مدت ها کنار خشمم نشستم آنقدر که بالاخره به من گفت اسم واقعیاش " سوگ " بوده است
ماندهام چنگ بر چه زنم تا کمی آرام بگیرم، وقتی تمام ریسمانها به پریشانی آغشتهاند.
از آدما متنفرم
بیشتر از ادما از خودم متنفرم
و دارم کم میارم،چون عادت دارم بیخیال طی کنم،،اما در این دوره واقعا لبریزم.
لبریز از تنفر،غم و خشم.
غمگینم، مظطربم، خشمگینم، دلتنگم، دورم، ترسیدم، نا امیدم و خستهام، خیلی خسته.
حرفاش اشاره به لذتی داشت که نسبت به مراقبت از دیگران داشتم ،، ولی مدت زیادیه از این کار لذتی نمیبرم. تنها واکنشم به تولد یا لجنگرفتن زندگی کسی اینه که بسنجم این موقعیت مناسب سیگار هست یا نه.