بخاطر همینه که مثلا امروز یه اتفاقی میفته و من فردا میخوام دربارش با یکی صحبت کنم، باید همه حرص و جوشامو یادداشت کنم یا یه شاهد با خودم داشته باشم.
فقط تصور کنید من با یه دفتر زیر بغلم رفتم دعوا. یا مثلا وسط دعوا اینجوری ام که لت می تل یو سامثینگ و یهو نوت گوشیو باز میکنم.
بخدا اون سری رفته بودم با یکی صحبت جدی داشته باشم و جدی نشستم جلوش و گفتم یلحظه وایسا من دفترمو باز کنم ببینم چی میخواستم بهت بگم.
و اون داشت میخندید. درحالی که من میخواستم بهش بگم خداحافظی.
وقتایی که میرسم خونه دوست ندارم برم تو اتاقم، چون اگه برم دیگه بیرون نمیام. واقعا با کاردک باید از اتاق بیارنم بیرون.
داشتم چسب زخم میزدم روی دستم، داداشم اشاره کرد به بالای ابروش گفت من یبار اینجای همه دوستامو چسب زخم زدم. گفتم چرا؟ گفت اخه تو همش داشتی چسب زخم میخریدی من حسودیم شد.
احساس میکنم یکی از دوستام داره تمام تمرینات اعتماد بنفسشو روی من انجام میده. اینجوری که من هرچی میگم شروع میکنه سریع مخالفت شدید کردن با من که نه نه اینجوری نیست یا چمیدونم من خوشم نمیاد. بابا باشه حاجی نزن تو ذوقم من که چیزی نگفتم.😭