زمان خواهد گذشت و من خواهم ماند.
در کنج خانه ای با سو سوی نور، از خود خواهم پرسید که ″چطور شد آنقدر از خودت فاصله گرفتی، چه اتفاقی برایت افتاد که این گونه خفقان گرفته ای؟ چطور کسی را پیدا نکردی که گوش هایش را به تو بدهد؟ چطور کسی را پیدا نکردی که کاری را برایت انجام دهد که تو برای تک تک انسان های کوچک و دوست داشتنی ات انجام دادی؟ آیا تو دوست داشتنی برای کسی نبودی؟ آیا تلاشی کردی؟ ″ و در اخر من خواهم ماند و تنها خودم در مقابل خودم درست همانطور که تمام زندگی ام خودم در مقابل خودم ایستاده بودم و خواهم ایساد.
او هرگز جایی ریشه نمیگیرد و همیشه آماده است بیخبر و ناگاه،به دلیلی که برای خودش پذیرفتنی است برود.
گفت:اشکال نداره، همهی حرفها و گِله کردن تکراری رو دوباره بزن، ولی خواهش میکنم کمی هیجان داشته باش حتی وقتی داری دوباره تکرارش میکنی، برام با شور تعریفش کن، نمیخوام ببینم یه سیگار بگیری دستت به چشمام زل بزنی و برای هر کلمه جون بکنی تا بهم بگیش، آروم و بیجون.