#wrongtime
#part_56
تئو با خنده گفت: فکر کنم چند سالی هست در اتاق باز نشده، بزار چراغو روشن ک...
وقتی دستش رو کلید پریز گذاشت لامپ بجای روشن شدن ترکید و خورده شیشه هاش کف اتاق ریخت، گوشیم رو از جیبم دراوردم چراغش رو روشن کردم و داخل رفتم.
همه وسایل خاک خورده و تار عنکبوت به مبل ها و سقف و دیوار ها وصل شده بود، میز بزرگی پر قاب عکس توجهم رو جلب کرد، نور موبایل رو روی میز انداختم. زنی با موهای مشکی لخت و قد نسبتا بلند، چشمای درشت گرد و ابرو های نازک، معمولا هم کت چرم و کفش های مشکی پاشنه بلند پوشیده بود جز یک عکس، عکسی که انگار همه چیز اون موقع فرق داشت. لافین تغییر خاصی نکرده بود فقط موهاش مشکی تر و بجای کت و شلوار همیشگی کاپشن کلاه دار پوشیده بود، شارلت رو نگم! چند دقیقه طول کشید تا بشناسمش، موهای خرمایی بلند داشت و رژ قرمز زده بود، کاپشن بلند تن کرده بود دستش رو دور گردن همون خانم مو مشکی انداخته بود.
تئو بلخره سکوت رو شکست و گفت: امیلی عاشق کت چرم بود هنوز بعد 20 سال کت های چرمش رو نگه داشته.
خم شد، پایین پارچه روی میز رو بالا داد و جعبه ای در اورد، توی جعبه پر بود از اکسسوری های قدیمی مثل ساعت هایی نازک و گردنبند های بزرگ و بلند.
روی زانو هام نشستم و گفتم: وای! فکر کنم امیلی یکی از بزرگترین کلکسیون هارو داشته این انگشترو نگاه کننن!
حلقه ی ساده ای بنظر میرسید ولی طراحی روش بود که اون رو منحصر به فرد میکرد.
مشغول بررسی بودیم که صدای افتادن چیزی از بیرون اتاق شنیدیم...
@wrongtime4✨
𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
#wrongtime #part_56 تئو با خنده گفت: فکر کنم چند سالی هست در اتاق باز نشده، بزار چراغو روشن ک... و
چرا انقد بد جا تموم میکنی؟ :))