدت 6 سال بود، شاید دردم کابوس های شبانه مثلا دیدن مرگ مادرم جلوی چشمم بود، شاید دلم برای پدرم که از دعواهام خسته شده بود میسوخت، یا دیدن وضعیت درسی داداش 10 سالم که به حدی رسیده بود سر کلاس راش نمیدادن یا مشکلات جسمی مثل معده درد و نفس تنگی یا شاید... صدای خانوم ماریلو باعث شد رشته ی افکارم بریده شه بدون اینکه نگاهم کنه ماشین رو پارک کرد، خاموشش کرد و گفت: زود باش پیاده شو من باید مدرسه باشم نه در حال بردن دانش اموز به درمانگاه! با دست اشکایی که ریخته بود رو پاک کردم و از ماشین پیاده شدم، یجوری رفتار میکرد انگار تقصیر من بود اون دختره ی روانی سمتم چاقو پرت کرد اصلا میدونست چه جرم سنگینی بوده؟ به سمت درمانگاه میرفتم و قدم هایی که میزاشتم به شدت سنگین بود اگه زمین اسفالت نبود مطمعن بودم میشکست. بعد از رسیدن به درمانگاه، ماریلو تازه به قرمزی چشمام دقت کرد و به ارومی گفت: حالت خوبه؟ نگاه کوتاهی بهش انداختم، با خودش چی فکر میکرد به نظرش من الان حالم خوب بود؟ میتونستم بهش بگم: الان به نظرت من خوبم؟ خری یا خودتو زدی به خریت؟ اما بعدش با پرونده باید از مدرسه خارج میشدم پس سر تکون دادم و بی توجه به اون وارد درمانگاه شدم. مهربونی الانش و پرسیدن حالم بی دلیل نبود میدونستم برای چیه...
@wrongtime1 ✨
#Wrongtime
#part_10
سرمت رو وصل کردم و زخمت رو هم بخیه زدم چیکار کرده بودی اینقدر جون نداشتی؟ یکم اینجا استراحت کن چند ساعت دیگه مرخصت میکنم فقط باید قول بدی غذا بخوری و سر وقت بخوابی که باز به این حال نیوفتی! این صدای همون پرستار همیشگیم بود، من به خاطر مشکلات معدم مجبور میشدم زیاد بیمارستان بیام و فلور همیشه باهام مهربون بود خانوم ریز نقشی جوون با موهای حالت دار نارنجی و پوستی کک و مکی. با یه لبخند مصنوعی نگاش کردم و گفتم:مرسی فلور من خوبم به کارت برس. اروم به شونم زد و چشمکی زد و گفت: تو همیشه خوبی! اروم خندیدم و فلور به سمت اتاق بغلی رفت. ماریلو که فرصت رو غنیمت دونست از صندلی ای که کنارم بود بلند شد و گفت:شاید این چیزی که میگم برات سخت باشه و نمیخوام مقدمه چینی کنم میدونم کار میا اشتباه بود ولی هیچی نه به پدرت و نه به پلیس نمیگی! از این حرفش جا خوردم! باشه انتظار داشتم بگه ولی انقد رک اونم توی بیمارستان؟ نگاهی سرد بهش انداختم و سعی کردم هیچ احساس توش معلوم نباشه و گفتم: اونوقت چرا؟ مدیر با اخم نگاهم کرد و گفت:منظورت از چرا چی بود؟ نصف پول مدرسه ای توش درس میخونی رو مادر میا میده تو داری بهم میگی چرا؟ خانوم اسمیت اگر شکایت کنی مجبورم اخراجت کنم تا شر بخوابه هرچند که دردسر برام درست کردی من دوست دارم و دلم نمیخواد ایندت سر یه دعوا خراب شه فهمیدی؟ بعد این حرفش کیفش رو برداشت و به سمت در رفت. نگاهی بهم کرد و گفت: دیانا اگر میخوای چیزی به پدرت بگی بگو با یکی دعوا کردم طرف دعوا اخراج شد و اگر اسمی از میا بیاری کاری که نباید رو میکنم...!
@wrongtime1 ✨
#Wrongtime
#part_11
اره از این حرفاش به شدت عصبی بودم...
ولی سرمو کج کردم و نگاهمو ازش دزدیدم، به گلدون کنار تخت چشم دوختم و حواسم رو با شمردن گلبرگ هاش پرت کردم، چند ثانیه وایساد و وقتی دید بهش توجهی نمیکنم از در بیرون رفت. وقتی دیگه حضورش رو حس نکردم نفس عمیقی کشیدم یکم توی جام تکون خوردم و مشغول گاز زدن لبهام شدم و اجازه دادم رشته ی افکارم هرجا که میخواد بره... به ترس اخراج شدنم و از دست دادن ایندم، به خانوادم،مدرسه، وضعیت جسمی که روز به روز بدتر میشد فکر کردم. داشت گریم میگرفت که با شنیدن صدای الا از جا پریدم:داشتی گریه میکردی اره؟ دیوونه ای به قران! دستت رو بده ببینم! دستم رو به سمتش دراز کردم، نگاهش کرد و با تعجب به 6 تا بخیه ی دستم خیره شد، بعد از چند ثانیه گفت: الان واقعا با این وضع دستت شکایتی نداری؟ وای دیانا سرت به سنگ خورده نه؟ اروم خندیدم و روی تخت نشستم کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:من خوبم الا ماریلو رو هم میشناسی پشت میا در اومد و گفت اخراجم میکنه اگه شکایت کنم، ایناهم مهم نیس بابام و لیام امشب خونه نیستن و تا هفته دیگه مسابقه تموم نمیشه الانم برو من چند ساعت دیگه مرخص میشم باشه؟
@wrongtime1 ✨
#Wrongtime
#part_12
الا نگاهی عصبی بهم انداخت، دستش روبه کمرش زد و اه کوتاهی کشید و با ناراحتی گفت: انقد برای خودت دردسر درست نکن، الان ساعت 3عه خواهش میکنم 8 بیا خونه و فکر بیرون رفتن رو از سرت بیرون کن دیانا میدونی چند شبه نخوابیدی؟ راست میگفت، ولی خب... بیرون رفتن واقعا حالمو خوب میکرد. بالشی که کنار دستم بود رو سمتش پرت کردم و جاخالی داد، شاید اتفاق عجیبی نبود ولی باعث خنده ی جفتمون شد و با صدای زنگ خوردن گوشی و دیدن اسم بابام خوشحال شدم و سریع تلفن رو جواب دادم:سلاممم چطوری؟ صداش اومد که میگفت: من خوبم تو چطوری؟ تنها که نیستی؟ با خنده گفتم: نه بابا پیش الام، الا سلامی داد و بابام هم جواب داد. میتونستم صدای لیام رو از پشت خط بشنوم که میگفت گوشیو بده و پس از چند ثانیه صدای لیام میومد، چند دقیقه درمورد بردشون تو مسابقه ی بینالمللی فوتبال کودکان توی برزیل حرف زد و در جواب بهش گفتم: افرین بچه سوغا... نزاشت حرفمو بزنم، انگار که صداش میکردن بدون اینکه بهم توجه کنه خدافظی گفت و تلفن رو قطع کرد، چرا همیشه انقد یهو قطع میکنه؟ به سمت الا برگشتم و پتورو روی سرم کشیدم و گفتم: برو خونه منم مرخص شم میام. خدافظی کرد و بیرون رفت...
@wrongtime1 ✨
#Wrongtime
#part_13
با صدای فلور از خواب بیدار شدم که میگفت: دیانا ساعت 6 شد مرخصی عزیزم. چشامو باز کردم، کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم: مرسی فلور الان میرم. لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت. با بسته شدن در بلند شدم و از کیف مدرسم که الا با خودش اورده بود شونه و عطرم رو بیرون اوردم، موهام که تا کمرم میرسید رو با دست گرفتم و شونه کردم. با وجود پر بودن موهام ریزش خیلی شدیدش باعث شده بود که همیشه موهام همه جای خونه باشه ولی امروز از همیشه بیشتر ریخته بود و تخت پر مو شد. میدونستم به خاطر استرسه، موهارو از روی تخت برداشتم و توی سطل اشغال ریختم، لباس سفید سابقم( الان بیشتر خاکی و خونی بود) رو با سوییشرت مشکی ساده ای که الا اورده بود عوض کردم. جلوی اینه رفتم زیپ سوییشرت رو تا نزدیکای سینم کشیدم و باعث شده بود تاپ سفیدم از زیرش معلوم باشه، لاکتم که عکس الا بابام و لیام توش بود روی گردنم می درخشید. بند کفش هام که تا چند ساعت پیش پشم کت میا روش بود رو محکم کردم، یجورایی هم با عطر دوش گرفتم. بعد از تموم شدن کار هام بلخره از اتاق بیرون رفتم. از راهرو بیمارستان رد شدم، بلخره به در رسیدم و با باز شدن در نسیم پاییزی خنکی به صورتم خورد...
@wrongtime1 ✨