ارواح از تابوتهای خود می گریزند.
خاطره هایم از رودخانه سرایز میشوند. و آن قدر احساس پوچی میکنم که میتوانم بمیرم.
«ابرازگر انزجار از زاده شدن.
ستایشگر لطافت.
پیشرو در پذیرش تبعات زیست منزویانه.
نافی بازتاب، حامی تابش.
حامل پتک شک.
زمزمهای مخوف در سکوتی دیرین.
بلعنده و ابراز کنندهی کلمات.
منع شده از نعمت عدم.»
طرز ﺧﻮﺩ ﮐﺸﯽ ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻪ، ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺷﯿﮏ ﻧﻤﯽ ﭘﻮﺷﻪ، ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ نمی کنه، ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺍﺩﺍﻣﻪ نمی دﻩ، یکی دیگه به خودش نمی رسه، ﯾﮑﯽ مدام ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ غمگین ﮔﻮﺵ می دﻩ، ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ عکس ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ نمی گیره، یکی محبت نمی کنه، یکی دیگه محبت نمی پذيره، اینجوریه که ﺍﮐﺜﺮ ﺁﺩﻣﺎ توی ٣٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ یا زودتر ﻣﯽ ﻣﯿﺮن و توی ٨٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻓﻦ می شن.
گاهی وقتام حس میکنم سن یک پیر مرد هفتاد سالرو دارم. بی حوصله میشم، عشق واسم معنیشو از دست میده و حس میکنم دوروبریام یه مشت بچه پونزده سالن که هیچکدومشونو درک نمیکنم. تفریحاتی که قبلاً داشتم بنظرم مسخره میان؛ درواقع همه چیز بنظرم مسخره میاد. دلم بیرون رفتن و نمیخواد. دلم کافی شاپ رفتن و نمیخواد،، دوست دارم توی یک جنگل دور از همه چیز و همه کس بی دغدغه قهوه بخورم،سیگار بکشم و از هوا لذت ببرم.
لینک ناشناس قبلی خراب شده بود
دوباره لینک جدید بیو گذاشتم
اگر پیامی دادید توی ناشناس قبلی احتمالا ندیدم
توی این لینک جدید بدید
من افتادم ته چاه ۵ متری…
تو واسم طناب ۳ متری انداختی
بگم نیستی، دروغ گفتم
بگم هستی، کافی نیست!
روز هایم چه مسخره تکرار میشود.
به روی صندلی مینشینم با فنجان قهوه ام و به خانه نگاه میکنم، خیلی وقت است که نه برای تو نوشته ام و نه برای خودم گویا دست هایم راضی نمیشوند که به دلخواهم بنویسم، خستگی تاب تحملم را به سر رسانده و من در ذهنم با آدمها هم میجنگم و نمیدانم با زندگی ام چه میخواهم بکنم .
راستش رو بخوای، دقیق نمیدونم چه چیزی انتظارم رو میکشه، ولی میدونم هر چیزی باشه، قطعاً ارزشش رو داره و میارزه به تمام روزهای سخت و دشواری که دارم میگذرونم.