به چه می اندیشی؟!
به خزانی که گذشت؟
به بهاری که نبود؟
به امیدی که کنون رفته به باد؟
یا به عهدی که دگر رفت ز یاد؟
به چه می اندیشی؟!
به دوچشمی که تورا هیچ ندید؟
به دودستی که تورا هیچ نخواست؟
به رفیقی که غبار غمت از چهره نرفت؟
یا به قلبی که برایت سخن از عشق نگفت؟
به چه می اندیشی؟!
خیلی وقته که دیگه نمیدونم چیزهارو به چه خاطر ثبت میکنم،، نمیتونم پشتوانهی کلامی خاصی راجعبهشون ارائه بدم،،صرفن بدنبال راهیام برای انتقال انچه که در رویا باهاش مواجه شدم تا *در ذهنم*از شرش خلاص شم.
قهوهی دیازپام
خیلی وقته که دیگه نمیدونم چیزهارو به چه خاطر ثبت میکنم،، نمیتونم پشتوانهی کلامی خاصی راجعبهشون
بله،، من نه یک هنرمند بلکه بیماری مبتلا به یکسری ناملایمتی های روانی هستم که مرگ بشدت از دستم کلافهست.
چون مدام سعی میکنم با انتقال ایدههای ذهنیم بستری شدنم رو در گور به تعویق بندازم.
فهمیده بودم که هوس مایهی معطلیست! فهمیده بودم تمنایشان آدم را اسیر میکند! از راه بدر میبرد! ورطه... گودال، همین!
برای همین میافتادم به جان خودم، خودم را سرکوب میکردم. تنهایی از همه بهتر بود. بله. احساسات و حرفهای قشنگقشنگ را بریز دور! آه! اعتراف و دوستت دارم! آه! عاشقتم! وای! آن هم به کسی که پدرت را درمیآورد. آخ! اوخ! نه، من که نیستم! همینطوری خوشم، راحت! تنهایی، بیدردسر! این را من از بچگی فهمیده بودم! احساسات بیاحساسات! ولِلِش! بزن بچاک! خودت را بچسب و بقیهش را بیخیال! خلاص! من یکی که دلم نمیخواهد کارم به این بکشد که برای یکی غش کنم!
ل. ف. سلین ،، مرگ قسطی
گفت:مردم عاشق خون و خون ریزیان، عاشق بزن بزن، نه وراجی های مزخرفِ فلسفیِ آدمِ افسرده و داغونی مثه تو..
هیچوقت نفهمیدم این رفتار فرار کردن از آدمهایی که میخوان مراقبت باشن منشأش از کجاست. حتی وقتی دست نوازش روی سرم کشیده میشه، احساس ضعف میکنم. بهم یادآوری میشه که برای ادامه زندگیم به همهشون نیاز دارم. انقدر توی فکر کردن بهش غرق میشم که نمیفهمم ترس از نبودنشون کم کم توی ذهنم اثر میذاره و دیگه بودنشون در هیچ شرایطی رو نمیپذیره.