من از بینتیجه بودن تلاشام خسته شدم.. از هرروز غمگین بودن خسته شدم.. از ترسیدن برای نرسیدن خسته شدم.. از فک کردن به اشتباهات جبراننشدنیم خسته شدم.. از صداهای بلند آدما خسته شدم.. از سرزنش شدن برای خطایی که براش پشیمونم خسته شدم.. از گند زدن های پیدرپی خسته شدم.. از دور بودن خسته شدم..از سرزنش شدن ، قضاوت شدن، عذاب وجدان های بیهوده خسته شدم..از دردهای جسمیِ عجیبم خسته شدم.. از این افسردگیِ لعنتیِ نامرد که سعی دارم انکارش کنم خسته شدم.....
ترجیح میدم به جای ذوق کردن و رویاپردازی پیشاپیش درباره کارها، ذهنم رو کنترل کنم و نذارم دوپامین موردنظرش رو صرفا از خیال دریافت کنه. از این خبرا نیست. هروقت نتیجه گرفتی اجازه داری خوشحال باشی.
همه سر میز کاپل طور نشستن
و من و سگ رتوایلر عزیزم رکسی کنار هم نشستیم و فال این لاو شدیم.
بنظرم بدترین لحظه ممکن
زمانیه که به یک طریقی بهت تلنگر میخوره و یک سری خاطرات به ذهنت هجوم میارن که مغز صلاح دیده بود از یادت ببره.