به من کابوس بخشیدند..بجای سوت و دست و هورا
به من فرصت دیدن دادند.. اما وسطِ کورا
هرقدر هم که نگاهی والا و به دور از روزمرگیها داشته باشی،،اقتضای کالبد انسانی ایجاب میکنه که خودت رو به فلاکتی دلخواه دچار کنی تا فلاکت مهیبتری بهت تحمیل نشه.
دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی
من مردهام!
اما اگر قرار باشد زیاد غمگین شوی
بلند میشوم
با هم صبحانه میخوریم
گپ میزنیم
بعد هم میروم
سری به خاک دوستانم بزنم برگردم
اگر هم حوصلهام نشد
شاید همان دور وُ برها خودم را چال کنم
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی
اگر گلولهای به سمتم شلیک شود
سرم را هم
خم نخواهم کرد
یعنی اگر برای بریدنِ این رگ
تیغ در خانه نباشد
تا مغازه هم نخواهم رفت
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
اگر به خانهام بیایی
تمامِ خانه را گل خواهم کاشت
اگر نیایی هم
تمام خانه را گل خواهم کاشت
اگر بروی هم
اگر بمیری هم!
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی زمان را از دستم باز کردهام
چاقو را از جیب درآوردهام
و رابطهی علت و معلول را
بریدهام
چرا که میخواهم
بیدلیل تنها باشم
درست چون نوازندهای
که در میان اجرا
سازش را زمین میگذارد
تا موسیقیاش تمام نشود
درست چون خدایی
که انساناش را زمین گذاشته
تا بر آسمان بنویسد:
دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
اگر ازم بپرسند بهترین و پر آرامش ترین دوران زندگی تو چه دروانی بود،،قطعا میگم دوران «عدم و جنینی»
حرف میزد و سیگار میکشید،،گاهی یک پاکت را در یک نشست دود میکرد و بعد در راه برگشت،،بغض و سرفهاش با هم قاطی میشد.