بابام گفت زهرا عمار میدونی یعنی چی؟ عماری؟ گفتم نمیدونم. مامانم گفت از ریشه عَمَرَ؟ خواهرم گفت میشه انبار و انباری. بابام گفت آفرین.
ادبار
زهرای ادبار توفیق زیارتم رو داشت ، بهم گفت خوبشو بگم براتون، ولی واقعیتش این بود که با نشیمنگاهش فرش
این اخرا دیگه انقد احساس راحتی کردیم وسط خندیدن خرناس کشیدم.
این همه از ساعت یه ریع به ۳ داریم حرف میزنیم، آخر سر هم یادم رفت بهش بگم خانوادم کلوزمایند هستن.
ادبار
سری بعدی بیا خونمون بهت قاقالی میدم خاله (پول گواهینامه امو در بیارم)
اگه بتونی آب کنی یه کلیه میدم تو پول گواهینامه رو بردار بقیشو بده بهم.