اگه برم دماغمو عمل کنم، بعد وزنمو برسونم به ۴۰ کیلو، شاید بتونم به این تصویز نزدیک بشم.
بچها یه ترم بالایی بود که این ترم فارغ التحصیل میشه و من خیلی باهاش حال میکردم. حالا الان ریکوئستمو اکسپت کرد.
احساس جالبی دارم.
منزوی نبودن هم جالبه خوش میگذره.
هرجا مراسم یا جایی میریم که آدمای آشنای دور هستن، بعدش باید به ازای هر نفر که مامانمو دیده صدقه بدیم چشم نخوره، یه دور هم اونایی که منو دیدن صدقه میدن یوقت نیام تو خوابشون.
خواهرم دیروز خودشو جر داد ماسک و دستکش ساتن دوخت با چرخ خالم. مامانم میگه خالت دیروز میگفت خب چرا نمیره بخره؟
من نذاشتم مامانم ادامه بده و فریاد سر دادم. چسیییی چسییییییی چسسسییییی.