eitaa logo
قهوه‌ی دیازپام
86 دنبال‌کننده
421 عکس
158 ویدیو
9 فایل
گرگور سامسا...این تویی یا من؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ccke4p5&btn=.قهوه.دیازپام‌‌. اگر حرفی بود‌.
مشاهده در ایتا
دانلود
دقیق میشه گفت 27 ساعته نخوابیدم و از دانشگاه متنفرم✨
روز هایم چه مسخره تکرار می‌شود. به روی صندلی می‌نشینم با فنجان قهوه ام و به خانه نگاه می‌کنم، خیلی وقت است که نه برای تو نوشته ام و نه برای خودم گویا دست هایم راضی نمی‌شوند که به دلخواهم بنویسم، خستگی تاب تحملم را به سر رسانده و من در ذهنم با آدم‌ها هم می‌جنگم و نمیدانم با زندگی ام چه میخواهم بکنم .
راستش رو بخوای، دقیق نمی‌دونم چه چیزی انتظارم رو می‌کشه، ولی می‌دونم هر چیزی باشه، قطعاً ارزشش رو داره و می‌ارزه به تمام روزهای سخت و دشواری که دارم می‌گذرونم.
من از دلِ خالی‌ترین شبا اومدم. از جایی که صدا نمی‌مونه، از جایی که اسما خاک می‌شن و یادا پوسیده‌. فکر می‌کنی تنهایی منو خورد؟ نه. من اون‌قدر موندم تو دهنش که خودش خسته شد، بعد منو تُف کرد بیرون. قرص‌تر، سردتر و واقعی‌تر از همیشه. دیگه دنبال کسی نمی‌گردم. نه رفیق، نه عشق، نه فهمیده شدن. دنیا معامله‌ست و من دیگه چیزی برای معامله کردن ندارم. هرکی اومد سهمشو برداشت و رفت. حالا نوبت منه که سهممو بگیرم. می‌دونی چی عجیبه؟ وقتی همه می‌رن، تازه می‌فهمی چقدر جا داشتی برای خودت. می‌فهمی چقدر سر و صدا داشتن بی‌فایده‌ست. می‌فهمی هر روزی که می‌گذره، یه تیکه ازت سنگ‌تر می‌شه، یه لایه از اون آدمِ قدیمی می‌ریزه؛ تا آخرش فقط تو بمونی و خودت و سکوتی که حالا دیگه ازش نمی‌ترسی. یه روزی می‌شی اون ضدقهرمانی که بالاخره با خودش یکی شده. می‌گی من هدف نمی‌خوام، مسیر خودِ منم. می‌گی من نور نمی‌خوام، چشمم به تاریکی عادت کرده. چون صداقتِ دردناکِ نبودنو به لبخندای دروغینِ بودن ترجیح می‌دی.
من بعد از یازده ساعت نان استاپ طراحی کردن:
بگو کجاست مرز رهایی ؟ من که خارم تو درز سیاست استعاره ها شاهدان قتل رقصن مکش من رو برد تو سرگذشت زور افتادم تو مردمان کور و نور خدا که بسته شد به میله و علمی که اثبات نکرد این شکست نور رو من رو ببوس من یه دو پای وحشی ام فارغ از دکور اندیشه ترور مکان من بی رحم و ثبات و امنیت..
‌ترسناک ترین چیز درباره فاصله اینه که نمیدونی اونم دلش‌ برات تنگ میشه یا فراموشت کرده.
ما خیلی ‌وقته از اون خونه رفتیم. دیگه ننوشتی، نخوندی، نیومدی. من اما بهت فکر می‌کنم، هروقت که بتونم و هروقت که نتونم. همه‌جا با منی، وقتی غذا می‌خورم یا وقتی خوابم. چیزها به سادگی تموم نمی‌شن، و تو، هیچ‌ وقت تموم نمی‌شی. من با تو زندگی می‌کنم، و تو میمیری.
یک کابوس احمقانه بود.. در کالبدی دیگر چشم باز کردم و همواره همان حس منفور «من» بودن را داشتم.