ادبار
امروز که برگردم میخوام سیلاموعلیک درست کنم.
عصبانیم کردن دیگه ۹ شبم رسیدم خونه درست نکردم.
من واقعا وقتی یه موضوعی خیلی اذیتم میکنه درباره اش فراموشکار میشم. جزئیاتشو واقعا بعد یه مدت، بستگی به شدت قضیه از یکی دو ساعت تا یکی دو روز بعدش تا حد زیادی و گاهی کاملا یادم میره.
بخاطر همینه که مثلا امروز یه اتفاقی میفته و من فردا میخوام دربارش با یکی صحبت کنم، باید همه حرص و جوشامو یادداشت کنم یا یه شاهد با خودم داشته باشم.
فقط تصور کنید من با یه دفتر زیر بغلم رفتم دعوا. یا مثلا وسط دعوا اینجوری ام که لت می تل یو سامثینگ و یهو نوت گوشیو باز میکنم.
بخدا اون سری رفته بودم با یکی صحبت جدی داشته باشم و جدی نشستم جلوش و گفتم یلحظه وایسا من دفترمو باز کنم ببینم چی میخواستم بهت بگم.
و اون داشت میخندید. درحالی که من میخواستم بهش بگم خداحافظی.
وقتایی که میرسم خونه دوست ندارم برم تو اتاقم، چون اگه برم دیگه بیرون نمیام. واقعا با کاردک باید از اتاق بیارنم بیرون.