استاد گفت من دلم میخواد به همتون دست بدم چون دلم براتون تنگ شده، و خیلی جدی اومد و به هممون دست داد.
چایی وسط کلاس پرید تو گلوم و داشتم خفه میشدم. اشکال نداره، من حاضرم با چای بمیرم. مرگ در راه چای خیلی عاشقانه است.
ادبار
مسئولم بفهمه حشمت اینجوری به من خط میده، چت رو از روی گوشی من نیست و نابود میکنه🤣
من درحال نوشتن سه صفحه دلیل برای اینکه چرا میخوام استعفا بدم، درحالیکه میدونم قراره رد بشه و قراره بازم بمونم:
خلاصه عرض کنم خدمتتون، تا من شروع کردم گفتم بسم الله، اسپیلت هم شروع کرد تر تر کردن. همه اعضای جلسه داشتن بیصدا از هم میپاشیدن و من داشتم تمام تلاشمو میکردم تا حرفامو ادامه بدم و صدام از خنده نلرزه، کله مو کرده بودم توی دفترچه. قبل جلسه گفتم فلانی خیلی داری بد میچینی، من و اون فلانی اگر روبروی هم بشینیم از خنده پاره میشیم، گفت اشکال نداره. من همزمان که سعی میکردم از خنده منفجر نشم و حرفامو ادامه بدم، یه اشتباه تاکتیکی بزرگ کردم و یه لحظه سرم رو آوردم بالا و با شیش نفر روبروم مواجه شدم که از خنده همه قرمز بودن و با اون فلانی هم مشخصا چشم تو چشم شدم.
و من صدام از بین رفت. حداقل پنج ثانیه توی حالت سکوت مونده بودم. میخواستن بگن که حرفای منو، مقابلم ادامه بده که دوباره به خودم مسلط شدم.