#Wrongtime
#part_26
چشمام رو باز کردم!
الا روی مبل کناری پیشم خوابیده بود موهاش توی صورتش ریخته بود،
هنوز الارم زنگ نخورده و من بیدار شدم افرینننن! گوشیم رو برداشتم که به بابام و لیام زنگ بزنم ولی چیز عجیب تری دیدم ساعت 7:12 دقیقسسسس! الارم چی؟؟ وای من باید 8 و نیم از خونه میرفتم بیرون وای نههه! سریع رفتم حموم، موهام رو خشک کردم، بدون فکر کردن به لباسام فقط یه سوییشرت ساده ی مشکی با شلوار جین ابی پوشیدم و با سریع ترین حالت ممکن ارایش کردم! هنوز یکم خوابم میومد پس از یخچال 2 تا انرژی زا برداشتم که تو راه بخورم و با سر و صدای که راه انداخته بودم الا بیدار شد! با صدایی که از ته چاه میومد گفت: چته انقد سر و صدا میکنی! همینجوری که داشتم به بقیه کار هام میرسیدم گفتم: وای الا دیر از خواب پاشدم، کفشام گلیه؟ وای بهتر از این نمیشه! با بیشترین سرعت کفشام رو تمیز کردم و با عطر دوش گرفتم، درو باز کردم کفشامو پرت کردم و شروع به بستن بند ال استار هام کردم، الا گفت: ساعت 11 اینا بیا میدونی خیابون گرینگ چقدر خطرناکه دیگه! باشه ای گفتم و در رو بستم. 8:49 دقیقه! بهتر از این نمیشه فقط نیم ساعت راهه تا برسم و اون بیچاره باید منتظر بمونه. بدون توجه به تنگی نفسم شروع به دوییدن کردم تا زوتر برسم، دوییدم، دوییدم، دوییدم، نفس نفس میزدم که باعث شده بود چشمام تار ببینه و وقتی بالاخره به خیابون گرینگ رسیدم تئو رو دیدم که به سمتم میومد ولی دیدم هی داشت تار تر میشد و چشمام سیاهی میرفت وقتی تئو رسید، با دیدن رنگ پریده ی صورتم و صدای نفس هام با نگرانی نگاهم کرد، به محض اینکه خواست حالم رو بپرسه دنیا دور سرم چرخید و سیاهی غالب شد...
@wrongtime2✨
#Wrongtime
#part_27
چشام رو که باز کردم روی نیمکت کنار هایپر نشسته بودم و تئو سعی میکرد با امبولانس تماس بگیره! وقتی دید چشمامو باز کردم گوشیش رو توی جیبش گذاشت و گفت: وای دیا خوبی؟ سر تکون دادم و اون در بطری ابی رو باز کرد و بهم اشاره کرد که بخورم، نصف بطری رو خوردم و گفتم: وای ببخشید دیر شده بود منم نفس تنگی دارم به خاطر همین دوییدم که کار درستی نبود همیشه بعدش غش میکنم، اره بعد وقتی رسیدم یه همچین اتفاقی افتاد! تئو جوری نگاهم میکرد که انگار مطمعن نبود حالم خوب باشه و گفت:مطمئنی نمیخوای تا درمانگاه بریم؟ سر تکون دادم و گفتم: اره بابا نترس، از صبح چیزی نخورده بودم و دوییدم معمولا اینجور مواقع باید انرژی زا بخورم که باعث میشه قندم بالا بره و غش نکنم حتی انرژی زا هم اوردم ولی خب انقد دیر بود وقت نشد بخورم! با دست به سرش زد و گفت: دختر اگه از همون اول میگفتی منتظرت مینشستم نیازی نبود بدویی! الانم ولش کن یکم دیگه چیزی نخوری دوباره غش میکنی! کروسانی که قولش رو داده بود رو بهم داد و گفت: اینو بخور همون کروسانیه که ازش تعریف کردم. تشکر کردم و بازش کردم! بوی نون تازه و مربا عالی بود و سریع گاز اولو زدم! فکر کنم بهترین کروسان زندگیم بود. با خوشحالی به تئو گفتم: این عااااالیه. کنارم نشست، ابروش رو بالا انداخت و با غرور گفت: دیدی بهت گفتم؟...
@wrongtime2✨
#Wrongtime
#part_28
اروم خندیدم و گفتم: اره واقعا خوشمزه و تازس، شیرینی مرباش هم کاملا به اندازس!خودت نمیخوری؟ تئو سریع واکنش نشون داد با خنده گفت: میدونم چقدر خوبه ولی مطمعن باش من صبحونه،ناهار و شام کروسان میخورم اینیکی برای خودته! با وجودی که کنار هم نشسته بودیم دقتی بهش نکرده بودم، هودی مشکی ای پوشیده بود و کلاهش رو روی سرش گذاشته بود، کاپشن زیتونی رنگی هم روش پوشیده بود و ظاهرش مثل دفعه ی قبل بود. به سمتم برگشت و گفت: راستی یکم از خودت بگو. مدرسه چطور بود؟ کش و قوسی به بدنم دادم و چهار زانو روی نیمکت نشستم و گفتم: خب سوالی که پرسیدی جوابش خیلی طولانیه! چشماش برق زد و گفت منم عاشق داستان های طولانیم! لبخند زدم و شروع کردم...
✩✩✩✩✩
وایسا الان داری بهم میگی ازش شکایت نداری؟ شونه بالا انداختم و گفتم: میدونی من درس نمیخونم و اگه یک لکه ننگ دیگه تو پرونده باشه، خب هیچ کالجی نمیتونم برم یا حتا بدتر، نمیتونم کار پیدا کنم! با حرص نگاهم کرد و گفت: خب درک میکنم ولی من اشنا زیاد دارم میتونم بدون اینکه بفهمه یه چند وقت یه جا قایمش کنم و یا مثلا کاری که با گردنت کرد رو روش انجام بدم. نظرت چیه؟ ایده ی خوبیه نه؟...
@wrongtime2✨