گفت:مردم عاشق خون و خون ریزیان، عاشق بزن بزن، نه وراجی های مزخرفِ فلسفیِ آدمِ افسرده و داغونی مثه تو..
هیچوقت نفهمیدم این رفتار فرار کردن از آدمهایی که میخوان مراقبت باشن منشأش از کجاست. حتی وقتی دست نوازش روی سرم کشیده میشه، احساس ضعف میکنم. بهم یادآوری میشه که برای ادامه زندگیم به همهشون نیاز دارم. انقدر توی فکر کردن بهش غرق میشم که نمیفهمم ترس از نبودنشون کم کم توی ذهنم اثر میذاره و دیگه بودنشون در هیچ شرایطی رو نمیپذیره.
و به چشم میبینم مردمان چگونه خوشبختی را درون یکدیگر پیدا میکنند و من تنها محضِ راویگری در بینشان قدم میزنم.