راستش رو بخوای، دقیق نمیدونم چه چیزی انتظارم رو میکشه، ولی میدونم هر چیزی باشه، قطعاً ارزشش رو داره و میارزه به تمام روزهای سخت و دشواری که دارم میگذرونم.
من از دلِ خالیترین شبا اومدم. از جایی که صدا نمیمونه، از جایی که اسما خاک میشن و یادا پوسیده. فکر میکنی تنهایی منو خورد؟ نه. من اونقدر موندم تو دهنش که خودش خسته شد، بعد منو تُف کرد بیرون. قرصتر، سردتر و واقعیتر از همیشه.
دیگه دنبال کسی نمیگردم. نه رفیق، نه عشق، نه فهمیده شدن. دنیا معاملهست و من دیگه چیزی برای معامله کردن ندارم. هرکی اومد سهمشو برداشت و رفت. حالا نوبت منه که سهممو بگیرم.
میدونی چی عجیبه؟ وقتی همه میرن، تازه میفهمی چقدر جا داشتی برای خودت. میفهمی چقدر سر و صدا داشتن بیفایدهست. میفهمی هر روزی که میگذره، یه تیکه ازت سنگتر میشه، یه لایه از اون آدمِ قدیمی میریزه؛ تا آخرش فقط تو بمونی و خودت و سکوتی که حالا دیگه ازش نمیترسی.
یه روزی میشی اون ضدقهرمانی که بالاخره با خودش یکی شده. میگی من هدف نمیخوام، مسیر خودِ منم. میگی من نور نمیخوام، چشمم به تاریکی عادت کرده. چون صداقتِ دردناکِ نبودنو به لبخندای دروغینِ بودن ترجیح میدی.
بگو کجاست مرز رهایی ؟
من که خارم تو درز سیاست
استعاره ها شاهدان قتل رقصن
مکش من رو برد تو سرگذشت زور
افتادم تو مردمان کور
و نور خدا که بسته شد به میله و علمی که اثبات نکرد این شکست نور رو
من رو ببوس من یه دو پای وحشی ام
فارغ از دکور اندیشه ترور
مکان من بی رحم و ثبات و امنیت..
ترسناک ترین چیز درباره فاصله اینه که نمیدونی اونم دلش برات تنگ میشه یا فراموشت کرده.
ما خیلی وقته از اون خونه رفتیم. دیگه ننوشتی، نخوندی، نیومدی. من اما بهت فکر میکنم، هروقت که بتونم و هروقت که نتونم. همهجا با منی، وقتی غذا میخورم یا وقتی خوابم. چیزها به سادگی تموم نمیشن، و تو، هیچ وقت تموم نمیشی. من با تو زندگی میکنم، و تو میمیری.
یک کابوس احمقانه بود..
در کالبدی دیگر چشم باز کردم و همواره همان حس منفور «من» بودن را داشتم.
معلومه که همیشه عصبانی به نظر میرسم، من کل زندگیمو درحال جنگیدن بودم اما نکته جالبش اینه که من اصلا عصبانی نیستم، فقط دیگه اشتیاقی ندارم.
قاعدهی جالبی هست که داره شکلی مطلق بخودش میگیره؛ بواسطهی سر و ظاهرم توسط انسانهای رندوم هنرمند تشخیص داده میشم اما از نظر همخونهای خودم -بواسطهی مشخصهی مذکور- معتاد هستم و علاف.